نام کتاب: دفترچه ممنوع نام نویسنده: آلبا دسس په دس نام مترجم: بهمن فرزانه چاپ: چاپخانه فراین، ۱۳۷۹ انتشارات: بدیهه نوع کتاب: داستان های ایتالیایی – قرن ۲۰

 

فرازهایی از کتاب ۱. باید اعتراف کنم از وقتی که صاحب این دفترچه شده ام دیگر یک لحظه آرامش ندارم... از این که همیشه با ترس و لرز بنویسم و دفترچه را مخفی کنم احساس کوچکی می کنم... حالا دیگر حتی در اداره هم آرامش ندارم. (ص ۹، ۱۲ و ۱۳)

۲. حقیقت این است که فرزندان ما آن طور که ما به پدر و مادرمان معتقد بودیم به ما ایمان ندارند. (ص ۲۶)

۳. شش هفت نفر بیشتر نیستیم، یک میهمانی خودمانی است ولی با این حال همگی مثل این که می خواهند به یک مجلس رسمی بروند لباس پوشیده اند. معلوم است که بهترین لباس خود را پوشیده و جواهرات خود را هم بسته اند. از طرز لباس پوشیدن و بلند صحبت کردن آنها به خوبی درک می کنم که می خواهند به یکدیگر حالی کنند که هر کدام تا چه حد خوشبخت و ثروتمند هستند، یعنی زندگی سعادتمندی را می گذرانند. شاید هم واقعا نمی فهمند که وضع آنها درست مثل موقعی است که به مدرسه می رفتیم و اسباب بازی های خود را به یکدیگر نشان می دادیم و هر یک می گفتیم: مال من قشنگ تر است. (ص ۳۳)

۴. شاید درک واقعی زندگی همان فهم و ادراک بی اهمیت ترین وقایع روزانه باشد. (ص ۴۳)

۵. اگر بچه ها با پررویی اعتراف کنند که هم صحبتی پدر و مادر برای آنها کسل کننده است یک مادر هرگز نمی تواند بدون این که غیرطبیعی به نظر برسد اعتراف کند که از هم صحبتی فرزندانش حوصله اش سر می رود. (ص ۴۴)

۶. شاید در هر حال خیلی مشکل باشد که انسان تا آخر عمر با کسی دوست بماند. در حقیقت در هر مرحله خاصی یکی از طرفین تغییر می کند. گروهی ترقی می کنند و پیش می روند، گروهی همچنان ثابت می مانند و بر روی هم در دو جهت مختلف حرکت می کنند. از این رو دیگر ملاقاتی پیش نمی آید و همفکری از بین می رود. (ص ۴۶)

۷. گاهی برعکس فکر می کنم نوشتن رویدادها اشتباه است. وقتی حادثه به صورت کلمه در می آید از واقعیت خود خیلی زشت تر می نماید. (ص ۵۸ و ۵۹)

۸. شاید باید انسان پیر شود و فرزندانش هم بزرگ شوند تا بتواند با انعکاس زندگی خودش در آنها خودش را بهتر بشناسد. (ص ۶۴)

۹. زن ها قدرت حدس زدنشان خیلی خوب است. (ص ۶۹)

۱۰. هیچ چیز برای یک زن دردناک تر از این نیست که ببیند جوانیش تمام شده و باید یاد بگیرد که نوع دیگری زندگی کرده و سرگرمی های جدیدی برای خودش درست کند. (ص ۷۰)

۱۱. همیشه رابطه ای که بین یک مادر و پسر به وجود می آید محکم تر از رابطه ای است که مادر می تواند با دخترش داشته باشد. (ص ۹۲)

۱۲. یک زن برای این که خوشبخت باشد باید به کسی تعلق داشته باشد. (ص ۹۷)

۱۳. یک خانواده نشانه قدرت است، قدرتی عظیم و شکست ناپذیر و کسی که هنوز خیلی جوان است شاید نتواند ارزش آن را درک کند. (ص ۹۶)

۱۴. تحمل کردن بیش از هر چیز دیگر اراده می خواهد. (ص ۱۰۳)

۱۵. اگر با کسان عزیزی که با ما زندگی می کنند صاف و بی پرده نباشیم پس در یک خانواده هر روز پس از دیگری با که زندگی می کنیم؟ (ص ۱۱۰)

۱۶. هرگر نمی توانم از حق آزادی خود بدون احساس شرمندگی و محکومیت دفاع کنم. (ص ۱۱۵)

۱۷. اشخاص ثروتمند همیشه می ترسند ثروت خود را از دست بدهند و این علامت ضعف آنها به شمار می رود. (ص ۱۲۹)

۱۸. ازدواج تنها راه خوشبخت بودن در زندگی نیست. (ص ۱۲۹)

 

۱۹. به میرلا گفتم: «دخترم، مردها از زن های مستقل خوششان نمی آید و آنها را برای همسری انتخاب نمی کنند و علاوه بر این خود تو هم موقعی که اولین بچه ات را در آغوش داری که گریه می کند و به تو احتیاج دارد آن وقت حاضر نخواهی شد برای موفقیت در دانشگاه بچه ات را رها کنی و بروی.» (ص ۱۵۸)

۲۰. مردی که کار می کند بالاخره همه دوستانش را از  دست می دهد و فقط همکاران اداری و دوستی های اجباری برایش باقی می ماند. سپس انسان یک باره تنها می شود. (ص ۱۸۱)

۲۱. گوئیدو: «وقتی ما به سن معینی می رسیم آن چه را که تا آن موقع انجام داده ایم دیگر برایمان کافی نیست. فقط به درد این می خورده که ما را تبدیل به آن چه هستیم بکند و آن وقت می خواهیم تبدیل به آنچه که آرزو داریم بشویم. دوباره برحسب عقاید و سلیقه امروزی خود زندگی را شروع کنیم، ولی برعکس باید همان طور به همان زندگی که وقتی نوع دیگری بوده ایم برای خود انتخاب کرده ایم، ادامه دهیم. (ص ۱۸۲)

۲۲. میشل عقیده دارد که همیشه همین طور است تنها چیزی که باعث اطمینان یک مرد به زندگی می شود عشق یک زن است، میل این که به خاطر او و برای به دست آوردن او قوی باشد. (ص ۱۹۳  و ۱۹۴)

۲۳. مادرم همیشه می گوید روحیه ما بستگی به تغییر فصل دارد. تا به حال فکر می کردم پیرها این را می گویند تا برای اخلاق خود بهانه ای داشته باشند ولی حالا کم کم دارم می فهمم که حق با آنها است. (ص ۱۹۸)

۲۴. آنها هر دو بچه های من هستند و هر وقت با یکدیگر دعوا می کنند، مثل این است که در داخل وجود من هم کسی دارد جنگ می کند. (ص ۲۰۵)

۲۵. دلم می خواست هرچه زودتر صبح بشود تا بتوانم کاری انجام دهم، فکر می کردم اگر سرپا بایستم صبح زودتر خواهد رسید. (ص ۲۴۶)

۲۶. نوشتن و یا حرف زدن در باره شهوات جنسی تنها مخصوص اشخاصی است که دیگر جوان نیستند. (ص ۲۴۸)

۲۷. حالا دیگر از روی تجربه می دانم همین که یک گرفتای زندگی رفع می شود بی درنگ گرفتاری تازه ای پیش می آید، ولی به هر حال انسان به زندگی کردن ادامه می دهد. (ص ۲۴۸ و ۲۴۹)

۲۸. اغلب در مقابل بداخلاقی مردها از خودم می پرسم که اگر به جای زنی بودند که نه تنها در اداره کار می کند بلکه مجبور است مشکلات زندگی را هم به تنهایی حل کند آن وقت چه می کردند؟ (ص ۲۴۹)

۲۹. کسانی که تنها به کار خود مشغول هستند هرگز پولدار نمی شوند، بلکه کسانی متمول می شوند که صاحب چیزی باشند. (ص ۲۵۳)

۳۰. کلارا گفت: برای عشق آدم باید خیلی وقت داشته باشد چون در حقیقت عشق اصلا وجود ندارد باید آن را روزانه به وجود آورد و بعد در بلندترین نقطه آن ایستاد، خیلی مشکل است... (ص ۲۶۵)

۳۱. شاید هم آدم وقتی تنها است هرگز احساس قدرت نمی کند. تنها اطمینان مفید بودن برای دیگران است که به ما نیرو می بخشد. (ص ۲۶۸)

۳۲. ما آن قدر از یکدیگر دور شده ایم که حتی قادر نیستیم به همدیگر برسیم، و هر دو تنها زندگی می کنیم. (ص ۲۷۲)

۳۳. کلارا گفته بود آدم عشق را روز به روز برای خود می آفریند. (ص ۲۷۵)

۳۴. چقدر مسخره است که انسان با شوهرش مثل خواهر و برادر زندگی کند و در عین حال مجبور باشد وفاداری و فداکاری عشاق را داشته باشد. (ص ۲۹۰)

۳۵. با گذشت سال ها آن چه را که مادرم در باره زندگی یک زن به من می گفت و مرا در آن موقع می رنجاند به نظرم درست می آید و حق را به او می دهم. می گفت یک زن هرگز نباید وقت داشته باشد. باید دائم کار کند و گرنه به محض این که بی کار شود فورا به عشق فکر خواهد کرد. (ص ۲۹۱)

۳۶. از خود می پرسیدم  آیا واقعا این سعادت نیست که هر نسلی برای خود جنگی داشته باشد تا همه بتوانند تقصیر شخصی خود را به گردن آن بیندازند؟ (ص ۲۹۷)

۳۷. هر کس برای به دست آوردن یک عشق همیشه باید به نحوی سختی بکشد و یا در غیر این صورت آن قدر قوی باشد که به کلی از عشق صرفنظر کند. (ص ۳۱۰)

 

۳۸. شاید بعضی از مردم اگر خود را بشناسند آن وقت قادر خواهند بود اخلاق خود را بهتر کنند. من برعکس هر چه بیشتر خودم را می شناسم بدتر می شوم. (ص ۳۱۶)

۳۹. در این ساعت همه خوابیده اند. برای آنها خواب محو کننده روزی است که گذشته، و آغاز کننده روزی دیگر. من برعکس روزهای گذشته ام را در صفحات این دفترچه نگاهداری کرده ام مثل دفتر حسابی که هیچ وامش را نپرداخته ام. (ص ۳۳۱)

۴۰. مادرم تمام روز را در اتاقی می گذراند که همه خاطره هایش در آن جمع است، مثل این که خلاصه زندگیش را در آن جا گذاشته باشد. تابلوهای آب و رنگ از مزارع و املاک خانوادگی، یک عکس رنگ و رو رفته خانه مان. چند نقل از عروسی خودش که در دستمالی توری پیچیده شده و چند تکه نقره که چون ارزشی نداشته کسی آنها را نخریده است و به دیوارها تابلوهای بستگان خودش را آویزان کرده است. (ص ۳۳۳)

۴۱. گذشته، دیگر نمی تواند از ما دفاع کند و به آینده هم اطمینانی نیست. (ص ۳۳۴)

۴۲. نه با مادرم می توانم این افکار آشفته را در میان گذارم و نه با دخترم، چون هیچ کدام چیزی نخواهند فهمید، به  دو دنیای مختلف تعلق دارند. یکی مادرم که با پایان دادن آن مرده و فنا شده، و دیگری میرلا که از آن زاده. این دو دنیا در من به هم می رسند و یکی می شوند. شاید به همین سبب است که من گاهی دیگر هیچ چیز را درک نمی کنم برای این که من فقط رابط این دو دنیا و گذرگاه آنها هستم. (ص ۳۳۴)

۴۳. می دانم میرلا با این اخلاق و طرز فکر من موافق نیست و با «زنده بودن» خود می خواهد قیام خود را بر ضد من به من نشان دهد. نمی فهمد که من خود به او آزادی عمل داده ام، من که هنوز پای بند آن آداب و رسوم قدیمی و در عین حال دارای افکار جدید و تازه هستم. مثل پلی رابط بین این دو دنیا بوده ام و او از من استفاده کرده است. (ص ۳۳۵)

۴۴. عشق فقط موقعی گناه است که شهوت باشد. (ص ۳۴۶)

 

 خلاصه کتاب

من والریا هستم و با شوهرم میشل، دخترم میرلا و پسرم ریکاردو زندگی می کنم. صبح روز یکشنبه ۲۶ نوامبر ۱۹۵۰  وقتی برای خرید سیگار شوهرم از خانه خارج شدم، تصمیم گرفتم برای خودم هم دسته گلی بخرم تا از حمل آن در خیابان لذت ببرم. از مغازه سیگارفروشی، سیگار خریدم و چشمم به دفترچه سیاهی افتاد و تصمیم گرفتم آن را بخرم. فروش دفترچه در مغازه سیگارفروشی در روز یکشنبه ممنوع بود، اما فروشنده به شکل پنهانی دفترچه را به من فروخت. با ترس و لرز آن را زیر پالتو خود گذاشته و به خانه بردم. نمی دانستم این دفترچه را در کجای خانه بگذارم، چون حتی یک جای مخصوص به خود در خانه نداشتم. آن را موقتا در سطل خاکروبه گذاشتم ولی پس از آن دفترچه را در جاهای موقت دیگری جای دادم تا کسی آن را پیدا نکند.

دو هفته پس از خرید دفترچه، شروع به نوشتن خاطرات خود کردم. خاطراتم را نوشتم اما مرتب احساس گناه می کنم چون دفترچه ای خریده ام که فقط مخصوص خود من است نه کسی دیگر. آرامشم را از دست داده ام. برای نوشتن در دفتر از دقایقی استفاده می کنم که شوهر و بچه هایم در خانه نیستند. حتی شرایط را طوری فراهم کرده ام که کسی در خانه نباشد و با خیال راحت مشغول نوشتن شوم. در عین احساس گناه، هیجان زیادی مرا فرا گرفته است. در ابتدا جز یک رشته کشمکش های درونی روزانه که برای حفاظت دفترچه تحمل می کردم، چیزی برای نوشتن نداشتم، اما بالاخره دستم به آزادانه نوشتن باز شد و خاطراتم را بی پرده می نویسم.

میشل از وقتی که بچه دار شدیم مرا ماما صدا می کند ولی من دوست دارم که والریا صدایم کند. اوایل از این که مرا ماما صدا کند خوشحال بودم ولی الآن از گفتن نام ماما احساس بزرگی نمی کنم و دوست دارم در سن چهل و سه سالگی مرا به نام والریا صدا کنند تا احساس جوانی کنم. پدر و مادرم مرا همیشه ب ب صدا می کنند و دوستانم مرا پیزانی می نامند. برای بقیه همیشه خانم میشل، یا مادر ریکاردو و میرلا هستم. تنها شوهرم مرا والریا صدا می کرد، دوست دارم هنوز شوهر پنجاه ساله ام والریا صدایم کند نه نامی دیگر.

من در یک شرکت کار می کنم. شوهرم در بانک مشغول به کار است. حقوق کمی می گیریم و زندگی را به سختی می گذرانیم. به دخترم ایراد می گیرم که چرا کشوی مخصوص به خود در خانه دارد. در واقع قصدم ایرادگیری نیست و می خواهم به بقیه حالی کنم که من هم نیازمند کشوی مخصوص هستم تا مثلا دفترچه خاطراتم را در آن پنهان کنم.

شب سال نو میرلا لباس شب جدیدی به همراه شال زردوزی شده پوشید تا به مهمانی رقص خانه کاپریلی برود. قرار شد که ریکاردو هم فراک پدرش را با بلوز نویی که برایش خریدم بپوشد. اما فراک پدر برای ریکاردو کوچک بود. تصمیم گرفتیم از یکی از افراد فامیل فراک قرض کنیم اما فامیلمان هم مثل خودمان ندار هستند. بالاخره میرلا تنها رفت. در بچگی میرلا و ریکاردو، هر وقت چیزی می خواستند، می گفتم دیگر بانک پول ندارد و آنها باور می کردند. اما دیگر نمی شود به آنها دروغ گفت. ریکاردو جدیدا دوست دختری موبور و لاغراندام بنام مارینا دارد.

سابقاً هر اتفاقی که می افتاد  زود از یاد می بردم، اما حالا وقتی حوادث عادی روزانه را یادداشت می کنم همه آنها را به خاطر می سپارم و سعی می کنم دلیل وقوع شان را بفهمم. اگر مانند گذشته بود ماجرای فراک ریکاردو را فراموش می کردم. اما فعلا به این حقیقت رسیده ام که فرزندان به پدر و مادر خود ایمان ندارند، آن طوری که پدر و مادرها به پدربزرگ ها و مادربزرگ ها معتقد بودند. من هرگز به مادرم دروغ نگفته ام و پدرم را مرد خوبی می دانم. هرگز به کمبود پول آنها توجه نکرده ام. همیشه به خوبی های آنها توجه دارم. اما بچه های این زمانه به پول اهمیت می دهند. من زندگی پدر و مادرم را نمونه می بینم. اما حالا وجه تشابهی بین خودم و پدر و مادرم نمی بینم. حتی گاهی شک می کنم که آن چه نیکی در خود و پدر و مادرم وجود دارد، هنوز هم در برابر پول و ثروت ارزش خود را حفظ کرده باشد. می خواهم به شوهرم بگویم که علت جدایی بچه ها از ما همین شک و دو دلی است.

سابقا پرستار برای بچه ها و مستخدم برای کارهای خانه داشتیم ولی مدت هاست آنها را جواب کرده ایم. من از کار روزانه خسته ام. افراد خانواده ام این را می دانند ولی فقط آن را به زبان می آورند و اقدامی نمی کنند. انگار به زبان آوردنش کافی است. فقط وقتی تب شدید دارم همه نگران می شوند. متأسفانه من به ندرت تب می کنم. همیشه با خستگی می خوابم و خستگی را سر چشمه خوشبختی می دانم چون آن قدر خسته ام که فرصت نمی کنم به بدبختی هایم فکر کنم. گاهی شب ها بیدار می شوم و درخلوت در دفترچه خاطراتم چیزی یادداشت می کنم.

من دوستی بنام جولیانا دارم که سالی یک بار دوستان قدیمی دوران مدرسه را برای مهمانی دعوت می کند. همیشه از رفتن به مهمانی طفره می روم چون لباس ندارم. ولی نهایتا همیشه لباس تکراری می پوشم اما کلاهم را تعمیر کرده و بر سر می گذارم و می روم. دخترم میرلا از این واقعیت ها با خبر است. پدرم شخص متدینی است. مادرم از اشراف زادگان قدیم بوده که نسلشان از هم پاشیده است. خودم را از این اشراف زادگان جدا می بینم. در میهمانی جولیانا، کامیلا از هدایای شوهرش پائولو می گوید. جولیانا از جواهرات اهدایی شوهرش حرف می زند. جاجینتا با غرور از این که سر شوهرش کلاه می گذارد و به خاطر بچه ها از او پول می کشد می گوید. مارگریتا با پالتو پوست گرانبهایش از همسرش لوئیجی حرف می زند که قاضی سرشناسی است. جاجینتا از وابستگی شوهرش فدریکو سخن به میان می آورد. اما من این گونه زنی نیستم. احساس می کنم دوستانم همان بچه های مدرسه هستند با همان اداها. آن وقت ها اتوبوس مدرسه به دنبالشان می آمد و حالا شوهرانشان. آن وقت ها با عروسکشان به هم فخر می فروختند و حالا با لباسها، جواهرات و همسرانشان. احساس می کنم دلیل آن که مثل دوستانم نیستم این است که در جمع آنها تنها منم که سر کار می روم . مسئولیت های مالی و نیازمندی های بچه ها به عهده  من است. مادرم معتقد است این مسئولیت ها وظیفه میشل است. از دید مادرم،  من فقط باید حقوقم را پس انداز کنم و شوهرم باید حقوقش را خرج کند.

روز ۶ ژانويه روز اپیفانیا است. در افسانه های ایتالیایی، در این روز بفانا که پیرزنی زشت روست سوار بر جارو از آسمان برای بچه ها هدیه می آورد. من همیشه برای چنین روزی برای بچه هایم کادوهای ارزان قیمت می خرم. شوهرم معتقد است که بچه ها قدر این همه زحمت را نمی دانند که با چه دل خونی کادوها تهیه شده اند.  من اعتقاد دارم که با انجام این کارها شاید بتوانم فرزندانم را کمی بیشتر در دنیای بچگی نگه دارم اما هرگز این  را به زبان نمی آورم. در بچگی میرلا وقتی فهمید بفانا ساختگی است، آن را به زبان آورد. برخلاف من که هرگز به مادرم چیزی نگفتم.

هرگز ممکن نبود باور کنم که آن چه در یک روز اتفاق می افتد ممکن است اهمیت این را داشته باشد که به آن توجهی بشود. زندگیم همیشه به نظرم بی معنی رسیده و جز عروسی ام و تولد بچه ها، حادثه قابل توجهی در آن رخ نداده است. بر عکس از وقتی که از روی اتفاق نوشتن در دفتر یادداشت را شروع کردم، کشف کرده ام که گاهی یک لغت یا یک اشاره کوچک چقدر ممکن است پر معنی باشد.

ضمن بحثی که با شوهرم کردم، به این نتیجه رسیدم که خیلی از دوستان قبل از جنگ خود را کنار گذاشته ایم شاید به این خاطر که وضع مالی مان رو به نزول رفته بود و نمی توانستیم از پس این دوستی ها بربیاییم.

دوستی بنام کلارا پونتی دارم که از شوهرش جدا شده و طراح صحنه فیلم های سینمایی است. او اکنون زن موفقی است. ادعا می کند که همیشه عاشق است. یک بار ازمن پرسید آیا تا به حال به میشل خیانت کرده ای؟ از شنیدن این حرف عصبانی شدم. شوهرم همیشه مشغول گوش دادن به موسیقی واگنر است. کنارش می نشینم و به دوخت و دوز ادامه می دهم. احساس می کنم که شوهرم در رویاهایش، آن چه را که خود دوست دارد باشد، می بیند.

این اواخر میرلا شب ها دیر به خانه می آید. او با کانتونی که وکیلی سی و چهار ساله است در مهمانی شب کریسمس دوست شده است. معتقد است که معاشرتش با این وکیل پولدار کار درستی است. حاضر نیست با پسرهای هم سن خودش که پولی ندارند بیرون برود. می خواهد با کانتونی پولدار حشر و نشر داشته باشد. اعتقاد دارد که دوستان ریکاردو حرف های بی معنی می زنند و آخر سر هم اگر دعوتی کنند به کافه کوچکی می روند که دست و پای آدم از سرما یخ می زند. وی هم چنین عقیده دارد که چیزی جز ازدواج برایش باقی نمانده است، چون نه اسم و رسمی دارد و نه مقام سیاسی، حتی لباس خوبی برای پوشیدن ندارد، پس سعی می کند با کانتونی دوست باقی بماند.

همیشه فکر می کردم که با شوهر و بچه هایم خانواده خوشبختی تشکیل داده ایم، اما اکنون دریافتم که همگی  به هم دروغ می گوییم. مثل خودم که نوشتن در دفترچه را از بقیه پنهان می کنم. فکر می کنم که ما همیشه میل داریم آن چه را در گذشته اتفاق افتاده فراموش کنیم، چون اگر غیر از این باشد از تمامی عیوب همدیگر با خبر می شویم. باید دفترچه را از بین ببرم، چون از زمانی شروع به نوشتن کردم پی به این حقایق برده ام.

یکشنبه ها به مادرم سر می زنم. معتقدم که پیرها دوست دارند در خانه آفتاب گیر زندگی کنند. پدر و مادرم هم سن هستند. اما پدر بیشتر احساس سرزندگی و جوانی دارد. وقتی از خودم و شوهرم و بچه ها با مادرم حرف می زنم احساس می کنم از کسانی حرف می زنم که دوستشان دارم. اما مادرم طوری رفتار می کند که انگار از آدم هایی حرف می زنم که به زور بین آنها قرار گرفته ام. نظرم این است که از نسلی هستم که از نشان دادن خستگی شرم ندارد. اما مادرم هرگز خستگی اش را نشان نمی دهد. مادرم زن سردی است و معمولاً فقط در مورد چیزهای مالی با من حرف می زند.

میرلا هنوز شب ها دیر به خانه می آید. از آنتونی کادو قبول کرده است. مادرم او را شبیه من می داند. من هرگز مانند میرلا نبودم. مادر عشق مرا به میشل قبول نداشت و آن را از سر اجبار و برای خروج از خانه می دانست، حالا همان طور میرلا را مانند من می داند که برای فرار از خانه جذب کانتونی شده است.

میشل هفتاد هزار لیراضافه حقوق گرفته و آن را به من داده است. اول تصمیم گرفتم خدمتکار نیمه وقت استخدام کنم اما بعد ترجیح دادم برای میرلا پالتو بخرم و برای تولدش جشن بگیرم. من احساس می کنم پیر شده ام و چیزی برای خودم نمی خواهم.

امروز ۱۹ ژانویه است و اتفاق عجیبی رخ داد. در نگهبانی اداره مردی جوان، قدبلند و شیک پوشی مرا دید و چشم از من برنمی داشت. او مرا خانم زیبا خطاب نمود. در اداره آرام و قرار نداشتم و می ترسیدم به سراغم بیاید اما از این که مورد توجه مرد جوانی قرار گرفته بودم دچار شعف و پیچیدگی های رفتاری شدم. انگار در خارج از خانه زندگی دیگری انتظار مرا می کشد، مثل زمانی که در دفترچه می نویسم. احساس خوشی دارم. دیگر نگرانی مالی ندارم. برای خودم پیراهن زیر آبی خریدم اما آن را پس خواهم داد، چون عکس العمل میشل با دیدن آن برایم خوشایند نبود.

بعد از ببیست و سه سال ازدواج تازه متوجه شدم که برای خودم زیاد وقت ندارم. امروز به قصد خرید برای میرلا به مرکز شهر رفتم. چیزی نخریدم چون همه چیزها گران بودند اما با تاکسی به خانه آمدم و انعام هم دادم، تازه احساس خوبی داشتم. دخترم قبول ندارد برایش جشن تولد بگیرم. میرلا و ریکاردو هر دو اقتصاد سیاسی می خوانند. من نگران رابطه نزدیک دخترم با کانتونی هستم اما میرلا نگرانیم را برطرف کرد. برای تولد دخترم پالتو قرمزی خریده و به او کادو دادم.

خسته هستم واشتها ندارم. کاش اتاق مخصوص خودم را داشتم. از تظاهر کردن متنفر هستم اما مجبورم به آن تن بدهم. از این که مرا به خاطر دفترچه ام دست بیندازند نگرانم. میشل در کار خانه به من کمک نمی کند. اما من در کار کردن بیرون خانه به او کمک می کنم. ریکاردو مثل پدرش نیست به من در کار خانه کمک می کند. میرلا با آدم های مسن به بار می رود. می ترسم با میشل در مورد میرلا حرف بزنم. با نیرنگی کارهای میرلا را به دختر همکارم نسبت دادم. میشل آن را تقبیح کرد. حتی حاضر نشد میرلا را جای آن دختر فرض کند.

برای تولد میرلا، پدرم، مادرم و پدر شوهرم برای صرف ناهار منزل ما بودند. پدر شوهرم سرهنگ بازنشسته است و زن ها را تحقیر می کند. او منتظر ازدواج ریکاردو و تولد نتیجه اش است. نتیجه ای که حتما باید پسر باشد. سر میز ناهار از میشل خواستم مرا والریا صدا کند نه ماما،  قبول کرد. میرلا خوشحال بود. شب با کانتونی برای شام بیرون رفت و پالتو قرمز زیبایش را پوشید. ساعت طلایی زیبایی از کانتونی هدیه گرفت. از او خواستم ساعت را پس دهد که قبول نکرد.

مارینا گفته میرلا معشوقه کانتونی است و ریکاردو با او دعوا کرده است. خودم را در تربیت میرلا مقصر می دانم. از گفتن حقیقت به میشل واهمه دارم. می ترسم در روزنامه ها نامی از میرلا آمده باشد! همیشه گمان می کردم دختر زیبایم زود ازدواج کرده و بچه دار می شود. اما او فعلا قصد ازدواج ندارد و می خواهد سرکار برود. ریکاردو تصمیم دارد در آینده ما را به مسافرت ببرد اما من می دانم که درآمد عایدی اش را صرف مارینا خواهد کرد. دلم می خواهد سفری به ونیز داشته باشم اما میشل آرزوی میلان را در سر می پروراند. ریکاردو مایل است با کانتونی در مورد میرلا صحبت کند اما من مایلم این کار را میشل انجام بدهد.

به خاطر نوشتن خاطراتم در دفترچه، کارهای خانه را انجام نمی دهم. میشل متوجه قصور من در انجام کارهای خانه شده است. کار زیاد اداره و خستگی را بهانه کرده ام. میشل به حرف هایم در مورد اداره گوش نمی کند. مسئولیت های اداری من برای میشل اهمیت ندارند. امشب در مورد دوستی میرلا و کانتونی با میشل حرف زدم و از آبرویمان گفتم که در خطر است. میشل شباهت زیادی بین اخلاق من و میرلا می بیند. من سابقا با رئیس شرکت تا دیر وقت کار می کردم و او مرا به خانه می رساند. این عمل میشل را ناراحت کرده بود و من نمی دانستم. میشل می پندارد عصبی شده ام. او مرا سابق بر این آزاد حس می کرده در حالی که من این روزها آزادترم.

دیشب مشغول نوشتن خاطراتم بودم که میشل سر رسید و فهمید دارم چیزی می نویسم. سعی کردم موضوع را انکار کنم اما شک را در چهره اش می دیدم. فکر کرد دارم به مردی نامه می نویسم. این روزها مدام مواظب من است. می خواهم دفترچه ام را به اداره ببرم اما آنجا نه وقت دارم و نه آرامش. دفترچه را از بین نمی برم چون پیگیری حوادث به ترتیب از روی دفترچه کارم را آسان کرده است.

میرلا در دفتر وکیلی به نام برونو باریلزی کار گرفته است. شنبه من به اداره خودم رفتم تا آرامش داشته باشم. اداره ما شنبه ها تعطیل است. آن روز ناگهان رئیس به اداره آمد. تازه به راز رئیسم پی بردم که شنبه ها به اداره می آید تا آرامش داشته باشد. رئیس به کافه نزدیک اداره سفارش قهوه داد. با هم قهوه خوردیم. رئیسم سیگار کشید. می دانست سیگاری نیستم. رئیسم باریلزی و کانتونی را به عنوان وکلای خوب و سرشناس می شناخت. با رئیسم قدری کار کردیم و از اداره خارج شدیم. چقدر با او احساس راحتی داشتم.

میرلا کارجدیدش را شروع کرد. ریکاردو به او حسادت می کند. شاید ریکاردو بعد از اتمام درسش برای کار به آرژانتین برود. از تصور خانه بدون بچه ها وحشت می کنم اما میشل مشکلی با رفتن بچه ها ندارد. ریکاردو مارینا را برای معرفی به خانه آورد. پدر مارینا بعد از مرگ همسرش، زن جوانی گرفته و مارینا با نامادری راحت نیست. از مارینا خوشم نمی آید شاید چون خیلی از من جوانتر است. پسرم می خواهد تا قبل از رفتن به آرژانتین ازدواج کند. میشل با ازدواج پسرمان  به این زودی مخالف است. دلم می خواهد با میشل از قصد فرار پدر و مادرم قبل از ازدواج بگویم اما با او راحت نیستم. دیدن پیری پدر و مادرم مرا می ترساند چون به پیری خودم می اندیشم.

هر وقت سلمانی می روم حس می کنم جوانتر شدم. دلم می خواهد شنبه به اداره بروم تا آرامش بگیرم اما می دانم رئیسم در اداره هست و احساس خوبی ندارم. دوستم کلارا به خانه ما آمد تا با میشل در مورد سرمایه گذاری یک فیلم صحبت کند. کلارا هم سن من است اما از من بسیار جوانتر و شادتر نشان می دهد. او همیشه از عشق من به میشل متعجب است. همه ما کلارا را دوست داریم غیر از ریکاردو. قرار شد میشل داستان فیلمی را بنویسد و برای کلارا ببرد. میشل در وقت های بیکاری اش یک داستان عشقی نوشته است. شاید کلارا این داستان را به بهای مناسبی از میشل بخرد. شاید دیگر میشل در بانک کار نکند و من هم بتوانم به ونیز سفر کنم. رئیسم به من گفت که شنبه در اداره منتظر من بوده است و من خیلی متعجب و خوشحال شدم. در مورد رئیسم و توانائی هایش با مادرم صحبت کردم اما او مرا و رئیسم را قبول ندارد. شنبه بعد به اداره رفتم اما رئیسم به خاطر تولد پسرش نتوانست بیاید. به خانه برگشتم و کارهای خانه را انجام دادم. میشل خیلی دیر، خسته به خانه آمد.

روز یکشنبه با مادرم تلفنی حرف زدم و دعوا کردیم. از این که شنبه برنامه ام به هم خورده بود ناراحت بودم و دق دلم را بر سر مادر خالی کردم. من یکشنبه ها به دیدار مادرم می روم ولی این یکشنبه کار زیاد خانه را بهانه کردم و نرفتم. میشل و بچه ها یکشنبه ها تا ظهر می خوابند، من برای شوهرم در تخت صبحانه می برم. کاش من هم می توانستم گاهی استراحت کنم اما کسی نیست کارها را انجام بدهد. پشیمان شدم با مادرم تماس گرفتم، برای پدر میوه خریم و برای مادر دسته گل بنفشه، به دیدارشان رفتم. با مادر از وکیلش برتولتی که باعث بدبختی ما در بچگی شده بود حرف زدم. اگر وکیلمان درست کارش را انجام داده بود حالا ما این قدر فقیر نبودیم. اصلا بهتر که دارایی نداریم، نباید شرمی از فقر خود داشته باشیم.

رئیسم را در اداره دیدم و قرار گذاشتیم شنبه آینده ساعت چهار همدیگر را در اداره ببینیم. دربان خانه مان کانتونی را دیده بود که میرلا را به خانه رسانده بود و نامزدی میرلا را به من تبریک گفت. کاش می توانستم از سابینا در مورد میرلا بپرسم، آن دو با هم دوست و همکلاس هستند اما مطمئنا جوابی نخواهم گرفت. هرچه سعی می کنم به بچه هایم و دوستانشان نزدیک تر شوم از آنها دور می شوم.

امروز به اداره نرفتم و اتاق میرلا را گشتم اما چیز مشکوکی پیدا نکردم. با دیدن لباس های دخترم فهمیدم که چقدر فقیر هستیم. ما در عین حال که همدیگر را دوست داریم اما در حال دفاع از خودمان هستیم. میرلا اولین حقوقش را گرفت. به من گفت که برخلاف گفته ما کار کردن اصلا مشکل نیست و مثل تفریح است. حتی خستگی ناشی از کار رضایت بخش است. او از شنیدن اسم فامیلش ، خانم کسادتی، در محل کار اعتماد به نفس بالایی پیدا کرده است.

به دخترم گوشزد کردم که تمام درآمدمان را خرج بچه هایمان کردیم تا شاد باشند و برای خود کاری نکردیم. اما آنها خوشحالند چون می توانند درآمدشان را خرج خود کنند. میرلا دلش می خواهد مثل باریلزی وکیل معروفی بشود حتی اگر ازدواج کند و بچه دار شود. کار زن فقط کلفتی، خانه داری و نگهداری از شوهر و بچه نیست، حق تفریح هم دارد.

ریکاردو از کار و حقوق میرلا عصبانی است. از اول با هم رقیب بودند اما من آن را به حساب حسادت های بچگانه می گذاشتم اما حالا حس می کنم تنفر در بین است. او دختران امروزی را خلاصه شده در مادیات و عشق به مردان مسن می بیند. به ریکاردو قول دادم که پول هفتگی اش را دو برابر خواهم کرد تا کمی آرامش بگیرد. او دوست دارد همسر آینده اش مثل من باشد نه خواهرش، همان طوری که میشل دوست داشت من مثل مادرش باشم. من در سال های جنگ برای کمک خرج خانواده شیرینی می پختم و می فروختم. ریکاردو می خواهد با مارینا ازدواج کند و خود به آرژانتین برود و کار کند. می خواهد مارینا را پیش ما بگذارد. از من خواسته شنبه آینده در خانه باشم تا سه نفری حرف بزنیم. قرار هفته آینده را با رئیسم به هم زدم. او هم مثل من از این وظایف خانوادگی خسته است. برای همسرش پالتو پوست و برای دخترش دوچرخه خریده و من چک هایشان را پست کردم. قیمت پالتو پوست خیلی بالا بود، غبطه خوردم.

امروز یکشنبه است و میشل پیش کلارا رفته است تا موضوع فیلم را مطرح کند. میرلا با دوستش سابینا شام را بیرون می خورد. ریکاردو پیش مارینا است. من با خیال راحت به کارهای خانه رسیدگی کردم و در دفترچه ام خاطرات نوشتم. میشل به خانه برگشت و با ریکاردو شام خوردیم. آن دو سرحال و خوشحال بودند و من متاسف که تمام روز کار کرده و کشوها را مرتب نموده بودم. پسرم رضایت پدرش را برای نامزدی با مارینا گرفت. میشل محو جوانی و شب زنده داری کلارا شده است.

روز شنبه مارینا به خانه ما آمد. دختر سرد و بی حالی است، از سلیقه ریکاردو در تعجب هستم. من حضورش را خوش آمد گفتم. برای من درس و پس از آن کار ریکاردو خیلی مهم است، حاضرم با مارینا ازدواج کند و تا دو سال زنش را در خانه تحمل کنم. یادم به مادر شوهرم افتاد که سال ها با او زندگی و تحملش کردم. موقع خروج پسرم و نامزدش، میرلا به خانه آمد. دخترم نامزد برادرش را دوست ندارد. در خلوت از میرلا می خواهم تکلیفش را با کانتونی برای ما مشخص کند. کانتونی پدر و مادر ندارد که میرلا را پیش آنها ببرد و معرفی کند.

با کلارا تماس گرفتم و از نگرانی میشل برای پذیرفتن داستان فیلمش حرف زدم. هنوز کلارا به علت گرفتاری فرصت نکرده داستان را بخواند. حتی اضافه کردم که در صورت پذیرفته شدن این داستان، زندگی ما از نظر مالی می تواند خیلی بهتر شود. اکنون پشیمانم که چرا این حرف ها را زده ام.

شب خواب ندارم. آهسته بیدار شدم و در دفترچه ام نوشتم. این روزها احساس می کنم جوان و زیبا شده ام. دیگر مطمئن هستم که رئیس اداره عاشقم شده چون امروز برایم از باغچه خانه شان گل میموزای خوشبو آورده بود. از امروز دارم به اسم کوچک رئیسم که گوئیدو است فکر می کنم. او هم مثل من در میان خانواده است اما مرد تنهایی است. تشویقش کردم که خالق اثری باشد تا کمتر احساس تنهایی کند، مثلا خاطره بنویسد. من عمرم را صرف بچه هایم کرده ام و آنها نهایتا مرا ترک خواهند گفت. اما گوئیدو می گوید آنها ما را ترک نمی کنند، هم آنها را داریم و هم تنها هستیم. کاش می شد به سن 45 که رسیدیم در زندگی و انتخاب خود تجدید نظر کنیم. من به رئیسم گفتم که همیشه مواظب حالش بوده ام و او هم اولین روزی را که اداره آمدم به یاد داشت. بعد از کار پیشنهاد کرد مرا با ماشینش  به خانه برساند اما قبول نکردم.

برای این که میشل و بچه ها مواظب اعمالم نباشند، من مواظب آنها هستم. کاش ریکاردو زودتر به آرژانتین می رفت تا من از اتاقش استفاده کنم. میشل امروز خسته و عصبی به خانه آمد. کاش می شد در مورد دفترچه ام به مادرم، میشل  یا دوستی حرف می زدم . مادرم همیشه در حال دوزندگی است. کلارا پیشنهاد کرده فیلمی را ببینیم که در آن مردی زن دار عاشق زنی دیگر می شود. با میشل آن را دیدیم اما نپسندیدیم. باید شنبه آینده با رئیسم صحبت کنم و خودم را از ماجرای شنبه ها بیرون بکشم.  میشل تازگی ها جوانتر و سرحال تر شده ، مثل ریکاردو که شادتر شده است. ریکاردو به خاطر مارینا، اما میشل احتمالا برای داستان فیلمش. شاید رئیسم هم از دیدارهای روز شنبه با من انرژی می گیرد. کاش اداره نروم یا حداقل شنبه ها نروم تا این بی قراری ها پایان یابد.

ریکاردو برای زن ها ارزش دوستی قائل نیست، اما میرلا رفتار زنان متجدد امروزی را بستگی به تربیت و موقعیت جدید آنها می داند. کلارا امروز زنگ زد و برای بعد ازظهر با میشل قرار گذاشت. ریکاردو ناهار منزل مارینا دعوت دارد. من دلم می خواهد بهانه ای پیدا کنم و به رئیسم زنگ بزنم. اما منصرف شدم چون یک دنیا رخت اطویی دارم.

فردا اولین روز بهار است و من بهار را دوست دارم. کلارا داستان فیلم میشل را پذیرفته اما از میشل خواسته تا با هم کمی آن را تغییر دهند و به دست کارگردان برسانند. میشل نه تنها از خانه  و ماشین کلارا حرف می زند از جوانی و زیبایی او سخن به میان می آورد. حسادتم گل کرد و گفتم کلارا آن چنان که فکر می کند خوب نیست چون مردم می گویند مرتب رفیق می گیرد. میشل ایرادی در این کار نمی بیند. اما همین کار را برای من که بچه دارم و مادر هستم نمی پسندد. او سال ها است که با این حرف ها مرا می فریبد و من هم به دروغ تاییدش می کنم.

با موافقت میشل، برای عید پاک مارینا را برای شام دعوت کردم. میشل تازگی ها برای وقوع جنگ جهانی سوم و توقف فیلمسازی نگران و عصبی است. من برایش از جنگ لیبی و حبشه گفتم و از این که همیشه ایتالیا درگیر جنگ بوده ولی پیشرفت کرده است. او مرا زن نفهم خطاب کرد و ناراحت شدم. برسر مسئله جنگ بین میرلا و ریکاردو بحث پیش آمد و میشل با میرلا دعوا کرد و اشکش را در آورد. میرلا درست حرف می زد اما به خاطر زن بودنش همیشه مورد حمله قرار می گیرد.  

امروز پنج شنبه مقدس بود. میشل امشب پیش کلارا رفته است. بچه ها هم بیرونند. امروز رئیس از من و خانم مارچلینی که تایپیست است خواست به اداره برویم. وقتی همکارم کارش تمام شد و رفت، رئیسم از من خواست کمی بیشتر بمانم، ماندم. کیفم روی میز بود و اسمم رویش حک شده بود. این کیف را از میشل برای تولدم کادو گرفته ام. رئیسم در حالی که با من حرف می زد، دستش را روی حروف اسم من می کشید. انگار داشت مرا نوازش می کرد. دست مرا در دست گرفت و با هم از علاقه جدیدی که پیش آمده حرف زدیم. پس از آن من به کلیسا رفتم و گوئیدو مرا تا کلیسا همراهی کرد. مرا به نام والریا صدا کرد و موقع رفتن دست مرا گرفت و بوسید. سال ها بود کسی چنین محبتی به من نکرده بود، چقدر احساس کردم خوشبختم. 

روز عید پاک خانه را تزیین کردم. کشیش برای تقدیس خانه آمد. میشل دسته گلی خرید و برای تشکر پیش کلارا رفت. پسرم با نامزدش به کلیسا رفتتند. من و دخترم به کلیسا رفتیم و من برای نجات این روزهای خودم و میرلا دعا کردم. منتظر میشل شدیم که نیامد. پدر و مادرم به خانه ما آمدند. شام خوبی درست کردم. قبل از رسیدن میشل به خانه، پادوی گل فروشی سبد گل بزرگی از طرف رئیسم برایم آورد. سبد گل حدود ده هزار لیر ارزش داشت. ریکاردو با پررویی گفت کاش به جای آن پول نقد کادو داده بود. شاد بودم و هیجان زده، نتوانستم شام بخورم. برگی از گل ها را که زرد لیمویی بود لای دفترچه ام خشک کردم. 

در اداره گاهی رئیسم به اتاقم تلفن می زند و وقتی می روم فقط اذعان می کند که قصد دیدار مرا داشته است. بعد از مدت ها من از ته دل می خندم. خدا مرا ببخشد باید وجودم را از گناه پاک کنم. نمی دانم چرا نمی توانم.

ریکاردو دفترچه مرا دید اما حواسش را پرت کردم و دفترچه را پنهان کردم. از سابینا که دختر قد بلند و ساکتی است و سال هاست با میرلا دوست است خواستم میرلا را نصیحت کند. اما بعید می دانم کاری انجام بدهد.

در اداره گوئیدو دست های مرا غرق بوسه می کند. به او گفتم نباید دیگر شنبه ها همدیگر را در اداره ببینیم. قرار شد سه شنبه یکدیگر را در کافه ای ببینیم. مرا با ماشینش به خانه رساند. خانه برایم زندان شده است. مدام به بقیه می گویم که حالم خیلی خوب نیست. دوست ندارم با میشل به سینما بروم. میشل منتظر جواب داستان فیلمش است.

به کلارا زنگ زدم و از او خواستم روزی به خانه اش بروم و قبول کرد. کلارا داستان فیلم میشل را دوست دارد اما زیاد به موفقیت آن امیدوار نیست.

امروز با رئیسم در کافه ای قرار داشتم. می خواستم نروم اما وقتی او اداره را ترک کرد، من هم با عجله به دنبالش رفتم. در کافه به او گفتم که دیگر نباید یکدیگر را روزهای شنبه یا حتی در کافه ای ملاقات کنیم. او دستم را گرفت و گفت که بدون من نمی تواند زندگی کند. وقتی مرا به خانه می رساند در جایی توقف کرد و باز هم از من خواست در تصمیمم تجدید نظر کنم. قبول کردم روزهای شنبه همدیگر را ببینیم. به خانه که رسیدم فهمیدم میرلا هم خانه است چون کانتونی به نیویورک رفته و هنوز برنگشته است.

شب زنده دار شده ام و همه به این خصلت من عادت کرده اند. زیاد کار می کنم تا به گوئیدو کمتر فکر کنم. من احتیاج دارم با کسی حرف بزنم. میشل شب ها پیش کلارا می رود. ریکاردو با نامزدش اوقات را می گذراند. میرلا مدام پیش کانتونی است. نامه های میشل را که سال ها پیش از آفریقا برایم نوشته بود مجددا می خوانم. چقدر برای دیدار مجدد هیجان داشته و اکنون از این هیجان دیگر خبری نیست. عشق و احساسات ما رنگ شرم و گناه را به خود گرفته است. این اواخر میشل مرا زنی سرد حس می کند. اگر در خانه داری و مراقبت از بچه ها کمک کند برای او وقت خواهم داشت.

ریکاردو می خواهد قبل از رفتن به بوئنوس آیرس ازدواج کند اما من راضی نیستم. مرا متهم می کند که هیچ وقت برایش وقت نمی گذارم. میرلا از این که با سابینا حرف زده ام رنجیده است. تنها کسی که مرا می خواهد گوئیدو است. کاش دیگر میشل پیش کلارا نرود، می ترسم.

در اداره از گوئیدو شنیدم که کانتونی به نیویورک رفته تا زنش را طلاق بدهد، باورم نشد، نمی دانستم کانتونی قبلا ازدواج کرده است. باید با میرلا در این مورد صحبت می کردم. وقتی با میرلا حرف زدم کنترل خود را از دست دادم و سیلی محکمی به گوشش زدم. گمان می کردم کانتونی او را فریب داده اما میرلا از اول می دانست که او متاهل است. میرلا دختر زرنگی است و از من خواست اگر باعث آبروریزی ما می شود از خانه برود. من راضی به رفتنش نیستم. او دیگر به مذهب اهمیت نمی دهد. آن چه برایش مهم است طرز تفکرش است. راضی شدم که با کانتونی صحبت کنم و بخواهم دست از سر دخترم بردارد. راستی اگر میرلا دختر مجردی است و کانتونی هم زنش را طلاق داده، حق دارند همدیگر را دوست داشته باشند، اما من چه حقی در قبال گوئیدو دارم؟

خواستم از مشکل میرلا با گوئیدو حرف بزنم اما چه فایده دارد. من هنوز اوضاع خودم برای رئیسم تثبیت نشده و چه حق دارم از دخترم با رئیسم حرف بزنم. احساس می کنم میشل عاشق کلارا شده است. میشل از من خواسته به خانه کلارا رفته و با او حرف بزنم تا بدانم قصد دارد فیلم نامه را به جریان بیندازد یا نه.  برای چهارشنبه آینده از کلارا وقت گرفتم. از میشل خواستم غصه نخورد و به شوخی به او گفتم کم کم به بازنشستگی نزدیک می شویم، با حرکت ناگهانی دستش مرا از خود راند. نمی دانم تازگی ها چرا این قدر عصبی شده است.

امروز دربان اداره کارت ویزیت الکساندر کانتونی را برایم آورد که می خواهد مرا ببیند، او را پذیرفتم. او مرد قد بلند و خوش تیپی است. مودبانه با من حرف زد. از او خواستم دست از سر دخترم بردارد، قبول نکرد. از علاقه دو طرفه حرف به میان آورد. از همسرسابقش ایولین حرف زد که آمریکایی بوده و زندگی بیهوده ای با هم داشتند. در واقع زنش او را ترک کرده و به آمریکا برگشته او هم مجبور شده به آمریکا برود و درخواست طلاق توافقی کند. از اعتقادات متفاوت هر مادر و دختری حرف زد. آمده بود تا تصویری که از او در ذهن دارم تغییر دهد و با میرلا رفتار بهتری داشته باشم. می دانست همه چیز را می دانم اما می ترسم به آن اقرار کنم. به اتاق گوئیدو رفتم. از اداره خارج شده بود. بارانی او را لمس کردم و به خود چسباندم. با گوئیدو تماس گرفتم و از او خواستم به اداره بیاید. به میرلا زنگ زدم و اطلاع دادم برای ناهار منزل نمی روم. گوئیدو آمد و دست هایم را بوسید. از این که دوری اش برایم سخت شده حرف زدم. از قصد سفرم تا دو هفته دیگر به ورونا پیش خاله ام گفتم. او موافقت کرد. حتی می خواست به ونیز که نزدیک وروناست برود و مرا در آن جا ببیند تا پنج روزی را با هم باشیم. مرا در آغوش گرفت و بوسید. از من خواست که عشق و دوستی اش را قبول نمایم.

به خانه رفتم. میرلا از این که کانتونی مرا ملاقات کرده و باعث ناراحتی ام شده غمگین است. میرلا باید از این خانه برود. اعتقاداتش با باورهای ما تناقض دارد. میرلا با خودش و دیگران صادق است اما من صداقت ندارم و حتی در عشقبازی هم عدم رضایت خود را نشان می دهم. میشل که به خانه آمد در مورد سفرم به ورونا و ونیز به او گفتم. راضی به این سفر است. او دیگر مرا نمی بیند، بین من و او بچه ها قرار گرفته اند.

برای ناهار به آپارتمان کلارا رفتم، خانه قشنگی خریده و بسیار شیک تزئینش کرده است. از گرفتاری های کاری حرف زد، از این که این روزها دیگر عاشق نیست. میشل به او گفته دست از کار کردن در بانک خواهد کشید و به دنیای سینما رو خواهد آورد. کلارا از من خواست میشل را از ورود به سینما منصرف سازم، چون دنیای سینما دنیای متفاوتی است و نیاز به آماتوری مثل میشل ندارد. یک شب تا صبح میشل با کلارا کار کرده و حرف زده که من این را نمی دانستم. پیشخدمتش برای ما ناهار خوبی تهیه نمود. سیگار کشید و با هم شکلات خوردیم. کلارا سعادت میشل را در ادامه زندگی کنونی اش می بیند نه در سینما. او حس می کند من خوشبختم. دلم می خواست از گوئیدو و سفر ونیز با کلارا حرف بزنم. کاش نقاط ضعف مرا می دید. کلارا هدف من و میشل را در تربیت بچه ها می بیند، اما هدف خودش را در کار.هر چه صبر کرده بود تا مردی خوشبختش کند موفق نشده بود، پس خود به دنبال خوشبختی رفته بود.

چند روزی قادر به نوشتن نبودم. بیخوابی به خاطر نوشتن خاطرات اذیتم می کرد. میرلا دیگر به من احتیاجی ندارد. ریکاردو از آینده اش می ترسد. رفتارش با مارینا خشن است، در حالی که مارینا مطیع است. میشل دیگر با من درد دل نمی کند و حرف هایش را با کلارا، میرلا و مارینا می زند. همان طوری که من هم دیگر با میشل گرم و صمیمی نیستم و به گوئیدو نزدیک شده ام و جواب بوسه هایش را می دهم. احساس من به میشل از روی عادت است در حالی که احساسم به گوئیدو عاشقانه است. میشل فکر می کند چون دیگر جوان نیستیم مثل سابق با هم گرم و صمیمی نیستیم و نیازی هم نیست. کلارا هم سن من است ولی همیشه عاشق است چون شوهر ندارد. باید مرخصی بگیرم و به ورونا پیش خاله ام  بروم. من پیر نشدم و هنوز جوانم و می خواهم عاشق باشم. نمی خواهم حرف های روزمره بزنم.

به نظرم در اداره دارند به رابطه من و گوئیدو شک می کنند. راجع به کانتونی با مادرم صحبت کردم. مادرم در تربیت میرلا مرا مقصر می داند. وقتی با ماشین گوئیدو به گردش می روم خود را مقصر نمی دانم. پول می تواند خیلی مشکلات را حل کند. ثروت گوئیدو برای من لذت بخش است و باعث آرامش من می شود. می ترسم ناگهانی بمیرم و دفترچه ام به دست دیگران بیفتد. مارینا از امکان سفر ریکاردو ناراحت است. ریکاردو دیگر اعتماد به نفس سابق را ندارد. انگار همیشه به من وابسته است. مدام به سفرم با گوئیدو به ونیز فکر می کنم. میشل یک شب تا سحر پیش کلارا بود و تا روی داستان فیلم با هم کار کنند. تهیه کنندگان به خاطر احتمال جنگ، حاضر به ریسک برای ساختن این فیلم نیستند. از این بابت ما خیلی متاسف هستیم اما به بچه ها نخواهیم گفت. میشل ناراحت است و چند روزی عصبی و رنجور در خانه مانده است. هر لحظه منتظر است کلارا زنگ بزند و داستان فیلمش را قبول کند. دلم برایش می سوزد، فکر می کنم منتظر جواب داستان فیلمش نیست، منتظر خبری از کلارا است. دلم نمی خواهد با میشل به رستوران بروم اما با گوئیدو همه جا به من خوش می گذرد. هیجان دیدار گوئیدو برای من دلچسب است. گاهی در رویاهایم خودم را با گوئیدو در محلی رویایی می بینم، خودم را ثروتمند می پندارم تا لذت ببرم. ثروت گوئیدو به او قدرت می دهد که من دوست دارم. کاش میشل هم پولدار بود. 

افکار گناه آلود من با نوشتن در دفترچه به وجود آمده است. جرات ندارم اعتراف کنم عاشق شده ام، فقر خود و ثروت گوئیدو را بهانه می کنم. من آدم ترسویی هستم. شاید با رئیسم به سفر بروم اما بعد او را برای همیشه کنار بگذارم. لازم دارم به خودم ثابت کنم که هنوز جوانم. شوهرم از احتمال وقوع جنگ برای توضیح عدم موفقیتش در زندگی سود می برد. شنبه گوئیدو دیر آمد و عذرخواهی کرد. روز بدی در خانه داشته و می خواهد زودتر به سفر برویم. من هم موافقم. کنارم آمد و مرا بوسید و تا آخر وقت یکدیگر را می بوسیدیم. به خانه که رسیدم از میشل خواستم با میرلا صحبت کند تا دیگر دیر به خانه نیاید. میشل نمی داند من کانتونی را در اداره ملاقات کرده ام.

ریکاردو از من خواست به ورونا نروم چون می خواهد زودتر ازدواج کند. مارینا آبستن است. به اداره نرفتم. تمام روز فکر کردم و خوابیدم. میرلا وقتی موضوع را فهمید مرا دلداری داد. می خواهد کلفتی نیمه وقت برای کارهای خانه استخدام کند. از او خواستم خودش را از میان دروغ ها و زشتی های ما بیرون ببرد. شب میشل را در جریان گذاشتم. مدتی طولانی می خندید. با ازدواج ریکاردو موافق است و با سفر به آرژانتین مخالف.  در اداره به گوئیدو جریان پسرم را گفتم. هنوز نمی خواهد برنامه سفر را به هم بزنیم. میشل طرفدار ریکاردو است. معتقد است که اگر ما هم حالا با هم دوست بودیم همین اتفاق می افتاد. میشل با پسرمان حرف زد و می خواهد برای او در بانک کار پیدا کند. مارینا خوشحال است که از پسرم جدا نمی شود.

دوستان میشل قول داده اند ریکاردو را در بانک استخدام کنند. میشل مشغول کار، پول در آوردن و روزنامه خواندن است تا خودش را از حقایق دور نگه دارد. من دنبال شناخت خود هستم، هر چه بیشتر خود را می شناسم بدتر می شوم. نامه خاله ماتیلا رسید، مرا در ورونا می پذیرد. من خواستار تعویق سفر هستم چون پسرم می خواهد ازدواج کند اما گوئیدو مخالف است. در بار یک هتل با گوئیدو نشسته بودیم که برادر زنش سر رسید و ما را با هم دید. البته به کسی چیزی نمی گوید. اما دیگر نباید بگذاریم این کار تکرار شود. بعد از عروسی پسرم حتما به سفر خواهم رفت و با گوئیدو تنها خواهم بود. اما نمی دانم به خودم راست می گویم یا نه.

مارینا به خانه ما آمد، با او بد حرف زدم. قرار است در ماه دسامبر نوه ام دنیا بیاید. مارینا جهیزیه نداره، خودم برایش جهیزیه آماده خواهم کرد. به او گفتم که خوب فکرهایش را بکند چون هنوز دیر نیست، شاید بخواهد با مرد متمولی ازدواج کند. مادرم برای ازدواج ریکاردو، نوه عموی ما، یعنی کنتس دالمو را درنظر گرفته تا املاک از دست رفته اش به او بازگردد. هر چند که ما راضی هستیم به خاطر وجود بچه، ریکاردو مارینا را بگیرد. مارینا گریه می کرد. او را بغل گرفتم. دیگر هر شب به خانه ما می آید. میشل در اتاق خواب می ماند تا راحت باشد. اما من جای خلوتی برای خودم ندارم. خسته هستم. گوئیدو اصرار دارد قبل از عروسی به سفر برویم. نمی توانم. پسرم می خواهد من در خانه بمانم و بچه داری کنم و مارینا سر کار برود، مارینا هیچ کاری بلد نیست. اگر اداره نروم گوئیدو را نخواهم دید. مارینا می خواهد جای مرا بگیرد. اجازه نمی دهم. می خواهند اگر بچه دختر باشد اسمش را والریا بگذارند.

میشل صفحه خریده و شب ها گوش می کند. پدرم وقتی دفتر وکالتش را بست و کار نکرد روحا از دست رفت. اما مادرم کماکان زنده است. زن ها هرگز از کارهای خانه بازنشست نمی شوند. نتوانستم گوئیدو را شنبه ببینم چون پدر مارینا به دیدار ما آمد. عروسی 13 ژوئن خواهد بود. به پدر مارینا گفتیم عجله برای عروسی به خاطرسفر ریکاردو است، قبول کرد. معلوم نیست با دخترش همدست است یا این که از هیچ چیز خبر ندارد. سفرم را به تعویق انداخته ام. مارینا مانع جوانی و خوشبختی من است. من از همه چیز می گذرم تا قوی تر باقی بمانم.

دوست ریکاردو می خواهد مارینا را به عنوان حسابدار در مغازه جوراب فروشی اش استخدام کند. مادرم ناراضی است. مادرم و دخترم مرا نمی فهمند. من پل بین دو نسل هستم. ریکاردو و مارینا چمدانی که در آن دفترم را قایم کرده بودم  برداشته بودند تا شناسنامه ریکاردو را در آن پیدا کنند. شانس آوردم که در آن قفل بود. به آنها تشر زدم که حق ندارند به وسایل من دست بزنند. ریکاردو فکر کرد نقش مادر شوهر را بازی می کنم. از پدرش خواست بگذارد من بعد از مراسم عروسی به مرخصی بروم. کارهای خانه را مارینا و خدمتکاری که خواهند گرفت، انجام خواهند داد. دوست دارم به سفری آزاد بروم اما نمی خواهم مارینا هر چه را با سختی ساخته ام تصاحب کند، پس به سفر نخواهم رفت.

مارینا و ریکاردو در ناهارخوری ورق بازی می کنند. میشل در اتاقش صفحه گوش می کند. میرلا در اتاقش درس می خواند. من مکانی برای خودم ندارم. گاهی به اتاق میرلا پناه می برم. میرلا می خواهد اتاقش را تا دو سه ماه دیگر تخلیه کند تا من آن را تصاحب کنم. خودش با کانتونی به دفتری که باریلزی برایشان در میلان بازخواهد کرد خواهد رفت. در میلان در پانسیونی اقامت خواهد کرد. کانتونی هنوز نتوانسته همسرش را طلاق دهد. من آرزوی ازدواج میرلا را دارم. میرلا اخلاقی شبیه پدرش دارد. مارینا یک باره تصمیم گرفت بچه را سقط کند اما من مانع شدم. به مارینا گفته ام بچه شان را نگه می دارم. ریکاردو و مارینا دوست دارند آزادانه سفر کنند. بچه را پیش من خواهند گذاشت اما نمی دانم برای چه مدت. میرلا قطعا از پیش ما خواهد رفت اما بعید می دانم ریکاردو بتواند ما را ترک کند. او موجود وابسته ای است، مثل من است. اگر بچه ها می رفتند من می توانستم بیشتر و بهتر با گوئیدو باشم و احساس جوانی کنم. با رفتن میرلا و تولد بچه، من در اتاق میرلا می مانم و از بچه مراقبت خواهم نمود. ریکاردو ومارینا هم در اتاق خود خواهند بود.

همه چیز از آنجا شروع شد که دفترچه را خریدم. تا آن روز برای همه ماما بودم، اما تا چند روز دیگر مادرشوهر و مادربزرگ خواهم شد. زندگی برای من یک سفر همراه با امید است، اما این امید هرگز به حقیقت نخواهد رسید. من زندگی ام را صرف دیگران کردم. به قول گوئیدو من به دیگران اجازه می دهم مرا خورد کنند و برایم تصمیم بگیرند. اما من نخواهم گذاشت سرمایه یک عمرم را از من بگیرند. چه بد که در حال تبدیل شدن به یک پیرزن بدجنس هستم. باید بعد از عروسی دو ماه با گوئیدو به سفر بروم و در بازگشت هم با او ارتباط داشته باشم. بگذار مارینا خانه داری و بچه داری کند.

من و گوئیدو هنوز در اداره همدیگر را می بینیم. به هم گفته ایم که یکدیگر را دوست داریم اما من می دانم که ما هرگز به هم نمی رسیم. ما زندانی هایی هستیم پشت میله های نامریی. او حاضر است مرا از این جا برای همیشه به جای دیگری ببرد. اما ما برای این کارها خیلی پیر هستیم. برای من همین عاشقی و درک احساسات لطیف مان کافی است. چند روز دیگر، روز دوشنبه، عروسی ریکاردو است و من به سر کار نخواهم رفت. شب ها آرام کنار میشل می خوابم، او خودش را به خواب می زند و من هم همین کار را می کنم.

امروز یکشنبه است از کلیسا برگشتم و کانتونی و میرلا را در ماشین دیدم. دستی برایشان تکان دادم. دربانمان می خواهد بداند کی ازدواج می کنند، به او گفته ام پائیز امسال در میلان. سه تا بلیط فوتبال خریدم و به میشل و ریکاردو ومارینا دادم. آنها برای دیدن مسابقه رفته اند. مثل شروع نوشتن در دفترچه، خواستم تنها باشم. باید به مارینا آشپزی یاد بدهم. باید همان زمان که گوئیدو به من پیشنهاد سفر داد با او می رفتم. من ترسو و دورو هستم. باید دفترچه را از بین ببرم. شب ها که دور هم هستیم ظاهرا خانواده ای خوشبختیم، فقط خدا می داند که ما چقدر خودمان را گول می زنیم. من امشب دفترچه را می سوزانم تا به دست مارینا نرسد. می خواستم زن جوانی شوم اما فقط زن بدجنسی شدم. دیگر چیزی نمی نویسم. این آخرین نوشته های من است تا روزی که اسمم، والریا را روی سنگ قبر بنویسند. شاید در آن روز ریکاردو فکر کند من زن مقدسی بوده ام. تا چند لحظه دیگر وقایع زندگی من که از ۲۶نوامبر ۱۹۵۰ شروع و تا ۲۲ ماه می ۱۹۵۱ ادامه پیدا کرد در این دفترچه خواهد سوخت.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 18:42  توسط     |    
یک نظر                     
+ نوشته شده توسط پاندورا روزبه در سه شنبه پانزدهم مهر 1393 و ساعت 14:0 |

عقاب شعری است که خانلری به صادق هدایت اهداءنمود ومن هم آن را اهدا می کنم به تمام دوستان فیس بوک وتما م کسانی... که درراه آزادی وعزت وکرامت انسانها تلاش می نمایند
گشت غمناک دل وجان عقاب
چون ازودورشد ایام شباب
دید، کش دوربه انجام رسید
آفتابش به لب بام رسید
باید ازهستی دل برگیرد
ره سوی کشوردیگر گیرد
خواست تاچاره ناچارکند
دارویی جویدو درکارکند
صبحگاهی زپی چاره کار
گشت برباد سبک سیر سوار
گله کاهنگ چراداشت به دشت
ناگه ازوحشت پرولوله گشت
وآن شبان ،بیم زده،دل نگران
شدپی بره نوزاد،دوان کبک، دردامن خاری آویخت
مار،پیچید وبه سوارخ گریخت
آهو،استادونگه کردورمید
دشت را خط غباری بکشید
لیک صیاد سردیگرداشت
صیدرا فارغ وآزادگذاشت
چاره مرگ نه کاری است حقیر
زنده راجان نشود ازدل سیر
صید،هرروزبه چنگ آمده زود
مگرآن روزکه صیاد نبود
آشیان داشت درآن دامن دشت
زاغکی زشت وبداندام وپلشت
سنگها ازکف طفلان خورده
جان زصدگونه بلا دربرده
سالها زیسته افزون زشمار
شکم آگنده زگند ومردار
برسرشاخ ورا دید عقاب
زآسمان سوی زمین شد به شتاب
گفت :«کای دیده زما بس بیداد
باتوامروز مرا کار افتاد
مشکلی دارم اگربگشایی
بکنم هرچه تو می فرمایی »
گفت:«مابنده درگاه توایم
تا که خواهیم هوا خواه توایم
بنده آماده،بگوفرمان چیست
جان به راه توسپارم،جان چیست
دل چودرخدمت توشادکنم
ننگم آید که زجان یادکنم »
این همه گفت ولی با دل خویش
گفتگویی دگرآورد به پیش:
کاین ستمکارقوی پنچه کنون
ازنیازست چنین زاروزبون
لیک ناگه چوغضبناک شود
زوحساب من وجان ،پاک شود
دوستی را چونباشد بنیاد
حزم را بایدم ازدست نداد
دردل خویش چواین رای گزید
پرزدودورترک جای گزید
زاروافسرده چنین گفت عقاب
که:مرا عمرحبابی است برآب
راست است این که مرا تیز پرست ،
لیک پرواز زمان تیزتراست
من گذشتم به شتاب ازدرودشت
به شتاب ایام ازمن بگذشت
گرچه ازعمردل سیری نیست
مرگ می آیدو تدبیری نیست
من واین شهپرواین شوکت وجاه
عمرازچیست بدین حد کوتاه؟
توبدین قامت وبال ناساز
به چه فن یافته ای عمردراز؟
پدرم ازپدرخویش شنید
که یکی زاغ سیه روی پلید
با دوصد حیله به هنگام شکار
صدره ازچنگش کردست فرار
پدرم نیز به تو دست نیافت
تابه منزلگه جاوید شتافت
لیک هنگام دم بازپسین
چون تو برشاخ شدی جایگزین
ازسرحصرت بامن فرمود :
کاین همان زاغ پلیدست که بود
عمرمن نیز به یغما رفته است
یک گل ازصدگل تونشگفته است
چیست سرمایه این عمردراز ؟
رازی اینجاست توبگشا این راز؟
زاغ گفت :ارتو دراین تدبیری
عهد کن تاسخنم بپذیری
عمرتان گر که پذیرد کم کاست
دیگری راچه گنه ،کاین زشماست
زآسمان هیچ نیاید فرود
آخرازاین همه پرواز چه سود
پدرمن که پس از سیصدواند
کان اندز بد ودانش پند ،
بارها گفت که برچرخ اثیر
بادهاراست فراوان تأثیر
بادها که کززبرخاک وزند
تن وجان را نرسانند گزند
هرچه ازخاک شوی بالاتر
بادرابیش گزنداست وضرر
تابدانجا که براوچ افلاک
آیت مرگ شود ،پیک هلاک
ما ازآن سال بسی یافته ایم
کزبلندی رخ برتافته ایم
زاغ رامیل کند دل به نشیب
عمربسیارش ازآن گشته نصیب
دیگراین خاصیت مردارست
عمرمردارخوران بسیارست
گندمردار بهین درمانست
چاره رنج تو زان آسانست
خیزوزین بیش ره چرخ مپوی
طعمه خویش برافلاک مجوی
ناودان ، جایگهی سخت ونکوست
به ازآن کنج حیاط ولب جوست
من که بس نکته نیکودانم
راه هربرزنو هرکو دانم
خانه ای درپس باغی دارم
واندرآن گوشه سراغی دارم
خوان گسترده الوانی هست
خوردنیهای فراوانی هست
آنچه زآن زاغ چنین دادسراغ
گندزاری بود اندرپس باغ
بوی بدرفته ازآن تا ره دور
معدن پشه ،مقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل وجان
سوزش و کوری دودیده ازآن
آن دو،همراه رسیدند ازراه
زاغ برسفره خود کردنگاه
گفت خوانی که چنین ا لوانست
لایق حضرت این مهمانست
می کنم شکر که درویش نیم
خجل ازما حضرخویش نیم
گفت وبنشست وبخورد ازآن گند
تابیاموزدازآن مهمان پند
عمردراوج فلک برده به سر
دم زده درنفس باد سحر
ابررادیده به زیر پرخویش
حیوان را همه فرمانبرخویش
بارها آمده شادان زسفر
به رهش بسته فلک طاق ظفر
سینه کبک وتذرووتیهو
تازه وگرم شده طعمه او
اینک افتاده براین لاشه وگند
باید اززاغ بیاموزد پند
بوی گندش دل وجان تافته بود
حال بیمار ی دق یافته بود
دلش ازنفرت وبیزاری ریش
گیج شد،بست دمی دیده خویش
یادش آمد که برآن اوج سپهر
هست پیروزی وزیبایی ومهر
فروآزادی وفتح وظفرست
نفس خرم باد سحرست
دیده بگشود وبه هرسو نگریست
دید گردش اثری زینها نیست
آنچه بودازهمه سوخواری بود
وحشت ونفرت وبیزاری بود
بال برهم زدوبرجست ازجا
گفت کای یار ببخشای مرا
سالها باش بدین عیش بناز
توومردار،توعمردراز
من نیم درخوراین مهمانی
گند ومردارتراارزانی
گرکه براوج فلکم باید مرد
عمردرگند به سرنتوان برد
شهپرشاه هوااوج گرفت
زاغ رادیده براو مانده شگفت
سوی بالاشد وبالاترشد
راست بامهر فلک همسرشد
لحظه ای چند براین لوح کبود
نقطه ای بود وسپس هیچ نبود

5 hrs · Like · 3
..

 

 

 

 

 

 

Write a comment...


..

 

 

 

 

 

 


Bibi Kasrai

16 mins · .

 

When we were kids, we would get writing assignments asking questions like "what would you like to become when you grow up" or " Is material wealth better than knowledge". Personally I thought they are all stupidly posed questions and a good reason is I still don't know what I want to become when I grow up and the other question was hypocritical because everyone's answer had to be knowledge:)
 Now this is what I think- Money is an energy and like any other energy it can be used...
 See More

 

 


LikeLike · · Share.

 

 

 

2 people like this..

 

 

 

 

 

 


Write a comment...

 

 

+ نوشته شده توسط پاندورا روزبه در شنبه چهاردهم تیر 1393 و ساعت 11:23 |
اندازه متن - +
بیش از دو سال از درگذشت سیمین دانشور، داستان نویس ایرانی می گذرد اما سرنوشت آخرین کتاب منتشر نشده او همچنان راز آلود باقی مانده است.

مهر ماه ۱۳۸۹ خورشیدی، یک سال و نیم پیش از در گذشت سیمین دانشور، خبرگزاری های ایران از گم شدن تنها نسخه کتاب منتشر نشده «کوه سرگردان» خبر دادند. این خبر پس از آن منتشر شد که تلاشهای مدیران انتشارات خوارزمی، ناشر کتابهای سیمین، و خویشاوندان او برای یافتن کتاب به نتیجه نرسید. حالا خبرگزاری ایسنا در گفت و گو با دختر خوانده سیمین خبر از دفترچه یادداشت و برخی از دستنوشته های او می دهد.

«کوه سرگردان» علاوه بر اینکه آخرین کتاب سیمین دانشور محسوب می شود، جلد سوم و نهایی سه گانه او نیز هست. دانشور پیش از این «جزیره‌ سرگردانی» و «ساربان سرگردان» را از این مجموعه منتشر کرده است.

به گزارش ایسنا، نگارش «کوه سرگردان» در سال ۸۶ به پایان رسید، سیمین دانشور آن را برای چاپ به نشر خوارزمی‌ سپرد و قراردادی هم برای چاپ آن با این نشر بست. اما علیرضا حیدری، مدیر نشر خوارزمی، بعد از خواندن این کتاب و انجام برخی اصلاحات، آن را به دانشور بازگرداند. در همین روزها سیمین بیمار و روانه بیمارستان شد و بعد از آن، تلاش برای یافتن رمان نتیجه ای نداد. مدتی بعد علیرضا حیدری هم از دنیا رفت و کوشش‌های بی‌حاصل اطرافیان سیمین برای یافتن این رمان، این فرضیه را به وجود ‌آورد که نکند این رمان نوشته نشده باشد. اما شواهدی وجود دارد که نشان میدهد این رمان نوشته شده است.

ویکتوریا دانشور خواهر کوچک‌تر سیمین دانشور که اکنون همراه با همسرش پرویز فرجام در همان خانه‌ ای در محله دزاشیب تهران زندگی می کنند که زمانی خانه سیمین دانشور و همسرش جلال آل احمد بود، از سرنوشت این کتاب اطلاعی ندارد. اما علی خلاقی همسرِ لیلی ریاحی، خواهرزاده و دخترخوانده سیمن دانشور گفته است که میداند «کوه سرگردان» پیش نشر خوارزمی نیست، چون آن‌ها کتاب را به خانم دانشور برگردانده بودند.

به گفته او در سه سال آخر زندگی، سیمین بیمار بود و کمی از قدرت شناختش کاسته شده بود. اما قبل از بیماری سخت سال ۸۶، قسمت‌هایی از این کتاب را برای لیلی خوانده بود. علی خلاقی معتقد است که نگارش این رمان حتما تمام شده، اما نه دست انتشارات خوارزمی است و نه در ارشاد مانده است، «به احتمال زیاد کسی آن را برداشته و صدایش را درنمی‌آورد.»

خلاقی در سال‎های بعد از مرگ سیمین با ارائه یک وصیت‌نامه به دادگاه اعلام کرد که لیلی ریاحی از خانه‌ سیمین دانشور ارث می‌برد و همچنین مسئولیت چاپ کتاب‌های سیمین با لیلی ریاحی است. اما دادگاه هنوز نظر قطعی‌اش را درباره سندیت داشتن این وصیت‌نامه اعلام نکرده است.

لیلی ریاحی، خواهرزاده و دخترخوانده سیمین دانشور، همچنین با بیان اینکه رمان «کوه سرگردان» را دیده است، گفت: من در حدود ۱۰ سال پیش که سیمین دانشور داشت این کتاب را می‌نوشت، با او درباره این کتاب حرف زدم و صحبت‌های آن روز را یادم هست. ایشان رمان را روی یک طرف کاغذِ دفتری مانند دفترهای مدرسه می‌نوشت که حتا یادم هست جلد آن قرمز بود.

به گفته لیلی ریاحی، کتاب در آن موقع ۵۸ صفحه داشت ، خانم دانشور کتاب را برای او خوانده بود و آقای حیدری هم که ناشر آثار بود، این کتاب را دیده بود. خواهر زاده سیمین حتی شنیده است که خانم دانشور بخش هایی از کتاب را برای عباس معروفی خوانده است.

ریاحی به ایسنا گفت: من خیلی بابت گم شدن این کتاب رنج می‌کشم، چون نه تنها این کتاب گم شده است، بلکه ایشان داستان‌های چاپ‌نشده و دفتر یادداشت روزانه‌ای داشت که آن‌ها هم گم شده‌‎اند. درباره‌ نویسندگان دیگر هم این اتفاق سابقه داشته است که کتاب‌شان گم شده و بعدا پیدا شده است. این واقعا آروزی من است که این کتاب پیدا بشود و زیر چاپ برود.

مجید طالقانی، مدیر نشر خوارزمی نیز اطمینان دارد که این کتاب نوشته شده و آقای حیدری، مدیر پیشین نشر خوارزمی هم آن را خوانده‌ ، اصلاحاتی روی کتاب انجام داده و آن را به خانم دانشور برگردانده است. طالقانی گفت: «در این فاصله خانم دانشور به بیمارستان منتقل شدند و بعد از آن هرکس از ایشان می‌پرسید کتاب کجاست، می‌گفت دست نشر خوارزمی است. این اواخر هم خیلی‌ها به دنبال کتاب خانه او را گشتند اما کتاب پیدا نشد. به اعتقاد او، کتاب گم نشده و پیش کسی است که این را بیان نمی‌کند.»

مهین شاهیده، مدیر انتشارات خوارزمی نیز پیش از آن تلاشی ناموفق برای یافتن کتاب داشته است. او در گفت و گویی با خبرگزاری کتاب ایران در سالگرد درگذشت سیمین دانشور گفت: «به دليل دوستی ام با خانم دانشور، مرتبا با او تماس داشتم و به خانه‌اش می رفتم. پس از بيماری او، هرگاه به عيادتش میرفتم، با راهنمای پرستارش، به دنبال كتاب می گشتيم، اما هيچ‌وقت اثری از آن نيافتيم.»

او از عليرضا حيدري،‌ مدير پيشين انتشارات خوارزمی شنیده بود كه خانم دانشور اين كتاب را نوشته و حتی با انتشارات قرارداد هم امضا كرده است. شاهیده پس از درگذشت آقای حيدری هم تصمیم گرفت فردی را برای پاكنويس كردن كتاب «كوه سرگردان» به خانه خانم دانشور بفرستد، اما مشخص شد كه دستنويس‌های اين كتاب مفقود شده است.

شاهيده گفت: «پرستار خانم دانشور هر چند وقت يكبار دستنويس‌هايي را از او به من مي‌داد، اما همگي مربوط به كتاب‌هاي پيشين او بودند.»

به گفته او، با توجه به اين‌كه خانم دانشور براي انتشار اين كتاب با انتشارات خوارزمي قرارداد امضا كرده بود، در صورتي كه اين كتاب به سرقت رفته باشد و روزي منتشر شود، مسوولان اين انتشارات، حق پيگيري قضايي اين موضوع را براي خود محفوظ مي‌دانند.

سیمین دانشور، داستان نویس و مترجم برجسته ایرانی، ۱۸ اسفندماه سال ۱۳۹۰ خورشیدی در سن ۹۰سالگی درگذشت.
+ نوشته شده توسط پاندورا روزبه در یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393 و ساعت 14:55 |

آن دو دست سبز جوان را می‌گویم

الهام ملک‌پور

آدم می‌تواند سال‌ها در یک شعر متوقف شود

«همین‌طوری راه افتادم، مثل بچه‌ای که در جنگل گم می‌شود. به همه‌جا رفتم و در همه‌چیز خیره شدم و همه‌چیز جلب‌ام کرد تا عاقبت به یک چشمه رسیدم و خودم را توی آن چشمه پیدا کردم. خودم که عبارت باشد از خودم و تمام تجربه‌های جنگل، اما شعرهای این کتاب درواقع تجربه‌های من هستند و جستجوهای من برای رسیدن به چشمه.» - فروغ فرخزاد (مجله‌ی آرش، شماره‌ی هشت، تیرماه 1343)

وقتی از شاعر می‌نویسی، از هیچ‌چیز نمی‌نویسی به این دلیل که «وجود برجسته و مشخص نیست و نیستی مرز آن را تشکیل می­دهد». یک شعر در همین مرزهاست که پیدایش می‌شود و نیستی همان کیفیتی از حضور است که کلمه‌ها سعی می‌کنند از آن بگریزند، ولی در همان حال به دام آن می‌افتند، درست همان جایی که شاعر قدم‌هایش را توی جنگل می‌شمارد.

نوشتن از فروغ فرخزاد، نوشتن از شاعری متولد هفتم دی‌ماه 1313، محله‌ی امیریه در خیابان معزالدوله‌ی تهران و درگذشته به تاریخ 24 بهمن‌ماه 1345 نیست؛ نوشتن از فروغ، نوشتن از چندین دفتر شعر، چند داستان کوتاه، یک رمان نیمه‌تمام، دو سناریو برای فیلم، تعدادی تابلو و طرح نقاشی و چند تایی کار سینمایی در سابقه‌ی کاری و یک حسین و یک کامیار و یک تصادف مرگ‌بار نیست؛ و شاید هم نوشتن از همه‌ی این‌ها باشد. با تمام این‌ها، نوشتن از فروغ بیش از هرچیز نوشتن از شاعر به‌مثابه شاعر است و شعر او آن‌طور که به قول خودش «آدم می‌تواند سال‌ها در یک شعر توقف کند.» (آرش، همان)

کسی که زندگی را می فهمد و مرگ را

فروغ در گفتگویی به سوالی در باره چرایی نوشتن شعر چونین پاسخ می‌دهد که: «اصلن این "چرا" با شعر جور در نمی‌آید. من نمی‌توانم توضیح بدهم که چرا شعر می‌گویم. فکر می‌کنم همه‌ی آن‌ها که کار هنری می‌کنند، علتش – یا لااقل یکی از علت‌هایش – یک‌جور نیاز ناآگاهانه است به مقابله و ایستادگی در برابر زوال. این‌ها آدم‌هایی هستند که زندگی را بیشتر دوست دارند و می‌فهمند و همین‌طور مرگ را. کار هنری یک‌جور تلاشی ست برای باقی ماندن و یا باقی گذاشتن "خود" و نفی معنی مرگ.»

شاید این همان مفهومی نباشد که نصرت رحمانی در نوشته‌ی خود برای سال‌مرگ فروغ در «مجله‌ی امید ایران» (به تاریخ 23 بهمن‌ماه 1351) به آن اشاره می‌کند که «با مرگ چیزی از میان نمی‌رود» بلکه می‌تواند این مفهوم را در خود داشته باشد که توقف در شاعر، مرگ را دوام می‌بخشد و مرگ همان زوال نیست. مرگ گاهی تضمین جاودانگی ست و شاعر می‌ماند و شعر را زندگی می‌کند.

شعر اگر نوشتن شاعر نباشد و شاعر نتواند شعر را زندگی کند، «مثل درهای بسته‌ای هستند که وقتی بازشان می‌کنی، می‌بینی گول خورده‌ای، ارزش باز کردن نداشته‌اند. خالی آن‌طرف آن‌قدر وحشتناک است که پر بودن این‌طرف را جبران نمی‌کند» (باز هم از مجله آرش). ولی آن‌طور که مهدی اخوان ثالث در نوشتار خود در مجله‌ی «سپید و سیاه» (به تاریخ 5 اسفند ماه 1345) می‌آورد، «فروغ در شعرش زندگی می‌کرد و در زندگی شعر می‌سرود "زندگی هنری‌اش از زندگی عادی جدا نبود" یک نفس هر دو فضا را استنشاق می‌کرد و در بود و نبودش غرق بود و این حادثه برای فروغ مانند حرکتی از یک اتاق به اتاق دیگر بود.»

مهدی اخوان ثالث درست می‌گفت و این را می‌شود در «شعری که زندگی ست» سراغ گرفت. زندگی شاعر گواهی بر شعربودگی خودی است که شاعر مانده است و شعر را زندگی کرده است. این را می‌توان از گفته‌های خودش باز یافت آن‌جا که می‌گوید: «اگر می‌ترسیدم می‌مردم اما نترسیدم.»

تن زنانه در خدمت تبعید شاعر

«من از آن آدم‌هایی نیستم که وقتی می‌بیند سر یک نفر به سنگ می‌خورد و می‌شکند، دیگر نتیجه بگیرم که نباید به طرف سنگ رفت. من تا سر خودم نشکند معنی سنگ را نمی‌فهمم. من احتیاج داشتم در خودم رشد کنم و این رشد زمان می‌خواست و می‌خواهد. با قرص‌های ویتامین نمی‌شود یک‌مرتبه قد کشید. قد کشیدن ظاهری ست، استخوان‌ها که در خودشان نمی‌ترکند.»

اواسط دهه‌ی هشتاد بود. تابستان گرم یکی از همان سال‌ها که فضای عمومی می‌رفت تا بسته و بسته‌تر شود. با دوستی مشغول تماشای نقاشی در نگارخانه‌ی ممیز خانه‌ی هنرمندان ایران بودیم و همان‌طور که از تابلویی به تابلوی دیگر می‌رفتیم، درباره‌ی نقاشی‌ها هم صحبت می‌کردیم. دوست همراه چشمش به آشنایی افتاد که او هم برای دیدار از نقاشی‌ها آمده بود. گویا آن آشنای دوست، اهل شعر بود و آن‌طور که دوستم می‌گفت، شعرهای مرا هم خوانده بود. به اصرار دوستم برای احوال‌پرسی به‌سوی آن فرد رفتیم و بعد سلام و احوال‌پرسی و معرفی مختصر، ایشان سر صحبت را با شعر باز کرد. به من گفت که شعرهای مرا خوانده است و شعرهایم او را به یاد فروغ انداخته است. او تاکید کرد که البته شعرهای مرا در حد شعرهای فروغ نیافته است. نظر او را محترم یافتم و خواستم دقیق‌تر و با اشاره به شعرها نظرش را بگوید. درنهایت این‌طور معلوم شد که او حضور ذهن ندارد و نمی‌تواند حتا نمونه‌ای به خاطر بیاورد.

کم‌تر پیش می‌آید که به هنگام انتشار کتاب، شعرخوانی، نقد از نوشتار شاعرانه و حتی تمجید از شاعر زنی، نام فروغ به میان نیاید. این پدیده‌ی فروغ‌انگاری به این دلیل نیست که به‌راستی تمام شاعران زن پس از فروغ چون فروغ می‌نوشته‌اند، یا به این دلیل نمی‌تواند باشد که هیچ مردی پس از فروغ چون او ننوشته است که گواه بطلان آن را می‌توان در همان شعری یافت که سهراب سپهری برای فروغ نوشته بود. حتا نمی‌توان به این مورد استناد کرد که صدای هیچ مرد شاعری در هیچ کجای ادبیات تکرار نشده است. آیا به‌راستی باید این را چون حقیقت محتوم پذیرفت که فروغ فرخزاد خاتم‌الانبیای شاعرانگی زن بیولوژیک است یا بایسته‌تر است تا چرایی این‌گونه اسطوره‌سازی را از پیکره‌ای یافت که در زمان حیات بر او سنگ می‌زدند؟

یک فروغ بس است، یک شاعرانه‌ی زنانه‌ی عصیان‌گر بیرون‌پریده از قاب کفایت می‌کند. این درست همان خواسته‌ای است که هر نسل از هنرمندان و شاعران که پا به میدان می‌گذارند آن را طلب می‌کنند و پی می‌گیرند. بهتر است یک اسطوره‌ی جاودانه و در اوج، حضور مطلق خود را داشته باشد و از سوی اندیشمند مردسالار زن‌هراس، مورد ستایش قرار گیرد تا چندین و چند تن شاعر دیگر در کنار فروغ قد علم کنند. همان یکی آن‌قدر این جماعت را به خود مشغول داشته است که هنوز صحبت از رابطه‌ها و نامه‌ها و عاشقانه‌های فروغ در میان است درست در همان زمان که هیچ مرد بیولوژیک شاعری، اجباری در توضیح در این باره ندارد. هنوز صحبت از تاثیرها و تاثرها بر شعر و رسم و زیست فروغ فرخزادی است که هنوز تاثیر حضورش بقای حضور دیگرانی ست. یک فروغ به نمایندگی از همه‌ی شاعران و ادیبان زن به تجسد قداست در می‌آید تا همه‌ی شاعران و ادیبان زن در اسطوره‌ی برساخته‌ی مردسالاری مدفون شوند.

اضطرار حضور و اضطراب مرگ

صدایش دلنشین بود و لکنتش در ادای چند حرف و دقتش برای تلفظ کلمه. برای شعر خواندن، شور حرف زدن از شعر و برای سکوت کردن. فروغ یک انسان است و انسان بودن یعنی کاملن آسیب‌پذیر بودن. او به خطوط اصلی دنیا نگاه کرده است و می‌دانسته است که نگاهش یک نگاه انسانی است. فروغ چیزی را خط نمی‌زند تا مبادا به جایی بر بخورد. حتا ناآگاهی خود را، خامی خود را، اشتیاق خود را و ضعف خود را پنهان نمی‌کند.

میم آزاد درباره‌ی فروغ می‌گوید: «"بر جدار کلبه‌ای که زندگی ست" می‌نویسد و می‌نویسد. می‌گوید و این توانایی درد و میل فرخزاد است. حدیث نفس می‌کند و شعر جز این نیست. من یعنی یک آدم که دارد حرف می‌زند. حرف که می‌زند ساده و خوب و زیباست. توانا هم هست...»

فروغ فرخزاد، تنش را و تجسد حضورش را در زیست و حتی در مرگش به‌مثابه شعر نوشت و نوشت و این درد و میل بود که شاعر را مضطرب کرد زیرا شعر در همین مرزهاست که پیدایش می‌شود و نیستی همان کیفیتی از حضور است که کلمه‌ها سعی می‌کنند از آن بگریزند، ولی در همان حال به دام آن می‌افتند، درست همان جایی که شاعر قدم‌هایش را توی جنگل می‌شمارد.

--------------------------------------

این مطلب از مجموعه مطالبی است که این هفته ایران وایر در بزرگداشت فروغ فرخزاد منتشر می کند.

از همین مجموعه:

فروغ هنوز با ما حرف می زند

مصائب مشترک زمانه ما و فروغ

فروغ، شاعری که در چشمانش آسمان تخم گذاشت

خانه سیاه است، موج نو و کیارستمی
 

بازگشت به بالای صفحه

+ نوشته شده توسط پاندورا روزبه در جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 و ساعت 11:4 |

Ads by PlusHD.3Ad Options
آیا صادق هدایت
با عشق و زن میانه ای نداشت؟


در پس زمینه اکثر داستان های «هدایت» عشق حضوری آشکار دارد او به همه کس و همه چیز عشق می ورزید

«هدایت» عاشقی بود که از تعلق دوست داشتنی هایش آسیب می دید. و عشق در او تبدیل به نفرت می شد.

اشاره: مجموعه خواندنی «روی دیگر سکه» پژوهشی است از «پاکسیما مجوزی» درباره عشق و دوست داشتن در آثار «صادق هدایت» ، که همراه با آن 26 داستان عاشقانه او را هم 370 صفحه توسط مؤسسه «هزاره سوم اندیشه» منتشر کرده است.

این کتاب کوتاه درست با علاقه و اقبال خوانندگان دوستدار چهره درخشان ادبیات معاصر ایران روبرو شده و اکنون به چاپ چهارم رسیده است.

ما در این شماره به عنوان «عیدی» به علاقمندان آثار هدایت بخشی از مقدمه نویسنده و مؤلف و یکی از داستان های هدایت را به آنها تقدیم می کنیم و قبلاً از ناشر و نویسنده این کتاب ، از این که موفق به تماس و کسب اجازه نشدیم، پوزش می خواهیم.



حضور آشکار عشق!

در نگاه اول به زندگی و آثار هدایت ردپایی از عشق یافت نمی شود یا کمرنگ است، اما وقتی با نگاهی دیگر آثار او را بررسی کنیم در پس زمینه اکثر داستان های او عشق حضوری آشکار دارد.

هدایت انسانی بود عاشق، انسانی بود که به همه کس و همه چیز عشق می ورزید. اما عشق و دوست داشتن در این انسان به حدی رسید که به نفرت تبدیل شد.

او از آزار و اذیت حیوانات بیزار بود. عدالت را دوست داشت، به مردم کشورش عشق می ورزید و از طرفی از جهالت آنان رنج می برد.

هدایت عاشقی بود که از سوی تعلقات دوست داشتنی اش آسیب می دید و چون انتظاراتش برآورده نمی شد، سرخورده و ناراحت بود پس عشق او به نفرت تبدیل شد، نفرتی تا آن اندازه که هرگز میل نداشت نامی از چیزهای عزیزش برده شود. به طور مثال هدایت در آغاز «بوف کور» چاپ بمبئی به دستخط خودش نوشته بود «فروش و طبع در ایران ممنوع است» البته عده ای شایع کرده بودند او در ایران «ممنوع القلم» بوده است (چنین ممنوعیتی آن زمان متداول نبود). آن هم در زمان «علی اصغر حکمت» وزیر فرهنگ آن دوره؛ اما به نظرمی رسد هدایت فکر می کرد در ایران کسی چیزی از آن «نمی فهمد» و از جهالتشان رنج می بُرد.

حال این پرسش مطرح می شود که هدایت چه چیزهایی را دوست داشت و عاشق چه بود؟



زن ، عشق و مرگ

در بررسی آثار هدایت به مثلثی می رسیم که عشق به زن و عشق به میهن دو ضلع آن را می سازد، این مثلث در نهایت با ضلع سومی به نام عشق به مرگ کامل می شود.

داستان های انتخاب شده این مجموعه همگی این مثلث را در خود دارند، اما معمولاً یک ضلع در آنها پررنگ تر است از داستان «مادلن» تا «گجسته دژ» عشق به زن پررنگ است، از داستان «آتش پرست» تا «تخت ابونصر» عشق به میهن برجسته می شود و از داستان «مرگ» تا «تاریک خانه » عشق به مرگ است که حضوری آشکار دارد.

اگر بخواهیم این مثلث را رسم کنیم بی گمان چنین خواهد بود:



عشق به زن

عشق به میهن

عشق به مرگ



در آثار هدایت ابتدا به عشق و زن خواهیم پرداخت،سپس عشق و میهن، و سرانجام عشق و مرگ.



زن شرقی

یادم می آید در کتاب آشنایی با صادق هدایت به قلم «م. ف. فرزانه» وقتی از هدایت سئوال شد که: « شما ضد زن و زن ها نیستید؟» هدایت پاسخ داد: «فکر می کردی میزوژینم؟» (بیزار از زن، متنفر از زن، زن گریز).

آیا هدایت از زن ها می گریخت و یا ترجیح می داد که از زن دوری گزیند این سئوالی است که همواره مطرح است.

هدایت در برخی از داستان هایش بیشتر به مقوله زن پرداخته، زنی که بیشتر ریز نقش بوده، سبزه با چشمانی درشت و ابروانی مشکی:

ـ لاله دختر بچه 12 ساله گندم گون بود. صورتی با نمک و چشم های گیرنده داشت (لاله) .

ـ دوچشم درشت سیاه میان صورتی مهتابی لاغری بود، ... موهای ژولیده سیاه و نامرتب دور صورت مهتابی او را گرفته بود (بوف کور).

ـ دختر بلند بالایی که چشم های تابدار، صورت گرد و موهای سیاه دارد. از آن خوشگل های شرقی است (تخت ابونصر).

شاید بتوان گفت، زن ایده آل هدایت همان «زن شرقی» است. زنی که از او به عنوان با وفاترین موجودات روی زمین نام برده می شود، اما هدایت این زن دوست داشتنی را در روایاتش این گونه نمی دید. او زن داستان هایش را موجودی پیمان شکن، هوس باز و مایه دردسر می داند.

ظاهراً هدایت نباید از مصاحبت با زنی احساس نارضایتی و حتی دلزدگی می کرد ولی او به دلایلی که بعداً ذکر خواهد شد ترجیح داده که به زن و عشق زمینی دچار نشود و از آن دوری کند، به طور مثال در داستان «زنده به گور» هدایت این چنین آورده:

«قرار گذاشت فردای آن روز بروم او را بیاورم اینجا در اتاقم، خانه او نزدیک قبرستان «مونپارناس» بود، همان روز رفتم او را با خود بیاورم ... ، نمی دانستم چه شد که پشیمان شدم. نه این که او زشت بود یا از او خوشم نمی آمد، اما یک قوه ای مرا بازداشت نه نخواستم دیگر او را ببینم، می خواستم همه دلبستگی های خودم را از زندگی ببرم، بی اختیار رفتم در قبرستان.»



بچگانه و سرزنده

زمانی که هدایت مجموعه داستان «زنده به گور» خود را به چاپ رساند مدت زیادی از اولین خودکشی اش نمی گذشت. خودکشی او در رود «مارن» درست در همان دورانی بود که هدایت با دختری فرانسوی دوستی هایی داشت اما نسبت به این روابط، معمولی و حتی دلزده بود به قول خودش «مشق رقص» می کرد. در زمان دوستی با این دختر فرانسوی بود که داستان «مادلن» را نوشت، «مادلن» شاید تنها داستان هدایت است که تصویری نسبتاً روشن از دختر مورد علاقه اش ترسیم کرده هرچند که آن دختر تا حدی ناراحت و غمگین است:

«مادلن جلو من نشسته با حالت اندیشناک و پکر سر را به دست تکیه داده بود و گوش می کرد. من دزدکی به موهای تابدار خرمایی، بازوهای لخت، گردن و نیمرخ بچگانه و سرزنده او نگاه می کردم. این حالتی که او به خودش گرفته بود به نظرم ساختگی می آمد، فکر می کردم که او همیشه باید بدود، بازی و شوخی بکند، نمی توانستم تصور بکنم که در مغز او هم فکر می آید، نمی توانستم باور بکنم که ممکن است او هم غمناک بشود، من هم از حالت بچه گانه و لاابالی او خوشم می آمد.»

هدایت بعد از دوستی با آن دختر فرانسوی دست به خودکشی می زند و سپس داستان «زنده به گور» را می نویسد. او با ظرافت خاصی این وقایع را به زبان قصه آورده است و رها کردن دختر در داستان «زنده به گور» ممکن است بی ارتباط با داستان «مادلن» نباشد.



یک عروسک!

دوری هدایت از زن در «عروسک پشت پرده» بیشتر دیده می شود. هدایت در این داستان کوتاه چنین نوشته است:

«صورت بزک کرده زن ها را دقت می کرد. آیا این ها بودند که مردها را فریفته و دیوانه خودشان کرده بودند؟ آیا این ها هرکدام مجسمه ای به مراتب پست تر از مجسمه پشت شیشه مغازه نبودند؟ ... این دختر با او حرف نمی زد، مجبور نبود برایش دوندگی بکند، حسادت بورزد، همیشه خاموش، همیشه یک حالت قشنگ، همیشه راضی و خندان و مهم این بود که حرف نمی زد، اظهار عقیده نمی کرد و ترسی نداشت که اخلاقشان با هم جور نیاید، نه هیچ کدام از زن هایی که تا کنون دیده بود به پای این مجسمه نمی رسید.

هدایت بی اهمیت بودن و مسخره بودن این امور را به راحتی و بی پرده در داستانش بیان می کند، شاید باید پرسید چه چیزی برای هدایت اهمیت و ارزش دارد؟ هدایت در همین داستان پاسخی به این پرسش می دهد. او به چیزی اهمیت می دهد که از نوع خودش باشد، مثل خودش فکر کند، دیدی متفاوت نسبت به اطراف داشته باشد، به طوری که تمام اتفاقات اطرافش را با چشمی دیگر ببیند و چیزهایی را که دیگران ارزش می دهند ارج ندهد. حال چه کسی می تواند متفاوت به اطراف نگاه کند؟

این همان مجسمه ای است که هدایت در داستان به آن اشاره دارد، مجسمه ای که پشت مغازه ایستاده، به آمد و شدهای مردم نگاه می کند و بی اهمیت به آنها لبخند می زند. شاید زندگی آنها را مسخره می کند. او در داستان «عروسک پشت پرده» چنین می نویسد:

«همه چیز به نظرش مسخره بود؛ همچنین آن پسر و دختر جوانی که دست به گردن جلو سد نشسته بودند، به نظر او مسخره بودند. درس هایی که خوانده بود، آن هیکل دود زده مدرسه، همه این ها به نظرش ساختگی ، من در آری و بازیچه آمد. برای مهرداد تنها یک حقیقت وجود داشت و آن مجسمه پشت شیشه مغازه بود.»



زنی که بخواهد!

چون هدایت، زنی یا بهتر بگویم انسانی، چنین نیافت به درون خود پناه برد. درونی تنها، خسته و دلزده. البته نمی توان وجود زن را در زندگی هدایت نفی کرد، او طرز تفکر جالبی داشت و این فکر در داستان «کاتیا» به وضوح دیده می شود:

« می دانید همیشه زن باید به طرف من بیاید و هرگز من به طرف زن نمی روم. چون اگر من جلو زن بروم این طور حس می کنم که آن زن برای خاطر من خودش را تسلیم نکرده، ولی برای پول یا زبان بازی و یا علت دیگری که خارج از من بوده است؛ احساس یک چیز ساختگی و مصنوعی می کنم. اما در صورتی که اولین بار زن به طرف من بیاید، او را می پرستم.



پیمان شکنی!

هدایت وجود چنین زنی را خواستار بود ا ما به راستی چنین زنی در زندگی او وجود داشت؟

باید پاسخ داد، بله! کتاب خودکشی صادق هدایت ردپای یک زن را نشان می دهد. زنی از خانواده قوانلو که هدایت به آن بانو مهر می ورزید و آن زن برای خاطر هدایت به دنبال او به پاریس رفته بود، اما مردی که با صادق دوست بوده، زن را به سوی خود می کشد و این حادثه سخت در هدایت تأثیر می گذارد به طوری که عده ای خودکشی او را به این حادثه نسبت می دهند، که بعید به نظرمی رسد، اما در اکثر داستان های هدایت می توانیم تأثیر این بی مهری و پیمان شکنی را ببینیم به طوری که زنان داستان های هدایت همگی به این گونه اند؛ «پیمان شکن».

در دو داستان «کاتیا» و «گرداب» این اتفاق به وضوح به تصویر درآمده است. داستان های «کاتیا» و «گرداب» هر دو یک خط اصلی دارند با پایانی متفاوت.



روابط پنهانی!

در «کاتیا» مهندسی اتریشی خاطرات دوران اسارتش را در روسیه تعریف می کند که در زمان اسارت با جوانی عرب به نام عارف «دوستی برادرانه ای» را آغاز می کند.

عارف بعد از آزادی به همراه دختری به ملاقات دوستش می آید، در این ملاقات دختر و مهندس اتریشی دلداده هم می شوند و دختر پنهانی به دیدن مهندس اتریشی که هنوز در اسارت بود، می رود و با هم فرار می کنند، اما آخر داستان چنین می شود:

«صبح که بیدار شدم ، کاتیا سماور را آتش کرده بود، برایم چای می ریخت که در باز شد و عارف (جوان عرب) وارد شد. من سرجایم خشکم زد، او هیچ نگفت فقط نگاهی به کاتیا کرد و نگاهی به من انداخت، بعد در را بست و رفت.

من از کاتیا پرسیدم: مگر چه شده؟

او گفت: بچه است، ولش کن، او با همه دخترها راه دارد. من از این جور جوان ها خوشم نمی آید. به درک! او کسی است که سر راهش گل ها را می چیند، بو می کند و دور می اندازد!

رفیقم رفت و دیگر از آن به بعد هرچه جویا شدم اثرش را نیافتم.»

همانطور که گفته شد در داستان «کاتیا» این قضیه دیده می شود. زنی که به دنبال مرد مورد علاقه اش می رود و عشق اول را فدای عشق تازه اش می کند، به درستی همان اتفاقی که در زندگی هدایت افتاده و این امر او را بسیار دلزده و ناراحت می کند و همانند عارف، همان جوان عرب، می رود و اثری از خود نمی گذارد.



وصیت نامه مشکوک

اما در داستان «گرداب» هدایت داستان را به روش دیگری به پایان می رساند و شاید با خود می اندیشید ای کاش دوستش همان کاری را می کرد که شخصیت داستان «گرداب» انجام داد.

در «گرداب» همایون، دوست عزیز و صمیمی خودش بهرام را از دست داد. بهرام خودکشی کرده بود و وصیت نامه ای گذاشته بود که تمام دارایی اش به فرزند همایون (هما) برسد.

اما همایون با خواندن وصیت نامه مشکوک می شود که شاید بهرام با همسرش رابطه داشته و این شک باعث متلاشی شدن خانواده اش می شود و در آخر بعد از مرگ فرزندش بقیه وصیت نامه را پیدا می کند و چنین می خواند:

«لابد این کاغذ بعد از مرگم به تو خواهد رسید. می دانم که از این تصمیم ناگهانی من تعجب خواهی کرد، ولی برای این که سرّی میان ما نباشد اقرار می کنم که من بدری زنت را دوست داشتم. چهار سال بود که با خودم می جنگیدم ، آخرش غلبه کردم و دیوی را که در من بیدار شده بود کشتم، برای اینکه به تو خیانت نکرده باشم. پیشکش ناقابلی به هما خانم می کنم که امیدوارم قبول شود.»

هدایت انتظار داشت دوست نزدیکش ، دیو درون خودش را بکشد و به دوستی شان خیانت نکند ولی این گونه نشد و هدایت زخم خورده و شکسته، از پیمان شکنی ها می نویسد.

اگر در متن این دو داستان دقت شود می بینیم که هر دو راوی یعنی مهندس اتریشی اسیر و بهرام، شخصیتی مثبت و خوب دارند و با خواندن داستان نسبت به این دو شخصیت احساس بدی و خیانت به خواننده دست نمی دهد بلکه این زن های داستان هستند که بی تفاوت، فراموش کار و زودگذر به مسایل نگاه می کنند و حسی منفی را به وجود می آورند تا شخصیت های مرد. همین جا می توانیم نتیجه بگیریم که هدایت باز هم دوستش را مقصر نمی داند و به عبارتی دود آتش تمام فتنه ها را از کنده زن ها می داند.



طعم شلاق شوهر!

خوب است که اشاره ای به یکی از داستان های هدایت داشته باشیم. داستانی که در آن موجی از «تفکر نیچه ای» دیده می شود (البته این تفکر در همین داستان پررنگ است) در داستان «زنی که مردش را گم کرد» آن سخن معروف «نیچه»به وضوح به چشم می خورد که: «به سراغ زن ها می روی؟ تازیانه را فراموش مکن.» (حتی این جمله را در ابتدای داستانش آورده) اما این بدان معنا نیست که هدایت همفکر و هم ایده نیچه است. بلکه هدایت محرومیت ، سختی و عذاب دختری را به تصویر می کشد که شلاق خانه شوهر را، به زخم زبان های خانه پدری اش ترجیح می دهد. شاید هدایت قصد دارد محرومیت های زندگی دختران بعضی از قشرها را نشان دهد. در این داستان می خوانیم که:

«زرین کلاه آرزو می کرد دوباره گل ببو را پیدا کند تا با همان شلاقی که الاغ هایش را می زد او را شلاقی بکند، و دوباره یا فقط یک بار دیگر او را همان طوری که گاز می گرفت و فشار می داد در آغوشش بکشد. جای داغ های کبود شلاق که روی بازویش بود، روی این داغ ها می بوسید و به صورتش می مالید و همه یادگاری های گذشته به طرز افسونگری به نظر او جلوه می کرد ...

زرین کلاه چوب و زنجیر خانه شوهر را به نان و انجیر خانه پدرش ترجیح می داد...

نمی دانست چرا سوار شد و به کجا می رود، ولی با وجود همه این ها با خودش فکر کرد: شاید این جوان هم عادت به شلاق زدن داشته باشد و تنش بوی الاغ و سر طویله بدهد!»

هدایت در این داستان عشق مادری را نفی می کند و به جای عشق، در وجود مادر نفرت می نهد، نفرتی که خواننده از خود می پرسد آیا یک مادر، آن هم مادر شرقی که همیشه به وفاداری و ایثار معروف بوده می تواند اینگونه باشد؟

در آخر داستان می بینیم که خود دختر (زرین کلاه) همانند مادرش، کودک ِ خردسالش را رها می کند، و می رود به دنبال تازیانه ای که بر بدن او فرود خواهد آمد. شاید بی علاقگی هدایت به زن از دوران کودکی یا نوجوانی اش سرچشمه گرفته است و او را گریزان از علاقه مندی و وابستگی پرورش داده؟



همه جور عهد شکنی

اما خوب است چهره دیگری از شخصیت زن داستان های هدایت را نیز نشان دهیم؛ هدایت انسان واقع گرایی است، انسانی است که زندگی را به درستی و با صراحت خاصی می بیند و می شناسد و در آخر به تصویر در می آورد.

او می بیند در دنیایی زندگی می کند که همه جور عهد شکنی وجود دارد، هم در زنان و هم در مردان ـ هرچند آن را در زنان بیشتر حس می کند ـ اما در داستان های او پیمان شکنی مردها هم وجود دارد و می توان در داستان های : «سامپینگه»، «آینه شکسته»، «صورتک ها»، «گجسته دژ» و «چنگال» نمونه هایش را یافت.

در این داستان ها مردان عجول، بی فکر و خودخواه هستند، به عواقب کار خودشان فکر نمی کنند و بعد از انجام عمل خود تازه به اشتباه بزرگشان پی می برند و این زمانی است که کار از کار گذشته، به طور مثال :

ـ در «صورتک ها» منوچهر بعد از شکی که به «خجسته» داشت با او می رود ولی حس بدگمانی هنوز در وجودش باقی است و همین دلیل مرگشان می شود.

ـ در «گجسته دژ» بعد از کشتن دختر برای خوردن خونش، متوجه می شود، دختر خودش را کشته.

ـ در «چنگال» برادری برای جلوگیری از جدایی خواهرش و ازدواج او با فرد دیگری او را می کشد به همان روش پدر.

ـ در «سامپینگه» دختری تنها به تصویر در می آید که مرد داستان نسبت به او پیمان شکن است و شوهر خواهری زورگو و بدذات دارد.

ـ در «آینه شکسته» هم، مرد در آخر داستان به پشیمانی می رسد.

اما این قضیه در داستان های صادق هدایت کمتر اتفاق افتاده، در اکثر داستان های او زن ها عهد شکن هستند و راحت از کنار حوادث عبور می کنند، نمونه این داستان ها: «لاله»، «دُن ژوان کرج»، «تخت ابونصر»، «تجلی» و «حاجی مراد» هستند. اما پاک ترین و زیباترین عشق داستان های هدایت را می توان در «داش آکل» یافت: عشقی افلاطونی، عشقی که برای خوشبخت شدن معشوق، عاشق فنا می شود. عاشق نیست و نابود می شود. شاید به راستی هدایت چنین عشقی را جستجو می کرد و هیچ وقت آن را نیافت.

زن اثیری لکاته!

اگر بخواهیم فصل «عشق و زن» را به پایان برسانیم بهتر است نگاهی هم به عشق در «بوف کور» شاهکار هدایت داشته باشیم.

شخصیتی سرخورده، ناتوان و درمانده و مهمتر از همه، از همه چیز و همه کس رانده و رها شده، به عشقی فکر می کند که فقط در محدوده ذهن اوست، و واقعیت و عینیتی ندارد، تاریک، مبهم و دردناک است؛ زن اثیری در«بوف کور» نماد عشق حقیقی در خیال راوی داستان است، یک مثل خیالی است و سایه اش همان زن لکاته است که بیشتر کاریکاتور عشق است تا خود عشق.

به نظر می رسد که هدایت به عشق حقیقی اعتقاد ندارد و عشق را عنصری سعادت بخش نمی داند به عقیده او عرف، قانون و سنت به حریم عشق دست درازی می کنند و عشق را که تنها دستاورد برای رهایی انسان از تنهایی است از چنگش بیرون می کشند.

بوف کور داستانی است که هیچ شخصیتی در آن اسم ندارد. مردها شبیه به هم، و زن ها نیز شبیه به هم هستند. گاهی زن اثیری، عمه و زن خودش (زن ِ راوی) یک نفر می شوند و گاهی پیرمرد خنزر پنزری، عمو، پدر و راوی یکی می شوند و شخصیت های داستان در دو نفر خلاصه می شوند، زن و مردی که به اصطلاح همان آنیما و آنیموس و جودی هر انسانی هستند؛ حتی می توان گفت تمام داستان در وجود یک نفر خلاصه می شود. زنی که خود را به پیرمرد خنزر پنزری تسلیم می کند، مردی که خود در آخر داستان تبدیل به پیرمرد خنزر پنزری می شود و در آخر آن عشق و آن دوست داشتن، جز مرده ای نیست که روی سینه مرد فشار می آورد:

«هیکل خمیده پیرمرد را در کوچه دیدم که شانه هایش از شدت خنده می لرزید و آن دستمال بسته را زیر بغلش گرفته بود. افتان و خیزان می رفت تا این که به کلی پشت مه ناپدید شد. من برگشتم به خود نگاه کردم، دیدم لباسم پاره، سر تا پایم آلوده به خون دلمه شده بود، دو مگس زنبور طلایی دورم پرواز می کردند و کرم های سفید کوچک روی تنم در هم می لولیدند و ، وزن مرده ای روی سینه ام فشار می داد.»

هدایت عشق را در بوف کور، عشقی هراسان و وهم انگیز می دید و شاید عشق در بوف کور ، عشقی هراسان و وهم انگیز می دید و شاید عشق در بوف کور عمیق ترین حسرت ها در لایه های تاریک زندگی اش بود. به نظر او: «عشق، آوای زیبایی است، از حنجره آدم کریهی که نباید از نزدیک به وی نگریست.»

تنفر هدایت نسبت به زن که در برخی آثارش دیده می شود روی دیگر سکه عشقی است که نسبت به زمان در وجود او زبانه می کشد یعنی در وجودش تنفر به معنای واقعی وجود نداشت، هدایت عاشق بود و حساس، و دوست داشت کسی در زندگی باشد که او را بفهمد و همانند خودش و گویا چنین شخصی را هیچ وقت نیافت.



روی دیگر سکه!

از آن روزی که صادق هدایت در پاریس، آن هم در خانه یی محقر در خیابان «شامپی یونه» به شماره 37، در آشپزخانه ای پرگاز به دلخواه خودش با مرگ همقدم شد همواره از دور و بر شنیده ایم که : « هدایت همه اش از مرگ و نیستی می گوید، همیشه داستان هایش را با ناامیدی تمام می کند، یأس را در انسان به وجود می آورد. آدم منفی است و خواندن آثارش منجر به خودکشی می شود.»

آیا به راستی هدایت این گونه بود؟ هدایتی که با همه، خوش رو و خوش برخورد بود. هدایتی که «مرکز» بود وهمه به دور او جمع می شدند. هدایتی که فروتن بود. فخر فروشی نمی کرد. خود را بزرگ نمی دانست. با همه کس و همه قشر برخوردی خوب داشت، و هدایتی که دوست داشتنی بود. آیا به راستی او می توانست منفی باشد، ناامید باشد. شاید بپرسید پس چرا او از مرگ و ناامیدی سخن می گفت، از نیستی و نابودی حرف می زد؟

باید بگویم که هدایت اگر درباره مرگ می نوشت، اگر قهرمان های داستانش را می کشت، اگر داستانش را با پایانی بد تمام می کرد از تمام این نوشته هایش هدف داشت. هدایت چشمانی قوی داشت. چشمانی که نازکترین و عمیق ترین لایه ها را می دید.

او زندگی مردم را می دید ، او می دید که همه چطور زندگی می کنند. هدایت دوست نداشت مثل آنها زندگی کند. خنده اش می گرفت و از جهالت اطرافیانش رنج می برد. دنیا را مضحک می دید.

او می دید که همه در تلاشند ، از صبح تا شب می دوند ولی نمی دانند برای چه؟

عشق می ورزند نمی دانند برای چه؟

متنفر می شوند، زندگی می کنند، راه می روند و حتی می میرند اما نمی دانند برای چه؟

هدایت به این پوچی زندگی آنها لبخند می زد، لبخندی تلخ و دردناک. او دوست نداشت همانند دیگران زندگی کند، دوست نداشت در موقعیت مضحک آنان قرار بگیرد.

هدایت درهر کاری، آخر و عاقبت کار خودش را می دید. در ابتدای راه با چشمان تیزش آخر کار را می سنجید. چه می دید؟ نابودی، نیستی.

او از این لذت های کوتاه و زودگذر رنج می برد و با خود می گفت: چه چیزی برای همیشه می ماند؟ چه چیزی جاودان است؟

هدایت تحمل عذاب و سختی را نداشت. هدایت تحمل به زانو درآمدن را نداشت. و برای اینکه این اتفاقات رخ دهند راه چاره ای می اندیشید و آن چاره «مرگ» بود. مرگی که او را از تحقیر و کوچک شدن رها می کرد. هدایت مرگ را رهایی می دید. رهایی از مشکلات، فرار از سختی ها و سربلند بیرون آمدن از گرفتاری ها.



آدم بی تحمل!

اما هدایت راه حل دیگری هم داشت او در بعضی از موارد با تمام نکته سنجی ، ممکن بود به مسأله ای ناراحت کننده برخورد کند، آن وقت چکار می کرد؟

در این مواقع چشمان تیزبینش را می بست و بی تفاوت از کنار آن رد می شد. هدایت مبارزه را دوست نداشت. برای همین آرام و بی صدا از کنار مسأله عذاب آورش عبور می کرد.

زمانی که قلم به دست می گرفت و می نوشت، زمانی که تفکرات خود را با دستان هایش بیان می کرد، دلش به حال شخصیت های داستان هایش می سوخت.

او تحمل نداشت ببیند خواهری از برادری جدا می شود، پس او را می کشت.

تحمل نداشت ایرانش را به تاراج ببرند، پس قهرمانان اصلی و فداکار را می کشت تا شاهد به تاراج رفتن ایران نباشد.

او تحمل نداشت آن سگ ولگرد تا ابد عذاب بکشد و کتک بخورد!

هدایت تحمل نداشت به دوستی خیانت شود پس دوست خودکشی می کند!

او تحمل نداشت که مردی عرب خیانت دوستش را تماشا کند، پس ناپدید می شود! تحمل نداشت سامپینگه در این دنیای پر از نیرنگ رها شود، پس او را می برد.

هدایت تحمل سختی و عذاب هیچ کدام از شخصیت های داستانش را نداشت. او حتی دلش برای خواهر زشتی که در خانه مانده بود سوخت و برای رهایی او از این سرکوفت ها، عذاب ها و حسادت ها با مرگ او را خوشبخت و زیبا می کند.

هدایت چه در زندگی و چه در آثارش، برای رهایی از تنهایی از مرگ یاری می جوید.



عمق فاجعه

اگر او در مورد مرگ می نوشت، اگر از نابودی سخن می گفت و اگر در حرف هایش یأس بود، همگی برای این است که او انسانی بود «حساس»، انسانی بود «لطیف» و انسانی بود «شکننده».

هدایت به همه شخصیت های داستانش کمک کرد. همه آنها را از سختی و مشکلات نجات داد و به آنها اجازه نداد که با زنده ماندن خود رنج بیشتری را تحمل کنند.

برای همین یا آنها را به کام مرگ می فرستاد و یا بی تفاوت از کنار مسأله عبور می داد.

هدایت انسانی بود واقع گرا که واقعیات اطرافش را می دید و آنها را به تصویر می کشید، و چون با استادی تمام مشکلات و سختی ها را بیان می کرد ما را به عمق فاجعه می برد. ما با هدایت بود که فهمیدیم مسائل خیلی پیش پا افتاده و معمولی گاه در اعماق خودشان فاجعه بارند، و این آگاهی چقدر دردناک است.

هدایت با چشم حقیقت می دید، با چشم درک می کرد و با همین چشم بود که به کمک شخصیت های داستانش می رفت و با همین چشم ها بود که عمق فاجعه را در زندگی همه ما نشان می داد.

او حقیقت را می گفت و از حقیقت می نوشت.



نوشته صادق هدایت

آینه شکسته

به م. مینوی



اودت مثل گلهای اول بهار تر و تازه بود ، با يك جفت چشم خمار به رنگ آسمان و زلفهای بوری كه هميشه يكدسته از آن روی گونه اش آويزان بود . ساعتهای دراز با نيم رخ ظريف رنگ پريده جلو پنجره اطاقش می نشست . پاروی پايش می انداخت، رمان می خواند جورابش را وصله ميزد و يا خامه دوزی می كرد،مخصوصاً وقتيكه والس گريزري را در ويلن ميزد، قلب من از جا كنده ميشدپنجره اتاقمن روبروی پنجره اتاق اودت بود ، چقدر دقيقه ها، ساعتها و شايد روزهای يكشنبه را من ازپشت شيشه پنجره اتاقم به او نگاه می كردم . به خصوص شبها وقتيكه جورابهايش را در ميآورد و در رختخوابشمی رفت!

به اين ترتيب رابطه مرموزی ميان من و او توليد شد . اگر يكروز او را نمي ديدم، مثل اين بود كه چيزی گم كردهباشم . گاهی روزها از بس كه به او نگاه می كردم، بلند ميشد و لنگه در پنجره اش را می بست . دو هفته بود كه هر روزهمديگر را می ديديم ، ولی نگاه اودت سرد و بی اعتنا بود ، بدون اينكه لبخند بزند و يا حركتی از او ناشی بشود كهتمايلش را نسبت به من آشكار بكند . اصلا صورت او جدی و تودار بود

اول باری كه با او روبرو شدم ، يكروز صبح بود كه رفته بودم در قهوه خانه سر كوچه مان صبحانه بخورم.

از آنجا كه بيرون آمدم، اودت را ديدم ، كيف ويلن دستش بود و به طرف مترو ميرفت . من سلام كردم ، او لبخندزد ، بعد اجازه خواستم كه آن كيف را همراهش ببرم. او در جواب سرش را تكان داد و گفت: "مرسي"، از همين يككلمه آشنایی ما شروع شداز آنروز به بعد پنجره اتاقمان را كه باز می كرديم ، از دور با حركت دست و به علم اشاره با هم حرف می زديم.

ولی هميشه منجر ميشد به اينكه برويم پائين در باغ لوگزامبورگ باهم ملاقات بكنيم و بعد به سينما يا تآتر و ياكافه برويم ، يا به طور ديگر چند ساعت وقت را بگذرانيم . اودت تنها در خانه بود، چون ناپدری و مادرش به مسافرترفته بودند و او بمناسبت كارش در پاريس مانده بود.

او خيلی كم حرف بود . ولی اخلاق بچه ها را داشت : سمج و لجباز بود، گاهی مرا از جا در مي كرد . دو ماه بودكه باهم رفيق شده بوديم . يكروز قرار گذاشتيم كه شب را برويم به تماشای جشن جمعه بازار "نويی". در اينشب اودت لباس آبی نوش را پوشيده بود و خوشحال تر از هميشه به نظر مي آمد . از رستوران كه در آمديم، تمامراه را در مترو برايم از زندگی خودش صحبت كرد. تا اينكه جلو لوناپارك از مترو در آمديم.

گروه انبوهی در آمد و شد بودند . دو طرف خيابان اسباب سرگرمی و تفريح چيده شده بود . بعضی ها معركهگرفته بودند، تيراندازی، بخت آزمائی، شيرينی فروشی، سيرك، اتومبيلهای كوچكی كه با قوه برق به دور يك محورمی گرديدند، بالن هائی كه دور خود می چرخيدند ، نشيمن های متحرك و نمايشهای گوناگون وجود داشت . صدای جيغ دخترها، صحبت ، خنده ، همهمه صدای موتور و موزيكهای مختلف درهم پيچيده بود.

ما تصميم گرفتيم سوار واگن زره پوش بشويم و آن نشيمن متحركی بود كه به دور خودش می گشت و

درموقع گردش يك روپوش از پارچه روی آن را می گرفت و به شكل كرم سبزی در مي آمد . وقتی كه خواستيم سواربشويم ، اودت دستكش ها و كيفش را به من داد ، تا در موقع تكان و حركت از دستش نيفتد . ما تنگ پهلوی همنشستيم ، واگن به راه افتاد و روپوش سبز آهسته بلند شد و پنج دقيقه ما را از چشم تماشا كنندگان پنهان كرد.

روپوش واگن كه عقب رفت ، هنوز لبهای ما به هم چسبيده بود من اودت را می بوسيدم و او هم دفاعی نميكرد.

بعد پياده شديم و در راه برايم نقل می كرد كه اين دفعه سوم است كه به جشن جمعه بازار ميآيد . چون مادرش او راقدغن كرده بود .

چندين جای ديگر به تماشا رفتيم، بالاخره نصف شب بود كه خسته و مانده برگشتيم . ولی اودت از

اين جا دل نمی كند ، پای هر معركه ای می ايستاد و من ناچار بودم كه بايستم . دو سه بار بازوی او را به زوركشيدم ، او هم خواهی نخواهی با من راه می افتاد تا ا ينكه پای معركه كسی ايستاد كه تيغ ژيلت می فروخت، نطقمی كرد و خوبی آن را عملا نشان ميداد ومردم را دعوت به خريدن می كرد . ايندفعه از جا در رفتم ، بازوی او راسخت كشيدم و گفتم:

".اينكه ديگر مربوط به زن ها نيست"

ولی او بازويش را كشيد و گفت:

".خودم می دانم . می خواهم تماشا بكنم"

من هم بدون اينكه جوابش را بدهم ، به طرف مترو رفتم . به خانه كه برگشتم ، كوچه خلوت و پنجره اتاق اودتخاموش بود . وارد اطاقم شدم ، چراغ را روشن كردم ، پنجره را باز كردم و چون خوابم نمي آمد مدتی كتابخواندم . يك بعد از نصف شب بود ، رفتم پنجره را ببندم و بخوابم . ديدم اودت آمده پایين پنجره اطاقش پهلوی چراغ گاز در كوچه ايستاده . من از اين حركت او تعجب كردم، پنجره را به تغير بستم . همينكه آمدم لباسم را دربياورم ، ملتفت شدم كه كيف منجوق دوزی و دستكشهای اودت در جيبم است و می دانستم كه پول و كليد در خانهاش در كيفش است ، آنها را به هم بستم و از پنجره پائين انداختم.

سه هفته گذشت و در تمام اين مدت من بی اعتنا یی می كردم، پنجره اتاق او كه باز ميشد من پنجره اتاقم

را می بستم . در ضمن برايم مسافرت به لندن پيش آمد . روز پيش از حركتم به انگليس سر پيچ كوچه به اودت برخوردم كه كيف ويلن دستش بود و به طرف مترو پيش می رفت . بعد از سلام و تعارف من خبر مسافرتم را به اوگفتم و از حر كت آنشب خودم نسبت به او عذر خواهی كردم . اودت با خونسردی كيف منجوق دوزی خود را بازكرد آينه كوچكی كه از ميان شكسته بود به دستم داد و گفت:

".آنشب كه كيفم را از پنجره پرت كردی اينطور شد . ميدانی اين بدبختی ميآورد "

من در جواب خنديدم و او را خرافات پرست خواندم و به او وعده دادم كه پيش از حركت دوباره او را ببينم،ولی بدبختانه موفق نشدم.

تقريباً يك ماه بود كه در لندن بودم ، اين كاغذ از اودت به من رسيد:

«پاريس 21 ستامبر 1930»

«جمشيد جانم:

نميدانی چقدر تنها هستم ، اين تنهایی مرا اذيت می كند، می خواهم امشب با تو چند كلمه صحبت بكنم . چونوقتي كه به تو كاغذ می نويسم ، مثل اينست كه با تو حرف ميزنم . اگر در اين كاغذ "تو" می نويسم مرا ببخش . اگرمی دانستی درد روحی من تا چه اندازه زياد است!

روزها چقدر دراز است – عقربك ساعت آنقدر آهسته و كند حركت می كند كه نمي دانم چه بكنم . آيا زمان

به نظر تو هم اين قدر طولانی است ؟ شايد در آنجا با دختری آشنایی پيدا كرده باشی ، اگر چه من مطمئنم كههميشه سرت توی كتاب است ، همانطوری كه در پاريس بودی ، در آن اتاق محقر كه هر دقيقه جلو چشم من است. حالا يك محصل چينی آن را كرايه كرده، ولی من پشت شيشه هايمرا پارچه كلفت كشيده ام

تا بيرون را نبينم،چون كسی را كه دوست داشتم آنجا نيست، همانطوری كه بر گردان تصنيف می گويد:

".پرنده ای كه به ديار ديگر رفت برنميگردد "

ديروز با هلن درباغ لوگزامبورك قدم می زديم ، نزديك آن نيمكت سنگی كه رسيديم يا د آن روز افتادم كه

روی همان نيمكت نشسته بوديم و تو از مملكت خودت صحبت ميكردی، و آن همه وعده ميدادی و من هم آنوعده ها را باور كردم و امروز اسباب دست و مسخره دوستانم شده ام و حرفم سر زبانها افتاده ! من هميشهبه ياد تو والس " گريز ری " را ميزنم، عكسی كه در بيشه ونسن برداشتيم روی ميزم است، وقتی عكست را نگاهمی كنم، همان به من دلگرمی می دهد : با خود می گويم: " نه، اين عكس مرا گول نمي زند !" ولی افسوس ! نمي دانم تو هممعتقدی يا نه . اما از آن شبی كه آينه ام شكست ، همان آينه ای كه تو خودت به من داده بودی، قلبم گواهی پيشامد ناگواری را ميداد . روز آخری كه يكديگر را ديديم و گفتی كه به انگليس مي روی، قلبم به من گفت كه تو خيلی دورمي روی و هرگز يكديگر رانخواهيم ديد - و از آنچه كه می ترسيدم به سرم آمد . مادام بورل به من گفت : چرا آنقدرغمناكی؟ و می خواست مرا به برتانی ببرد ولی من با او نرفتم ، چون می دانستم كه بيشتر كسل خواهم شد.

باری بگذريم – گذشته ها ، گذشته . اگر به تو كاغذ تند نوشتم، از خلق تنگی بوده . مرا ببخش و اگر اسباب

زحمت ترا فراهم آوردم، اميداورم كه فراموشم خواهی كرد. كاغذهايم را پاره و نابود خواهی كرد، همچين نيست ،ژيمی؟

اگر می دانستی در اين ساعت چقدر درد و اندوهم زياد است ، از همه چيز بيزار شده ام ، از كار روزانه

خودم سر خورده ام ، در صورتی كه پيش از اين اينطور نبود . مي دانی من ديگر نمی توانم بيش از اين بی تكليف باشم ،اگر چه اسباب نگرا نی خيلی ها می شود . اما غصه همه آنها به پای مال من نمي رسد – همان طوری كه تصميم گرفته امروز يكشنبه از پاريس ، خارج خواهم شد . ترن ساعت شش و سی و پنج دقيقه را می گيرم و به كاله ميروم، آخرينشهری كه تو از آنجا گذشتی، آنوقت آب آبی رنگ دريا را می بينم ، اين آب همة بدبختی ها را می شويد . و هرلحظه رنگش عوض می شود، و با زمزمه های غمناك و افسونگر خودش روی ساحل شنی می خورد، كف ميكند ،آن كفها را شنها مزمزه می كنند و فرو می دهند، و بعد همين موجهای دريا آخرين افكار مرا با خودش خواهد برد.

چون به كسی كه مرگ لبخند بزند با اين لبخند او را به سوی خودش می كشاند . لابد ميگویی كه او چنين كاری رانمی كند ولی خواهی ديد كه من دروغ نمی گويم.

بوسه های مرا از دور بپذير

اودت لاسور.

دو كاغذ در جواب اودت نوشتم ، ولی يكی از آنها بدون جواب ماند و دومی به آدرس خودم برگشت كه

رويش مهر زده بودند.«برگشت به فرستنده.»

سال بعد كه به پاريس برگشتم با شتاب هر چه تمامتر به كوچة سن ژاك ر فتم ، همانجا كه منزل قديمی ام بود.

از اتاقم يك محصل چينی والس گريزری را سوت ميزد . ولی پنجره اتاق اودت بسته بود و به در خانه اش

ورقه ای آويزان كرده بودند كه روی آن نوشته بود:«خانه اجاره ای.»
ویدا قهرمانی




استفراغ!

بالاخره پس از چندین بار وعده و وعید، و قول و قرار به هم خورده ـ به دلیل ناهماهنگی در ساعت های فراغت از کار، و گذشت یکی دو سال که همچون برق و باد ناپدید شدـ بالاخره توانستیم در گوشه رستورانی نه چندان خلوت ، قرار بگذاریم و گپ و گفتی داشته باشیم.

هردو بسیار احتیاج به این ملاقات داشتیم و درد و دل و گله و شکایت هایی که با هیچکس دیگر نمی توانستیم به این راحتی در میان بگذاریم و مدت در دلمان انبار شده بود و هر دو در حال انفجار بودیم!

میان دوستان ریز و درشت قدیمی و جدید، در این کشور درندشت، با جرأت می توانم بگویم، (محبوبه) تنها زنی ست با تمام مشخصات یک زن مستقل، متکی به خود، فهمیده، باشعور و درس خوانده، نه برای گرفتن مدرک! بلکه برای فرا گرفتن و دانستن، که می شود پیدا کرد.

چقدر خوش شانسم که او را از ایران می شناسم. زمانی که با شوهر دکترش و دختر کوچولوی باهوش و حرافش در منزل دوستی مشترک آشنا شدم، و چقدر لذت بردم از رابطه بسیار دلنشین و جالب میان این خانواده سه نفره.

محبوبه شغل حساسی در دفتر یکی از مقامات بالاها داشت، بدون هیچ تظاهری، او زیبا و خوش صحبت بود اما همیشه با لُطف کم نظیری رشته سخن را به شوهرش واگذار می کرد، و چنان با اشتیاق و حوصله سراپا گوش می شد که انگار برای نخستین بارست که آن مطلب را از دهان او می شنود! از زیرکی اش بسیار لذت می بردم.

**

زمان همه مان را به اطراف و اکناف کره خاکی پرتاب کرد.

این بار که او را دیدم بدون شوهر بود، با یک دختر و پسر کوچولو در لس آنجلس زندگی می کردند. آپارتمانی در اجاره داشت، بچه ها را با «مینی ماینر»ی اجاره ای به کودکستان و دبستان می برد، خود به دانشگاه می رود، کلاس های مختلفی برداشته، مطالبی در یکی از مجلات ایرانی می نویسد.

با همدیگر در گوشه قهوه خانه ای دیدار کردیم. من از عشقش، از شوهرش پرسیدم. می گوید: باید در ایران بماند تا تکلیف خانه و زندگی را روشن کند. من از ترس موقعیت دفتر مخصوص بالایی ها که زودتر صحنه را خالی کردند و بار سنگین مسئولیت را بر دوش ما گذاشتند، بچه ها را برداشتم و آوردم اینجا. تقریباً در هفته یکی دو بار اگر بتوونم به سختی تماس تلفنی می گیرم. می دونی که توی این شلوغ پلوغی کسی به فکر خرید خونه نیست تا اونم خلاص بشه و بتونه بیاد اینجا.

**

بار دیگر باز پس از چند سال ... و این بار به آپارتمان من آمد تا به اتفاق مادرم ناهاری خوردیم. گفت و شنودی شیرین، قهوه ترک و فال و شوخی!

مادرم همانطور که در فنجان قهوه نگاه می کرد، گفت: حالا که دکتر در ایران مونده و زن گرفته، تو هم نمی خوای اینجا شوهر کنی؟!

«محبوبه» اول فکر کرد که مادرم شوخی می کند ولی با رنگ پریده رخسارش، خنده ای اجباری تحویل داد و با بی باوری گفت: مگه ممکنه؟!

بعد عجولانه ادامه داد: البته من از اینجا دعوتنامه برای شرکت در کنفرانس دانشگاه (یو سی ال اِ) براش فرستادم، که به راحتی می توونست بیاد، ولی بهونه آورد که نمی توونه! البته می دونم که سرش خیلی شلوغه و بیمار زیاد داره! اما زن نگرفته! اون عاشق منه، هربار بهش تلفن می کنم، خدا می دونه که چقدر ابراز علاقه می کنه!؟حتماً شوخی کردین ، نه؟!توی فنجون قهوه ام چی دیدین؟

مادرم بسیار ناراحت شد و معذرت خواست ، اما گفت: من خیال کردم از هم جدا شدین، و می دونی که شوبرت زن گرفته!

باز محبوبه رنگ به رنگ شد و گفت: آخه غیر ممکنه!؟ دکتر به جز من به هیچ کس علاقه نداره، حتی به فامیلش ...!

یکهو تلفن زنگ زد و رشته سخن را پاره کرد و مسئله به ظاهر رفع رجوع شد.

**

این بار ، پس از مدت های مدیدی همدیگر را می بینیم. دختر کوچولوی سال های پیشش بورد وکالت کالیفرنیا را گذرانده و پسرش دانشگاه را به پایان رسانده، و ما، به اندازه ی تمام سال های غربت حرف و سخن و گله و شکایت داریم!

در مقابل تعجب و شکایت من ـ از مقاله هفتگی یکی از استادان دکتر شناخته شده ای که از هنرمندان زن ایرانی ـ نه به لحن همیشگی نوشته هایش ـ بلکه نه چندان محترمانه ای) یاد کرده بود!

اما او با گفته هایش بر شاخ های روی سرم اضافه کرد!

با حالتی برافروخته ای گفت: گول انقلاب را نخور! مرد ایرانی مُهم نیست کُجا باشه، یا کُدوم دانشگاه درس بده، بعد از این همه سال اقامت توی این کشور، در خلوت هنوز همون بچه ننه مامان جونشه و مردونگیش توی تنبونشه!

باید از ته دل بگویم که ، در این بیش از سی سال زندگی در غربت، و در مهد دموکراسی، آنقدر وقایع و حوادث غیرعادی شاهد بوده ام که دیگر جایی در سر برای جوانه زدن شاخی جدید باقی نمانده! با این حال وقتی محبوبه، این زن آزاده و مستقل، و فهمیده و روشنفکر (به معنای واقعی کلمه) می گوید که در همین مهد آزادی، توسط دو استاد دانشگاه، دو مرد فهمیده، دو نویسنده مقالات اخلاقی، دو نمونه شرافت و اصالت و تربیت ، در جامعه ایرانی (ریپ) شده!(مورد تجاوز جنسی) قرار گرفته!

بی اختیار کف هر دو دستم را روی سرم ـ که داغ شده ـ می گذارم ، تا مطمئن شوم که شاخ جدیدی در حال رشد نیست!

می گوید: هر دوی آن ها را می شناسی!

البته می شناختم و همین بیشتر آزارم می دهد!مگه ممکنه؟ فلانی و فلانی؟ آخه چطور؟! می گوید: می دونی که با اولی در مجله نوپایش همکار بودم و با تمام وجودم کمک اش می کردم. برای بهتر شدن مجله که به تصدیق همه،مجله ای شده بود، در سطح بالا و پُر از مطالب خواندنی. در تمام زمان کار در مجله هم، حریم همکاری را نگه می داشتم، او پس از مدتی اما، با داشتن زن و فرزند، به شدت خود را عاشق و واله من نشان می داد و از هیچ تظاهری خودداری نمی کرد. متأسفانه هرچه از طرف من خشونت و بداخلاقی و کراهت می دید، جری تر می شد.

شبی از یک جلسه سخنرانی برمی گشتم، بچه ها را از منزل دوستم که برای چند ساعت از آنها مراقبت می کرد برداشتم و به طرف خانه می راندم. وارد پارکینگ مجتمع شدم، خواستم بپیچم توی پارکینگ خودم که ناگهان متوجه شدم کسی دراز به دراز روی زمین خوابیده، دخترم فریاد زد: زیرش نکنی! خیلی ترسیدم، ترمز کردم و پریدم پایین. دیدم اوست!

بچه هایم بسیار به او احترام می گذاشتند ، هر دو ترسان پیاده شدند که ببینند او از جایی سقوط کرده یا حالش بهم خورده، که او بلند شد و به شوخی گفت: منتظرتون بودم تا مطلبی رو بپرسم! اما آنقدر دیر کردین که خوابم برد!

بچه ها خندیدند، در را که باز کردم، بسیاردوستانه و خودمونی ایشان هم بدون تعارف وارد شد. من جلوی بچه ها نمی خواستم اعتراضی کرده باشم، درست هم نبود، با اینکه اولین بار بود که وارد خانه من می شد! میز شام را چیدم، اجباراً بشقابی هم برای او گذاشتم، شام صرف شد، به همراه شوخی و خنده با بچه ها که نمی خواستند واسه خواب بروند طبقه بالا! بالاخره شب به خیری گفتند و رفتند. من میز را جمع کردم و در آشپرخانه مشغول شستن بشقاب ها بودم، یعنی این که محترمانه سرکار هم زحمت را کم کنین!

بعد پرسید: نمی پرسی مطلب مفقوده چی بود؟! می خواستم جواب بدهم که: فردا هم روز خداست ! اما باور نمی کنی چی دیدم!؟ او لخت مادرزاد وسط اتاق ایستاده بود!

ـ مگه می شه؟؟

ـ کی باور می کنه؟ استاد زبان فارسی و تعلیم و تربیت مدرن ! نویسنده آزادیخواه و مدافع همیشگی حقوق زن! با اون مقالات آتشین سرشار از انسانیت و شعور! صحنه رو لطفاً مجسم کن!؟

اما خیلی آهسته به اوگفتم: «بچه ها بیدارن ممکنه بیان پایین، چرا این کارها را می کنین»؟! نه می توونستم فریاد بزنم و بد و بیراه نثارش کنم، نه تلفنی، از جایی و کسی کمک بخوام!فقط در حالتی تمام بدنم لرزید، با خشم شلوارش رو از روی مبل پرت کردم طرفش! پشتم رو کردم بهش گفتم: بپوشید، از شما بعیده! اما او ناگهان با تمام قدرت از پشت مرا به روی مبل کشید و بلوزم رو جر داد!با حالت حیوونی درنده و وحشی با دهن کف کرده سعی می کرد صورت و لب هام رو ببوسه که سرم را این طرف و اون طرف می گرداندم اما صدام از ترس بیدار شدن بچه ها در نمی اومد! ... ... نمی دونستم چیکار می توونستم بکنم؟ به خودم گفتم: « به جهنم !» و مثل مرده دراز کشیدم! بعد که به قول خودش پیروز شد! که پشت مغرورترین زن رو به خاک برسونه ... ... یکراست چپیدم توی مستراح و تا می تونستم و نفس داشتم استفراغ کردم!

متوجه می شوم که جلویم پر از دستمال کاغذی مچاله شده است، لباس به تنم چسبیده و سر و صورتم خیس از عرق است!

محبوبه نفسی تازه کرد و ادامه داد: نفر دیگر، اون استاد دانشگاه، همون که مقاله های انتقادی هفتگی اونو، توی مجلات می خوونی!

آن روز از سمینار برمی گشتیم ، خواهش کرد که اگر وقت دارم، در اصلاح و ویرایش متن سخنرانی فردایش در دانشگاه ، بهش کمک کنم!

چقدر خوشحال شدم که به من تا این حد احترام و اطمینان می کند و با شوق و ذوق پذیرفتم.

با هم به آپارتمانش ـ که در طبقه هفدهم یکی از برج های لوکس ویلشیر بولوار بود ـ رفتیم.

چه آپارتمانی! نمی تونم برات درست توصیف کنم، همین قدر بس که 360 درجه منظره شهر فرشته ها و اقیانوس آرام و جزیره (کاتالینا)، همه انگار زیر پاته! دکوراسیون و پیرایش خانه با تابلوهای گرانقیمت از نقاشان معروف کامل بود!

اما در اونجا نشونه ای از وجود کدبانوی خونه وجود نداشت. اول فکر کردم بی ادبانه است که سئوالی راجع به خانم خانه از چنین شخص مبادی آدابی بکنم! اما بالاخره کنجکاوی روزنامه نویسی وادارم کرد که حرفم رو بگم! جواب او مثل جواب هزاران مرد عزب اوغلی ایرانی دیگر: «خانم در ایران تشریف دارند، به آمریکا علاقه ای ندارند!»

این بار، این آقا! نه جلوی ماشینم قصد خودکشی از عشق بنده رو داشت، و نه در آپارتمان من بود و خیال سوء استفاده از وجود بچه هام! بلکه با زبان چرم و نرم و با تهدیدی ظریف، که (تزم) را ممکنه قبول نکنه!! و این که ، تو زن آزادی هستی! و با شعور و فهمیده! ـ و در ضمن بسیار سکسی ! ـ فراموش کن که من استاد دانشگاه و دکترم!من یک مرد ایرانیم، با تمام سرخوردگی های زمان بلوغ و احتیاجات جنسی! و حالا در کنار تو، یعنی جذاب ترین شاگردم در آمریکا (نه در ایران) هستم که او هم زنی ست تنها و با احتیاجات طبیعی جنسی! چرا نباید از لحظه هایمان لذت ببریم؟

دست پاچه پرسیدم: لذت بردی؟

ـ ای کاش می تونستم تمام قید و بندها و زنجیرهای سنتی رو پاره کنم، و وفاداری به شوهری که دوستش داشتم و ترجیح داده بود که در ایران بمونه رو، از مغزم بیرون بریزم و به قول استاد گرامی«از لحظه ها لذت ببرم»!؟ نع ... باید بگم نع ... خیلی هم محکم بگم نع ... ! چون که این دفعه هم در پایان، هماغوشی اجباری باز هم مستراح بود و استفراغ!

با تأسف تلخی ادامه داد: عزیزم فراموش کن که بیش از سی ساله که در این مملکت زندگی می کنی! فراموش کن، اگه مردان به قول خودشون «فرهیخته» ما در این مدت طولانی، ابتدایی ترین قوانین روابط جنسی میون زن و مرد رو یاد گرفته باشند!جملات فریبا، و دفاعیه از حقوق حقه زنان آنها، فقط برای پر کردن صفحات مطبوعات و مقابل میکروفون هاس، و در اصل واسه ی فریب ما زن ها، به خصوص زنان درس خوونده!به چشم اونا همه ی زنا، خانومای خیابونی اند و آماده برای بغل خوابی!؟

در خود احساس حقارت عجیبی می کنم! فراموش کردم راجع به دکتر شوهرش بپرسم ولی خود او گفت :

ـ باور می کنی، در تمام این سال ها یک بار هم نشد حتی برای تولد یکی از بچه هاش هم هدیه ای یا پولی حواله کنه! انگار امروز همه چی دست به دست هم داده و عجیب و غریبه!

می پرسم : بالاخره زن گرفته یا نه؟

با طعنه می گوید: دکتر جونم! عاشق منه!... اما ترجیح داده که دختر خاله بیوه اش رو عقد کنه!
 

+ نوشته شده توسط پاندورا روزبه در پنجشنبه نوزدهم دی 1392 و ساعت 18:31 |


شناخت فروغ فرخزاد در رابطه با جامعه ايران


فروغ از پيشتازان تجدد در ايران است، به اين اعتبار كه؛ اگر چه نيما در شعر فارسي صاحب اين مقام است، ولي شعر فروغ با حضور زن دنياي معاصر در آن، با تمامي وجود و فرديت اين زماني خويش، تازگي دارد. به اين اعتبار كه براي اولين بار زن به عنوان زن به شعر راه يافته است.. از اين روست كه مي توان از او نيز، در شمار پيشگامان عرصه تجدد در ايران نام برد.
اين نوشته برداشتي است از مشکلي به نام "شناخت فروغ فرخزاد" در رابطه با جامعه ايران، كه مي توان آن را به ديگر آثار و ميراث ادبي ايران نيز بسط داد.
                                                        ***
از انقلاب مشروطه تا كنون كشور ما عرصه زورآزمايي سنت و مدرنيته با يكديگر بوده است. از آنجا كه روند شكل گيري مدرنيته در ايران هنوز نامعلوم و نامشخص است، بررسي موضوع، چگونگي انديشه بر آن و عملكرد تاكنوني آن همچنان براي جامعه ما موضوع روز است.
تجدد كالا نيست كه بتوان آن را به آني خريد و صاحب شد. محورهايي از تجدد، از جمله در عرصه سياست، فرهنگ، ادبيات، زن، اقتصاد و دين بحث هايي را براي جامعه ما پيش آورده كه موضوعاتي كليدي در فرارويي جامعه سنتي ايران به مدرنيته است. تجدد را بايد آموخت، فرهنگ آن را كسب كرد، آن را زندگي كرد و در زندگي و رفتار اجتماعي به كار بست. فرديت مايه مشترك تمامي اين عرصه هاست. و اينكه فرد و حقوق او را به رسميت بشناسيم.
فرديت از جمله رسم و رسوم تازه اي بود كه شعر نو، همچون داستان و رمان، در خلق و دريافت هنر به عنوان يك شكل ادبي جديد با خود به همراه آورد.
موضوع و مسأله زن يكي از مصاديق بارز تجدد و تجددستيزي در ايران است. اگر چه دخالت مذهب در زندگي خصوصي افراد، در جامعه مدرن از بين مي رود، ولي فرهنگ مذهبي مشكلي ست كه سال هاي سال با ماست. اينكه مي توانيم اخلاقي را كه سال ها آموخته  و به كار بسته ايم، به راحتي واگذاريم، خود موضوعي ست قابل بحث.
در بحث از ادبيات نوين ايران، معمولا از هدايت و جمال زاده در داستان نويسي و نيما در شعر، به عنوان آغازگران اين راه نام برده مي شود.
فروغ فرخ زاد از جمله شاعران ايران است كه آثار او تا كنون از راستاي دغدغه مدرنيته مورد توجه جامعه شناسي ادبيات فارسي قرار نگرفته است. اينكه آثار فروغ تا چه اندازه با مفاهيم مدرنيته همخواني يا مغايرت دارد، و اينكه او تا چه اندازه توانسته است شكل و محتواي مدرن را در آثار خود دروني كند، پرسشي است كه تا كنون براي منتقدان آثار او پيش نيامده است. شايد بررسي آثار او از اين زاويه بتواند كمكي باشد در شناخت بهتر معضل مدرنيته در جامعه شناسي ادبيات فارسي.
بي آنكه قصد بررسي آثار فروغ را داشته باشيم، مي خواهيم براي اين پرسش كه چه رفتاري فروغ را از ديگر افراد جامعه و همچنين شاعران هم دوره او متمايز مي كند، پاسخي بيابيم. آيا اين رفتار مي تواند با ويژگي هاي مدرنيته همخواني داشته باشد؟ شايد بتوان با اين انگيزه، رفتار اجتماعي او را در شعرش نيز جستجو كرد.
مي دانيم كه زيبايي شناسي مدرن تنها در ذهن زاده نمي شود و به آن محدود نمي ماند. عرصه عيني اين ذهنيت در رفتار اجتماعي مي تواند با توجه به رشد ذهني جامعه و افراد آن، برجسته و يا كمرنگ شود. جامعه سنتي، آنگاه كه به بلوغ نرسيده باشد، رفتار مدرن را جلف، غيراخلاقي و فاسد مي نامد و مي داند. به عبارتي ديگر، زيبايي شناسي مدرن با ذهن اين جامعه ناهمزمان است. انطباق زندگي و شعر فروغ با هم و از اين زاويه با مدرنيسم همخواني دارد. رفتار و عمل اجتماعي فروغ در شعرش نيز نمايان است.
به اعتباري مي توان گفت، فروغ از پيشتازان تجدد در ايران است، به اين اعتبار كه؛ اگر چه نيما در شعر فارسي صاحب اين مقام است، ولي شعر فروغ با حضور زن دنياي معاصر در آن، با تمامي وجود و فرديت اين زماني خويش، تازگي دارد. به اين اعتبار كه براي اولين بار زن به عنوان زن به شعر راه يافته است.. از اين روست كه مي توان از او نيز، در شمار پيشگامان عرصه تجدد در ايران نام برد. آنچه به نوآوري هاي شعر مربوط مي شود، گام نخست را نيما برداشته بود، فروغ اما در تحول آن كوشيد. او خود را در شعر خويش به جامعه مردسالار ايران تحميل كرد. فروغ آن چيزي را مي ديد كه مردان نمي ديدند، جامعه نمي ديد و اصلا از نظر فكري با آن فاصله داشت.
جهان فروغ، بر خلاف شاعران زن پيش از او ، شفاف است. در انطباق با جهان طبيعي ست كه شعر او را كفر نيز مي دانند. به زمين كشاندن خدا از آسمان گام نخست مدرنيته است. در اين زمان است كه همه بخش هاي جهان انسان به نقد كشيده مي شود. از شناخت خود است كه به شناخت جامعه مي رسيم. او خود را، درون خود را، نيز عريان مي كند. به طلسم سنت گرفتار نيست. اين نيز گفتني ست؛ روشنفكر ايراني هيچگاه فرصت نيافت با قديسان الهي درگير شود، آن طور كه غرب درگير شد.
 تجدد همزاد خودشناسي است. فروغ متجدد گام در شناخت خويش برداشته بود. او مي خواست خود را، آنچه و آنطور كه هست، بشناسد، نه از ديد فرهنگ مردسالار قرون حاكم بر ايران، ونه از چشم اخلاق حاكم. او مي خواست تجربه تاريخ ايران را به ذهن و زبان خود، با فكري جديد و ابزاري نو، بازيابد. او نمي خواست بازخوان صرف و غير شكاك گذشته قومي خويش باشد. او سوداي ديگر شدن و ديگر بودن را داشت و در اين راه گام برداشت.
فروغ آن فرديتي است كه مي خواهدمحور تفكر سياسي و قانوني باشد، مي خواهد حقوق طبيعي و تفكيك ناپذير خود را اعلام دارد، مي خواهد از فرد خويش روايت تازه اي ارايه دهد. او هستي خويش را با انديشيدنش، با شعرش اعلام مي دارد.
فروغ شاعر شهرنشين است، شهري كه به دنياي نو و عصر تجدد تعلق دارد. شاعران پيش از او به طبيعت پناه مي بردند و در عالم خيال، ذهن خويش را پرواز مي دادند. فروغ اما به زمين بازگشت، از دامن طبيعت قدم به شهر گذاشت، كلمات كهنه شعر را به تاريخ ادبيات سپرد، واژه هاي نو برگزيد و شعر ايران را لباسي نو پوشاند.
همان گونه كه هر متن تاريخي در نهايت خويش يك اثر ادبي هم هست، اثر ادبي نيز خود در اصل تاريخ است، آيينه اي از تاريخ كه مي توان خود را در آن بازيافت. از اين رو آثار فروغ تاريخ معاصر انسان ايراني نيز هست، اثري كه مي توانيم خود را در آن ببينيم. ما قصد بررسي اشعار فروغ را نداريم، ولي مي بينم كه، منتقدين فروغ، بيشتر رفتارهاي اجتماعي او را، جدا از شعرش، آنهم به ظاهر از سكوي دنياي مدرن ولي در واقع با عينك سنت بر چشم، بر رسي مي کنند ، و در اين بررسي، بيشتر در پي توهمات هستند تا واقعيات. مي خواهند ذهن ساده پندار خويش را تغذيه كنند.
از مشروطيت تا كنون ما فقط مدرنيته را بر زبان رانده ايم و در عرصه هايي ناقص به كار بسته ايم، ولي هنوز به فكر و انديشه آن مجهز نشده ايم. محتواي فكر و فرهنگ ما هنوز در سنت سير مي كند. در حوزه انديشه ، ما قادر نشده ايم به گسست قطعي فكر و عمل از سنت دست يابيم. از اين زاويه است كه مي توان به جرأت گفت، جامعه ما تا كنون نه فروغ را شناخته و نه شعرش را، زيرا به شرايط و عوامل لازم شناخت مسلح نيست، از او اسطوره مي سازد، پس آنگاه در پندارهاي واهي خويش مي كوشد اين اسطوره را بشناسد. حاصل اين عمل چيزي جز دامن زدن به ابهام گرايي نيست.
در دنياي سراسر تضاد انسان ايراني طبيعي ست، فروغ همچنان گمنام بماند. تا واقعيت اين دنيا براي ما آشكار نشود، تا به كشف واقعي آن موفق نشويم، همچنان از فروغ خواهيم نوشت، زندگي مجهول او را مبهم تر و چهره او را در پس چهره خويش پنهان تر خواهيم كرد.
ما شيفته چهره مغشوشيم. شاهكار انسان ايراني مغشوش كردن تاريخ است. ما از فروغ آن را مي نويسيم، آن را مي گوييم، آن را به خاطر مي آوريم، آن را گرامي مي داريم، كه به آن محتاجيم. در احتياجات و روزمرگي هاي ماست كه فروغ بيان مي شود. و اين چهره اي ست غير واقعي از فروغ، و در اصل، حكايت به روزمرگي زندگي كردن انسان ايراني. ما نمي خواهيم، و شايد بهتر است گفته شود، نمي توانيم فروغ واقعي را بشناسيم، همچنانكه هدايت و حافظ و سعدي را. در غبار زندگي آنهاست كه ما زندگي خود را مي يابيم. و ما اين غبار را دوست داريم. اين غبار با جامعه سنتي ما همخوان است. غبارزدايي از چهره آنان، همانا كشف من ايراني  و هويت اوست در تاريخ.
شعر فروغ چهره پنهان ما را نيز در خود دارد، نيمه تاريك ما در آيينه زمان، نيمه اي كه خوش داريم همچنان در تاريكي بماند، كه اين در "خميره ماست كه چهره هايي پنهان يا پنهانكار بمانيم" ما هيچگاه نخواستيم بر پرسشهاي فروغ بينديشيم و به آنها پاسخ گوييم، زيرا سوالهاي او از زندگي، گره هاي وجود هر انسان ايراني ست، گره هاي تاريخ ماست، گره هاي فرهنگ ماست. ما نمي خواهيم به اين گره ها فكر كنيم. توان تاريخي آن را هم نداريم. سالهاست كه داريم حرفهايي كليشه اي را در مورد فروغ، در لباسها و فرمهاي گوناگون تكرار مي كنيم.
 برخلاف روشنفكر ايراني كه خود را هميشه ناجي مي دانست، كه اين خود خلاف سنت روشنفكري ست، فروغ هيچگاه در اين نقش ظاهر نشد. او هيچ رسالتي ، جز شعر، براي خود قائل نبود. فروغ از پيشگامان عرصه روشنفكري ايران است كه در رفتار خويش، همچون هدايت، نقش پيامبري را در جامعه پس زد و به كناري گذاشت. فروغ محبوب همگان نبود، زبان گزنده اي داشت كه همه را از خود مي راند، رک گو و بي شيله پيله بود. چاپلوس و پنهانكار نبود. بر خلاف سنت فرهنگي ما كه نويسنده بايد در دسترس نباشد، او شاعري در دسترس بود و از اين طريق از شخصيت نويسنده تقدس زدايي كرد. فروغ از نوادر روشنفكران ايراني است كه در حوزه عمل اجتماعي خود توانست گامي جلوتر بردارد و از محتواي سنتي فكر و عمل روشنفكر ايراني فاصله بگيرد. رفتارهاي اجتماعي فروغ ارزش هايي مدرن دارند. جهان شعر فروغ گرفتار روزمرگي نيست. در كانون اشعار او مسائل فردي و هستي شناختي و روزمره به هم گره مي خورند تا او -هنرمند- بتواند براي هستي پررنجش خود معنايي بيابد. از اين طريق است كه او به هستي در جهان امروز معنا مي بخشد.
يكي از بارزترين ويژگي هاي فروغ آن است كه به هيچ كس و هيچ چيز باج نمي دهد. از كسي هم باج نمي طلبد. او نه مريد كسي است و نه مي خواهد مراد كسي باشد. پس هيچ مسلک و مشربي هم چهره و شعرش را پنهان نمي كند. در مواجهه با اخلاق حاكم بر جامعه و همچنين در برخورد با خوانندگان آثارش سخت بي پرده است. براي بيان آنچه در ذهن دارد، جهان فرم و دنياي واژه ها را آنطور كه خود مي خواهد در اختيار گرفته و در اين راه آثار ماندگار و خلاقي آفريده است كه در ادبيات فارسي ماندگار خواهند بود.
فروغ باري سنگين را در شناخت تن، در شعر عاشقانه ايران بر دوش كشيد. به همان نسبت كه او در اين كار موفق بود، منتقدين او ناموفقند. ذهن هاي عقب مانده، "تن"ي ديگر را در شعر فروغ عمده مي كنند، تني كه پرورده ذهن در بند خودشان است. شعر فروغ، شعر دفاع از جسم و جان است،  فروغ انسان مدرني بود كه در شعر خويش توانايي جسم و جان را كشف كرد. جنسيت، آن گونه كه او بر آن مي انديشيد، خلاف ذهن بيمار جامعه و اخلاق حاكم بر آن بود. او جسم را بر خلاف فرهنگ حاكم نه خوار و ذليل، بل عزيز و گرامي كشف مي كند. او بيزار از جسم خويش نيست، به آن مي بالد، آن را شكوفاتر مي خواهد، و انسان را به انديشه بر آن وامي دارد. جاي تأسف است كه؛ فكر سالم او در برابر فكر ناسالم جامعه هنوز هم به مقابله، قد برافراشته است. "فروغ فرخ زاد به كشف تن بر مي خيزد و صاحب جسم خود مي شود". و از تن و جسم خويش است كه به تن و جسم جامعه مي رسد.
فروغ در شعر خود به چالشي بزرگ بر عليه مناسبات اجتماعي جنسيت گرا برخاست. تجربه عملي او و ريزه كاري هايي كه او در اين چالش اجتماعي شناخت، در زندگي و شعر او بازتاب روشني دارند. فروغ بي آنكه ادعاي مبارزات آزادي خواهانه و برابرطلبانه داشته باشد، مبارز و منتقدي آزادي خواه بود و اگر در اين عرصه و در اين راه، خشم جامعه مردسالار را برانگيخت، مورد سانسور قرار گرفت و يا اثرش مورد بي مهري و سكوت فرهنگ جنسيت گرا قرار گرفت، امري ست طبيعي. او انسان خودبنيادي بود كه به خودآگاهي زنانه رسيده بود. فروغ با شناخت از شيوه ها و رفتار مردسالار حاكم، در مواجهه با آن احساس ضعف نكرد، در اذهان پرسش هايي را برانگيخت كه حقيقت موجود را به زير سئوال كشاند.
در شعر فروغ، يعني شعري كه فرهنگ جديدي با خود داشت، كلمات نيز عصيانگرند، واژه هاي سالها سركوب شده تاريخ سر به شورش برداشته اند و به فرهنگ شعر ايران هجوم آورده اند. و اين كلمات هستند كه هنوز هم جامعه آنها را طرد مي كند.
اينکه توده مردم با شعر فروغ مشكل داشته و يا دارند و يا خير، امري ثانوي است. مهم اين است كه روشنفكر ايراني با فروغ مشكل دارد. در اين عرصه حتي شاعراني كه شعر نو مي سرودند، در كج فهمي هاي خويش، او را محكوم مي كردند. "از چند استثنا كه بگذريم، معاصران فروغ با داوري هايشان... به روشني نشان داده اند كه از رابطه با ذهنيت مدرن فروغ عاجز بوده و هستند". يكي شعرهايش را "شعرهايي رختخوابي" مي نامد، ديگري "بوي فرنگي و غرب زدگي" از آن به مشامش مي رسد. كسي ديگر آزاد زيستن او را چيزي مي خواند كه "بي بند و باري بيشتر به آن مي برازد". و آن ديگر شعر "ديوارهاي مرز" او را "از همان حرفهاست" ارزشگذاري مي كند. كسي هم در پي انتشار "تولدي ديگر" كشف مي كند كه فروغ "از شر پايين تنه دارد خلاص مي شود و اين خبر خوشي است" و اين اظهار نظرها را مي توان به تمام جامعه بسط داد، كه هيچ يك از آنها نمي تواند نظري شخصي باشد.
انسان ايراني درك نمي كرد كه فروغ در راه شناخت خويش، پيش از آنكه جامعه فاسد و عقب مانده ايران را نقد كند، بي رحمانه به نقد خويش پرداخته است. "روشنفكران"ي كه خود غرق در دود و دم و خمر و شرب و زن بودند، از فروغ "ولگرد" سخن مي گفتند.
بيهوده نيست كه "اداهاي فروغ در آوردن" و "فروغ بازي" در جامعه ما به فحش و توهين نزديك تر است تا احترام.
يكي ديگر از پديده هاي جامعه سنتي اسطوره سازي ست. اسطوره ساختن ريشه در ناآگاهي دارد. انسان ناآگاه آرزوها، اميال، و به طور كلي دنياي خويش را، در حرف، سخن و رفتار كسي كه گونه اي ديگر است، باز مي شناسد. او را بزرگ مي كند، رهبر مي گرداند، به دنبالش راه مي افتد تا پيروش باشد، از اميدهاي خويش لباس بر تنش مي كند، خيال هاي خود را در او باز مي تاباند، و نتيجه آنكه، بنده آن مي شود كه خود آفريده است. هر اندازه كه عمر اسطوره اي قدمت بيشتري داشته باشد، شناخت او نيز مشكلتر است. اسطوره ها هر روز شاخ و بال و شكلي جديد به خود مي گيرند. تضعيف اسطوره با شناخت او در ارتباط است. هر اندازه دايره شناخت انسان گسترش يابد، دامنه اسطوره سازي او محدودتر مي شود. به طور كلي، انسان سنتي بي اسطوره نمي تواند زندگي كند.
در جامعه سنتي چه بسا شخصيت هاي واقعي و يا آثاري هنري و ادبي يافت مي شوند كه در شرايط خاصي به اسطوره بدل شده اند. طبيعي ست كه اين اسطوره، ديگر آن شخص و يا شيء واقعا موجود نيست، به چيز ديگري بدل شده است كه شناخت واقعي آن، هر روز كه بگذرد، مشكلتر مي شود.
در جامعه ما، از آنجا كه هنوز با گامهاي سنت قدم بر مي داريم، بسياري از آثار ادبي و نويسندگانشان به اسطوره بدل شده اند. جامعه سالهاست، فكر مي كند، آنها را شناخته است، ولي در واقع در بي خبري خويش است كه همچنان گام در ناشناخته ها بر مي دارد. پرداختن به اسطوره هاي تاريخي هدف ما در اين نوشته نيست، تنها مي خواهيم نمونه اي از اسطوره هاي معاصر را نشان دهيم. فروغ فرخ زاد، شاعر معاصر ايران كه از تولدش كمتر از هشتاد سال و از مرگش چهل سال مي گذرد، و در شمار مهمترين شاعران معاصر ايران است، در جامعه ما به اسطوره  بدل شده است و ما از شناخت آن عاجزيم.
جهان آفريده شده در آثار فروغ، بازنگري و بازسازي ساده ترين جلوه هايي از واقعيت زندگي ماست كه در هزارتوي ذهن متناقص ما به راز و رمز بدل شده، و ذهن تك خطي و يك بعدي ما از آن معما ساخته است و در "واقع گرايي" خويش مي خواهد جهان شاعر را تفسير كند. ذهن منحط ما در ساده پنداري هاي خود، به عادت معمول، مي خواهد ذهن هنرمند را، كه در اينجا فروغ باشد، غلام حلقه به گوش و دست آموز ذهن خود كند.
جامعه بيمار ما برخوردهاي بيمارگونه اي نيز با پديده ها دارد. شناخت ما از فروغ نيز در همين راستا قابل بررسي است. ما به آن چيزي از فروغ افتخار مي كنيم كه نمي دانيم چيست. مي پذيريم كه، فروغ در فرهنگ سراسر مردانه ما به عنوان يك زن حضور خويش را با شعر خود اعلام داشت، ولي زن بودن او را، جنسيت او را، احساس او را، "مردانه" سانسور مي كنيم و به شاهكاري كه آفريده ايم، افتخار.
با گذشت چند سال و با مرگ هر هنرمندي آثار او نيز به مرور دگرگونه مي شوند. آثار هدايت و فروغ نمونه هايي گويا در اين مورد هستند. از ادبيات كلاسيك ايران نيز براي نمونه مي توان از كليات عبيد نام برد. جامعه عقب مانده آثار ادبي و هنري را ابتدا سانسور در سانسور كرده، نقطه  چين مي كند تا پس از گذشت سالها، با گام گذاشتن در تجدد، با رنج و مشقت فراوان نقطه چين ها را كشف كند. بر خلاف اين رفتار، در جامعه مدرن ابتدا همه آثار يك هنرمند را جمع آوري مي كنند، مجموعه آثار و نوشته هاي او را منتشر مي كنند، و آنگاه به بررسي آثار، آرا و رفتار او مي پردازند. اين بررسي نه بر حدس و گمان متكي است و نه اما و اگر.
با توجه به آثاري كه از فروغ فرخ زاد تا كنون به چاپ رسيده است، و با توجه به ارزيابي هايي كه در باره او شده است، فروغ به موجود غيرقابل شناختي تبديل شده كه هر كسي بخواهد او را بشناسد، گيج خواهد شد و به اشتباه دچار. در اين شكي نيست كه فروغ به عنوان فردي كه در جامعه سنتي ايران رشد كرده بود، به حتم بارهاي منفي رفتارهاي سنتي را نيز مقداري با خود داشته است، ولي در محيط موجود تشخيص جنبه هاي مثبت و منفي آثار و رفتار اجتماعي فروغ مشكل است
.
فروغ: بيان جنون‌آميز زنانگي

فروغ اما در شعر فارسي نخستين زني است كه روش تازه‌اي براي بيانِ فرديت خود برگزيد. او در سه مجموعة نخست خود تمام مسائل را از چشم‌انداز زنانه و از موضع جنسي ديد و در دو مجموعة بعدي از موضع انساني به مسائل پيرامون خود نگريست. فروغ در دو دورة شعري خود، چه در دورة نخستين كه صرفاً احساس و چه در دورة پس از آن كه انديشه را سرود، تصويرگر هويت عمومي و حضور جمعي زنِ ايراني نبود. او، برخلاف موقعيت زن در جامعة سنتي ايران، نخست زني عاشق و سركش را تصوير كرد كه در جامعة اخلاقي با تكفير و تحقير روبه‌رو شد، و سپس تصويري از زنِ انديشمند ارائه داد كه هويت خويشتن را مي‌شناخت و پيرو الگوهاي متعارف نبود. پذيرش چنين زني در جامعة مردبرتر ايرانِ آن روز همان‌قدر سخت و از سويي خطرناك بود كه زنِ نخست!
براي روشن شدن جزئيات نگاه زنانة فروغ و چهرة زن در اشعار او اين موضوع را در پنج مجموعة شعر او به‌تفكيك بررسي مي‌كنيم.
اسير، نخستين مجموعة شعر فروغ فرخزاد، در تابستان 1334 به‌چاپ رسيد.1 اين كتاب شامل 44 قطعه شعر است. محور اشعار اين مجموعه زن و عشق است با موضوع‌هايي چون خواهش‌هاي هوس‌آلود زني عاشق، احساس گناه، خاطرات زني عاشق، اسارت و آرزوي فرار، حديث نفس زني عاشق، رازهاي دروني او، بي‌تابي او به هنگام ديدار معشوق، و عشق كه زن را مي‌خواند تا گناه كند. تمام موضوع اين كتاب حولِ محور عشق يك زن مي‌گردد و تنها دو قطعة آن به لحاظ موضوعي متفاوت است («بيمار» و «پاييز») كه عشقِ زن در آنها مطرح نيست اما با ديدي زنانه سروده شده است.
اين اشعار، كه به لحاظ كيفيت و كميت نخستين اشعار زنانة فارسي به‌شمار مي‌آيند، از چند جنبه قابل بررسي‌اند. نخست آنكه زني شاعر براي نخستين بار خواست‌ها خود را براي همه بازمي‌گويد و به شيوة بي‌سابقه‌اي عريان مي‌نويسد. ديگر اينكه در آنها تصويري تازه از زن ارائه شده است كه با هويت واقعي زن در جامعه و فرهنگ ايران تفاوت دارد. اين تصوير، كه با اتكا به تجربة شاعر خلق شده است، تصويري ناآشنا و غريب از زني واقعي است سرشار از كشش‌هاي جنسي، احساس و عاطفه؛ زني سخت عاشق و گاه خائن، با هويت فردي مشخص كه در شعر فروغ موجوديت يافته است. اما هدف فروغ از ارائة چنين تصويري از زن چيست؟ آيا مخالفت آشكار با نگاهي است كه در ادبيات كهن و در جامعه و فرهنگ ايران نسبت به زن وجود دارد؟ آيا آميختگي شعر و زندگي، ذهنيت و رازهاي دروني او را آشكار كرده و پرده از خصوصي‌ترين لحظه‌هاي زندگي و تجربه‌هاي شخصي‌اش برداشته است؟ آيا اين تصوير نمودي از شكلِ آرماني زن در منظر شاعر است؟ به‌راستي چرا فروغ زنانگي خود را به‌طور جنون‌آميزي در شعر بيان كرد؟ آيا اين موضوع به آزادانگاري ذاتي او بستگي داشت كه چون ديگر زنان در جامعة مردسالار به سليقة نيمة برتر زندگي نكرد و ننوشت؟ چرا خواست‌هاي خصوصي و كشش‌هاي جنسي خود را در معرض ديد همگان گذاشت؟ در واقع، چه رابطه‌اي بين سرودن، بدن و زن بودن او وجود داشت كه در ديگران نبود و او چنين علاقه‌مند بود كه شعر را به زبان بدن خود تبديل كند؟
به هر ترتيب، زن در مجموعة اسير زني عاشق و سركش با رفتارهايي ضد اخلاقي و غريب چون سرخوشي، بي‌پروايي جنسي و بي‌ملاحظه‌گي است، در جامعه‌اي كه قراردادهاي اخلاقي آن بسيار دشوار و سخت است. مجموعة اسير خاطره‌هاي منظوم و اعتراف‌هاي زني عاشق است كه بي‌پرواي همگان براي خويشتن خويش مي‌نويسد، گويي شاعرِ مجموعة اسير جز خود و نفسِ خويشتن هيچ حقيقتي را در جهان نمي‌شناسد و سروده‌هايش تنها نمودي از احساس‌ها و عاطفه‌هاي مهارنشدة زني عاشق و جوان است كه در پيِ ثبت لحظه‌هاي زندگي بر سفيدي كاغذ است و در ارائة آن نه به مخاطب توجهي دارد و نه به ساختار شعر؛ به همين سبب، در مجموعة اسير پاره‌هاي عادي و گفتاري بسيار است.
روز اول پيش خود گفتم
ديگرش هرگز نخواهم ديد
روز دوم باز مي‌گفتم
ليك با اندوه و با ترديد
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پيمان خود بودم
(اسير، ص 155-156)
در اين دوره است كه فروغ تمام عناصر و ابزارها را فرا مي‌خواند تا خواهش‌هاي جسماني و عاشقانه‌اش را توصيف كنند. او جز قلب عاشق خود هيچ زني را در پيرامون خويش حس نمي‌كند. از اين رو شعرهاي اين مجموعه بيان حال زني عاشق است كه شور و هيجان عشق او گاه به ‌اندوه از دست دادن معشوق آميخته است. جنجالي‌ترين شعر اين مجموعه «گناه» است كه در گروه ادبيات اعترافي قرار مي‌گيرد و خوانندة شعرْ تجربه، احساس، حالت‌هاي روحي و رواني سرايندة شعر را از شعر درمي‌يابد.
در اين مجموعه، كه شامل 25 قطعه شعر است، تنها سه شعر غيرعاشقانه‌اند: «قرباني» خطابِ زني شاعر به شعر است كه خود را قرباني الهة خون‌آشام شعر كرده است (ديوار، ص 43ـ 45)؛ «پاسخ» بيان درددل يك زن گناهكارة رسواست به زاهداني كه فريبكارند و در نهان‌كارهاي خلاف انجام مي‌دهند (ديوار، ص 115ـ 117)؛ و «دنياي سايه‌ها» كه شعري متفاوت در اين مجموعه است و اگرچه با طرح سايه‌هاي عاشقانه آغاز شده، به پرسش رسيده است. زن در اين شعر ديگر عاشق نيست؛ پرسش، خود آغاز انديشه است و اين شايد نقطة آغازي است براي فروغ كه زن جز عاشقي و نظربازي، با چهرة ديگر و نقشي ديگر نيز مي‌تواند موجوديت داشته باشد. (ديوار، ص 151ـ154)
عصيان، سومين مجموعة شعر فروغ فرخزاد، در 1337 منتشر شد؛ او شعرهاي اين مجموعه را در فاصلة مرداد 35 تا بهار 37 سروده بود. هفده قطعه شعر در اين مجموعه به‌چاپ رسيده كه مضمون هشت قطعه شعر عاشقانه و همچون شعرهاي پيشين اوست و مضمون چهار قطعة ديگر آن عصيان است و خطاب به خدا سروده شده، دو قطعه مرور خاطرات او با فرزندش و شعرهايي دربارة مرگ و زندگي است.
فروغ در اين مجموعه هنوز هم ذهنيت عاشقانة خود را حفظ كرده است اما آن زنِ عاشقِ احساساتي پيشين كه ذهنيتي پر از بوسه و گناه و شهوت داشت در او مرده است و به‌جاي آن چراييِ وجود و «پرسش‌هاي بي‌پايان» ذهن او را به خود مشغول كرده است. او در اين اشعار با زباني عتاب‌آلود از خداوند مي‌پرسد: براي چه او را به‌دنيا آورده؟ چرا بايد خطا كند؟ چه خواهد شد؟ و چراهاي بسياري از اين دست كه محتواي عصياني‌هاي او را ساخته است. شعرهاي عاشقانة او در اين دفتر، خاطرات اندوهناك زني عاشق است كه گاه به گذشتة خود بازمي‌گردد. در دو قطعه شعرِ «بازگشت» و «شعري براي تو»، شاعر در نقشِ مادري است كه يادِ حسرت‌آلود گذشته‌هاي خود را با فرزندش مرور مي‌كند. «شعري براي تو»، كه شاعر آن را خطاب به تنها پسرش سروده است، چهرة واقعي و اندوهبار مادري حرمان‌زده را تصوير مي‌كند.
در تولدي ديگر، گذشته از زن عاشق كه تصوير پريده‌رنگي از او هنوز هم در اين كتاب وجود دارد، چهرة واقعي مادر، مادربزرگ و زنان عادي ديگر با نقش طبيعي خود در فضاي شعرهاي اجتماعي شاعر حضور دارد. با دگرگون شدن نوع نگاه زنانة فروغ، شعر او نيز از غرايز جنسي فاصله گرفته و به واقعيت‌هاي اجتماعي و جهان فكري وسيع‌تري رسيده است كه ديگر جنسيت در آن مطرح نيست. احساس‌هاي پرشور عاشقانة زن جاي خود را به احساس تنهايي، تلخي، سياهي و پرسش داده است. مقايسة شعرهاي «عروسك كوكي» از مجموعة تولدي ديگر و «هرجايي» از مجموعة اسير تغيير ديدگاه فروغ را نسبت به نقش و موقعيت زن و تصويري كه او از زن ارائه داده است مشخص مي‌كند. از حوالي سال‌ 1338 است كه دگرساني فكري و شخصيتي فروغ آغاز مي‌شود.
برآيند
1. در شعرهاي نخستين فروغ، زن تك‌چهره و تك‌بُعدي است. اشعار تك‌موضوعي‌اند و بيشترين بسامدِ موضوعي عشق است و از مجموع 128 قطعه شعر، 83 قطعه در موضوع عشق است.
2. در شعرهاي واپسينِ فروغ، زن تنوع چهره، نقش و هويت دارد. اشعار تنوع موضوع دارند، زيرا بُعدهاي متفاوت و متنوعي از زندگي در آنها تصوير شده است. زن جايگاه و موقعيت واقعي خود را به‌دست آورده و تصويري انساني يافته است، انساني كه آميزة انديشه و خرد و احساس و عاطفه است.■
منابع :
1) زيستن در اوج ماندن (زندگينامه فروغ فرخزاد)
2) ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد، فروغ فرخزاد، تهران: مرواريد، چ 2، 1354.
3) تولدي ديگر، فروغ فرخزاد، تهران: مرواريد، چ 7، 1352.
4) ديوار، فروغ فرخزاد، تهران: اميركبير، چ 7، 1355.
5) عصيان، فروغ فرخزاد، تهران: اميركبير، چ 3، 1347.
6) اسير، فروغ فرخزاد، تهران: اميركبير، چ 7، 1351.

__._,_.___
Reply via web post Reply to sender Reply to group Sta

+ نوشته شده توسط پاندورا روزبه در دوشنبه دوم دی 1392 و ساعت 11:32 |

شعری از شاعر بزرگ شهرمان علی اطهری کرمانی که وصف الحال کسانی چون من است که از شهر و دیارشان جدا مانده اند.

کرمان بی نصیب من ای زادگاه من!
از من مرنج گر ز تو دوری گزیده ام
من از امید و عشق و جوانی و آرزو
وز هر چه هست در همه عالم بریده ام
با این همه هنوز هم ای مهد عشق من
هرگه که پیش دیده ی پندار آرمت
با آنکه در تو جز غم و حرمان نداشتم
بینم که باز هم به خدا دوست دارمت

+ نوشته شده توسط پاندورا روزبه در جمعه پنجم مهر 1392 و ساعت 11:9 |

زنی را دیدم:
زاده شد تا دختر کســــــــــی باشد.
بالید تا خواهر کســــــــــی باشد.
ازدواج کرد تا زن کســــــــــی باشد. ...
زاد تا مــــــــــادر کســــــــــی باشد...
... ... بیشتر برای همه "کســـــــــی" بود
و برای خود "هیچ کس".

──────────▀██▀─▄███▄─▀██─██▀██▀▀▀█───────
───────────██─███─███─██─██─██▄█─────────
───────────██─▀██▄██▀─▀█▄█▀─██▀█─────────
──────────▄██▄▄ █▀▀▀─────▀─
─_____________▓▓▓▓▓▓__________
_____________ _▓▓▓▓▓▓__________
______________ ▓▓▓▓▓▓▓_________
___________ __ ▓▓▓▓▓▓▓▓_________
_____________ ▓▓▓▓▓▓▓▓▓________
_____________▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓_______
_____________██▓▓▓▓▓▓▓▓_______
________ ___ ████▓▓▓▓▓██______
___________ _██████▓▓▓███_____
___________ _████████████_____
___________ _████████ ████____
___________ _███ █████ ███_____
___________ _███ █████ ███ _____
___________ _███ █████ ███_____
____▓▓▓__ _███ █████ ███_____
___▓▓▓▓▓__███ ██████ ██_____
__▓▓▓▓▓▓ ███ ███████ _____
___█████__ ██ ████████▒_____
____███___▒▒▒█████████_____
___▓▓▓▓▓_ ▓▓██████████_____
__▓▓▓▓▓▓▓ ▓▓█████████____
_▓▓ ▓▓▓▓▓▓▓ ██████████____
_▓▓ ▓▓▓▓▓▓__▒▒▒▒▒▒▒_______
_▓▓ ▓▓▓▓▓___ ▒▒▒▒▒▒▒_______
_▒▒_█████____▒▒▒▒▒▒▒_______
____██████____▒▒▒▒▒▒________
___███████____▒▒▒▒▒_________
___███████____▒▒▒▒▒_________
___███████___ _▒▒▒▒-__________
____▒▒▒_▒▒____▒▒▒▒__________
_____▒▒_▒▒_____▒▒▒▒__________
_____▒▒_▒▒_____▒▒██__________
_____▒▒__▒_____▒▒██__________
_____▒___▒_____██_█__________
_____▒___▓▓___ ██____________
_____▓▓________ █____________
 وب سایت   ایمیل



آخرین معصوم سینما

+ نوشته شده توسط پاندورا روزبه در جمعه بیست و نهم شهریور 1392 و ساعت 11:43 |


فاش شد راز نهانی که میان من و تست 
پس ازین چشم رقیبان نگران من و تست

قصه ی خویش ، ز مردم نتوانیم نهفت
که به هر جا سخن از عشق نهان من و تست

بهتر آنست که این راز ، نهان تر داریم 
که اگر فاش تر افتد به زیان من و تست

نکته ای را تو نمی دانی و من می دانم
نکته این است ، رقیب آفت جان من و توست

صحبت همنفسان دولت جاوید بود 
پس ازین ، دولت جاوید از آن من و تست

نیست تنها کشش و کوشش زیبائی و عشق 
رازهای دگرست این که میان من و تست

سوز دل چند به پوشیم ( صفائی ) که چو شمع 
شعله ی عشق ، فروزان ز زبان من و تست


ابراهیم صفائی ملایری

+ نوشته شده توسط پاندورا روزبه در جمعه بیست و نهم شهریور 1392 و ساعت 11:37 |

ادبیات — September 19, 2013 18:25 — 0 Comments

سرگذشت یک عشق/ مجید نفیسی

Print Friendly

دوازده شعر پيوسته

 

سیمین بهبهانی در نامه ای از تهران مورخ اول آگوست 1999 به مجید نفیسی نوشت: “آقای مجید نفیسی عزیزم سرگذشت یک عشق” مجموعه ی دوازده شعر زیبای شما را آقای گلشیری عزیزم به من داد. هدیه محبی از آن سوی دنیای جدایی ها.

خوشحالم که دور از یار و دیار، شاخه برومندی با استقلال و تفرد و به دور از همانندی ها می بالد و بارور می شود. نمی دانم این چند سطر به شما خواهد رسید یا نه. به هر حال من باید بنویسم که شعری ماندگار دارید بی آن که از معیارهای نشاندار زمان پیروی کرده باشید یا به عمد به دنبال غرابت های نوجویانه رفته باشید. پیش از این شعر “نفرین” شما را در “چشم انداز” خوانده بودم و به دنبال نشان گوینده می گشتم. تبریک مرا بپذیرید.”

 

نقاشی از سودابه اردوان

نقاشی از سودابه اردوان

 

گل نرگس

دلدار من

گل نرگسی به دهان دارد

که با خود از زندان های ایران آورده است.

می دانم که از پس میله ها

شب ها می توان در چهره ی ماه

نقش گلی را دید

و صبح ها در آبی آسمان

صدای بال درنای مهاجر را شنید.

می دانم که در پس پلک ها

و قاب مشت ها

و فاصله ی میان دو تیربار

و سپیدی نامه های آخرین

و پیام تک ضربه ها بر دیوار

و گوشه های تر غم

و درزهای برهنه ی شادی

و حفره های خالی درد

و تاریک روشنای امید

و قله های پنهان غرور

می توان

آری، می توان

بهار را پنهان کرد

با این همه در شگفتم

که در آن بند تاریک

چگونه می توان گل نرگسی پرورد

که لکه های خون

سپیدی آن را نپوشانده باشد.

15 ژوئيه 1995

شهرزاد

1

چیزی از شیرینی لهجه ی تُرک را

در دندان دارد

هنگامی که می گوید “سلام”

و هنگامی که می گوید “تپش قلب دارم”

و هنگامی که قاه قاه می خندد

و من دندان هایش را می بینم.

 2

سال هاست

که لبخند تُرک را ندیده ام

از هنگامی که فرامرز

در تبریز تیرباران شد

حمید در اردبیل

و روحی در تهران.

بار دیگر، وقت وداع

کسی به من خواهد گفت:

“خوش گالاسان

گولا، گولا”1

ولی این بار باز خواهد گشت

و سینه ی روئین من

او را خواهد پوشاند

3

نظامی جان!

آفاق را دیدم

که نه از دشت قبچاق2

که این بار

از زندان های تاریک تهران می آمد

در راه

دسته ای گل نرگس چیده بود

و بر نمد زینش

بسته ای از نامه های واپسین داشت.

بار دیگر با او خسروشیرین را خواهم خواند

و برایش

از دردهای فرهاد خواهم گفت

من و او هر دو درد جدایی را می شناسیم

و همیشه آن را

چون خنجر مُرصع کوچکی

بر کمرگاه خود آویخته ایم.

4

خود را کودکی می بینم

که در درزهای پلکان سنگی

جوانه های سبز ارزن را می یابد

که یک شبه

در برابر چشمان نزدیک بین اش

رسته اند

و او ناباورانه آنها را

با انگشت های کوچکش

لمس می کند.

5

از ایلغار تُرک سخن می گویید؟

امروز

فارس را چه زیبا می بینم

به چشمان او بنگرید.

6

شانه ای چوبی می خواهم

تا گیسوان شلالش را

شانه کنم

می گذارم تا دو گیس بافته

بر شانه هایش فرو لغزند

نه،

دو گیس بافته را باز می کنم

شیطنت کودکانه تا بخواهی دارد

آنها را

روی سرش حلقه می کنم

بی آن که تارهای سپید آن را

بپوشانم

رنج زندان

او را زیباتر کرده است.

نه، نه،

گیسوانش را خواهم گذاشت

تا آزاد بر شانه هایش فرو ریزند

او را نخستین بار چنین دیده ام.

7

یک بار دیگر بازگرد

و از راهروی تاریک پرواز

مرا صدا کن

بگذار برگردم

و بازوانت را بوسه باران کنم

من و تو دیده ایم

آنها را که رفتند

و دیگر بازنگشتند

هزار بار مرا صدا کن

و بگذار که آخرین بار

هرگز نیاید.

8

آیا تو خود یکی مرده ای

که از دیار مردگان بازگشته ای؟

چندین و چند بار این پرسش را از خود کرده ام

وقتی که مردگان زیباتر از زندگان می شوند3

چرا چنین نباشد؟

9

بار دیگر که تو را ببینم

چین های چهره ات را خواهم شمرد

آیا برابر سال هایی خواهند شد

که تو در بندهای تاریک تهران گذرانده ای؟

هر شب یکی را برخواهم گزید

تا هفت گنبد پر درد ترا

سیر کرده باشم.

10

شهرزاد من!

می خواهم بشنوم

بگو، بگو، بگو

چون کودکی سر بر دامان تو می گذارم

تا بندنامه های ترا

یک به یک بشنوم

میل به داستان در آدمی ریشه دار است

چرا که می خواهد

آنچه را که از دست رفته است

دوباره از آنِ خود سازد.

11

برای من از او می گویی

وقتی که آخرین بار صدایش کردند

برای من از او می گویی

وقتی که آخرین بار بقچه اش را پیچید

تو بازگشته ای

و من او را

در کنار خود می یابم.

12

زندان چیست؟

زهدانی که آدمی به آن برمی گردد

با این امید که دوباره زاده شود.

ای نوزاده از بند!

از تو می خواهم که در جهان ما بمانی

و از آنچه در آن هزارتوی تاریک

بر تو گذشت

با ما سخن بگویی.

13

شعرم را می شنوی

لبم را می بوسی

و می گویی:

              “لب هایت چه زیباست”

کَه لیکِ من!4

آیا از آن نیست

که نام خود را از آن می شنوی؟

19 ژوئیه 1995

1 ـ خوش بمانی با لب خندان.

2ـ نظامی گنجوی در مقدمه ی منظومه ی “خسروشیرین” عشق به “آفاق” همسر جوانمرگش را الهام بخش کار خود می داند.

3 ـ به نقل از شعری از شاملو.

4 ـ به معنای کبک در ترکی آذری.

کوزه ی شای

بگذار تو را چون کوزه ای پر کند

و از دست های تو

چون دانه های خوشبوی شای بردمد

نوروز خواهد آمد

و تو بر سفره ی هفت سین خواهی نشست

در آئینه نگاه خواهی کرد

و همراه با ماهی سرخ

از تَنگی تُنگ آب

خواهی رست

و از انزوای سنجد

وقار سنبل

اضطراب سیر

مستی سرکه

و شادی سکه خواهی گذشت

و همراه خواجه ی شیراز

از صدای عشق پر خواهی شد

و آنگاه، چه غم!

چون سیزده درآید

بر آب روان خواهی شد

و از زیبائی لحظه های عشق

با دشت و آسمان

سخن خواهی گفت.

28 ژوئیه 1995

گل سرخ

در کنار دریا

آفتاب را بدرقه کردیم

و همراه با تاریکی

به اسکله فرود آمدیم

او شاخه ای گل سرخ خرید

که ساقی بلند داشت

من آن را چون شمشیری به دست گرفتم

و هر دو در پناه آن

به درون شب رفتیم.

صبح همراه مه

روی تپه ها رها شدیم

در کوچه باغ پُر نیلوفری

روزنی یافتیم

ایستادیم و از پشت سیم های خاردار

به چشم انداز آن سو نگاه کردیم.

چون به کنار دریا باز آمدیم

مه رفته بود

روی تخته سنگی نشستیم

و او

از سال های زندان گفت

آب به کفش های سفیدش دست می کشید

و من چون ماهی شادی

در آب های سبز دور شنا می کردم

و به گل سرخی می اندیشیدم

که در انتظار ما

بر میز چوبی

همچنان سر خم کرده بود.

8 اوت 1995

تردید

آه ای دریا

با این همه بزرگی

به دل کوچک من

راه نمی یابی

آیا بی قراری من

از توفان درون تو عمیق تر است؟

آیا زاری من

از شن-مویه های تو سخت تر است؟

آیا خشم من

از کف دهان تو شورتر است؟

در آن سو، دلداری دارم

که بر شن-ماسه های تردید

نشسته است

با دستی سر مرا

به سوی لب های شیرین خود می کشاند

و با دستی سینه ی مرا

به عقب می راند

از چشم هایش

آفتاب و تگرگ همزمان می بارد

و بهار و پائیز را

هر دو در زبان دارد

چون لبخند می زند

از دهانش شکوفه های نرگس

فرو می ریزد

و چون دور می شود

بر برگ های پائیزی قدم می گذارد.

آه ای دریا

بگذار خود را

درون تو افکنم

شاید غم بزرگ من

در آب های سبز تو

فرو نشیند

و دل من

با تپش دل تو

هم آوا شود

باشد که در آن سوی ساحل

دلدار خود را بازیابم

که بر تخته سنگی خارا و استوار

نشسته است

و می گذارد تا انگشتان بی قرار من

با سرپنجه های بازیگوش پایش

بازی کنند.

19 اوت 1995

دو آهو

هنگام عصر به جنگل رفتيم

و روح درختان ما را فرا گرفت

تمام راه با یکدیگر نجوا کردیم

و از همسران به خون خفته ی خود سخن گفتیم

کتیبه های روی درختان را خواندیم

و از هر پرنده ای نشان آنها را گرفتیم

آنگاه در کنار جویباری نشستیم

و پا را به نوازش آب سپردیم

دست های ما راز یکدیگر را می جست

و لب های ما نام یکدیگر را می گفت

آیا من حامد تو بودم؟

آیا تو عزت من بودی؟

در بازگشت، به آن دو رسیدیم

چشم هایی سیاه و پرسان داشتند

با پوستی همرنگ خاک

و پاهایی نازک و گریزان.

در کودکی آهو بره ای داشتم

که ایلخانی به پدرم داده بود

از اتاقی به اتاق دیگر می دوید

و از پنجره ای به پنجره ای سر می کشید

در گلبوته های قالی چرا می کرد

و از پیاله ی دستانم آب می نوشیدسرگذش

من گونه به گونه اش می سودم

دست بر پهلویش می کشیدم

و چشم هایش را می بوسیدم

افسوس! مرا تنها گذاشت

و دیگر او را ندیدم

تا در باغ قصه ای ظاهر شد:

“و برادر کوچک طاقت نیاورد

از آب چشمه نوشید

و به صورت آهویی درآمد

و همراه خواهرِ بزرگتر

آواره ی بیابان شد.”

تو نرم نرمک پیش می رفتی

و آهوی بزرگ را به نام می خواندی

و من ایستاده بودم

و به آهوی کوچک نگاه می کردم

که از پس بوته ای سرک می کشید

و منتظر شنیدن نام خود بود.

“و مجنون اسبش را

به نخجیربان داد

و آهوی دربند را رها کرد

تا به جستجوی جفت خویش برود.”

من دستی را

به دور تو حلقه کردم

و با دستی دیگر

دستت را گرفتم

و هر دو خاموش به راه افتادیم.

آن دو

به سایه سار بوته ها پیوسته بودند

اما من می دانستم

که آهوی گمشده ام

به بوته های قالی خود

بازگشته است.

20 اوت 1995

نفرین

ای راه

نفرین بر تو که او را از من دور کرده ای

ای شب

نفرین بر تو که او را از من پوشانده ای

چه می شد اگر می توانستم

                                  در سپیده دم

همراه با نسیم سحری و برگ های پُر شبنم

بر استان پنجره ی خوابگاهش خم شوم

و چون رقص سایه ی شاخه ها

نرم نرمک

از جام آبگینه بگذرم

و بر گیسوان لَخت قهوه ای ی روشنش

لرز لرزان دست کشم

و بر پیشانی رازدار

و پلک های پهن مهربان

و مژگان سایه دار

ـ که از چشمان سبزش

آب می خورند ـ

                  بلغزم

و بر بینی کوچکش

ـ که در میان قوم خود

این چنین کم دیده ام ـ

                           درنگ کنم

و ذره های هوا را ببویم

که از گرمگاه درون او می آیند

و به بوی شیرین هستی او آغشته اند

و آنگاه از گونه های پرُ صراحتش

که رنج زندان را در خود نهفته دارند

بگذرم

لب های نازکش را

که تنها به جای بوسه ای می ماند

ببوسم

و از گردن بلور کشیده اش

که سیمای پُر غرور او را

به تماشا گذاشته است

فرود آیم

و از گریبان خوابجامه ی اطلسی اش

به درون خزم

و تمام گرمای شبانه را

از روی پستان های شیری رنگ

و خال های سرخ مار افسايشان

برچینم

و پیش از این که بهزاد

قلم مو بردارد

و به عادت صورتگران چینی

تنگ کمر

و پیاله ی ناف

و اشکفت شرم

و ستون های رُخام او را

جان دهد

و پیش از این که

قلمزن پیر شهر کودکی من

با تق تق ظریف چکش اش

ریزه های اندام تُرک قبچاق مرا

در قاب بزرگ مسی

گرد آورد،

همراه با نور خورشید

به نرمی از سینه ی دیوار

بالا روم

و در سه گوشه ی دنجی

که پیشاپیش نشان کرده ام

آرام بگیرم

و به چشمان سبزش بنگرم

که آگاه و ناآگاه از حضور من

و گشت بامدادی ام بر پیکرش

آرام باز می شوند

و لب های سرخ

و دندان های سپیدش

روشنایی صبح را

در خمیازه ای طولانی سر می کشند

و ماده گرگ زیبای من

سرخی کامش را

در پس زبان بازیگوش اش

می پوشاند

و دو مشت بزرگ ایثارگرش را

بر سینه می کوبد

تا شبنم های خواب را

از خود بسترد

نرم نرمک

سر از بالش خوشبویش بردارد

و در آئینه ی دستشویی

ـ آنچنان که عادت سال های زندان اوست ـ

آرام و بی وقفه

یکایک دندان های سپیدش را

به نوازش مسواک بسپارد

و کف های سفید را

از حاشیه ی لب هایش

به نوک زبان پاک کند

و به مشتی آب سرد

ته مانده های تاریکی را

از قرص صورتش براند

و با فشار دستی

عطر به جا مانده از پیشاب شبانه را

به گلوگاه چرخان آب بسپارد

و آنگاه چُست و چالاک

به آشپزخانه بیاید

به پرنده ی تنها در قفس سلام کند

و بی عطر چای

و گرمی نان

و تندی پنیر

و لقمه های پیشکشی

ـ به همدمی که منم ـ

در را به آرامی بر هم زند

و دسته ی کلید شاهوارش را

در دست فشارد

و…..

نه! نه!

پیش از این که آشفتگی شهر

و بوق ماشین ها

و دود و دَم باری هایِ بامداد

او را از من بستاند

چه می شد

چه می شد اگر خورشید می توانست

همیشه در سپیده دمان بماند

و بگذارد تا من

در رقص سایه ی شاخه های پشت پنجره ی او

همیشه در کنار این چهره ی پاک بمانم

و همراه با هوا

از منخرین کوچک او فرو روم

و در تمام مویرگ ها

و ذره های همزاد تن

و خواب های شیرین

و کابوس های خونین او

پخش شوم

و از جامه به تن

و از واژه به روح او

نزدیک تر شوم

و آنگاه خود را

در آخرین بند شصت پای چپش

پنهان کنم،

جایی که تازیانه ی دستانِ با وضو

گوشت را از پوست

و استخوان را از گوشت

جدا کرده است

و بر این پیکر پری وار

نشانی از پنجه ی شیطان

به جا نهاده است.

ای دل

نفرین

نفرین بر تو که او را در خود جا دادی

اینک

با کدامین راهوار

از این راه دراز خواهی گذشت

و با کدامین آفتاب

این شب بی سحر را صبح خواهی کرد؟

خاموش باش

خاموش باش

که نازنین تو سبکخوابی را

در آن بندهای تاریک آموخته است

مبادا که هق هق گریه ی آرام تو

خواب او را آشفته سازد

و خش خش ریز قلم بر سپیدی کاغذ

چشم های سبز او را

در این شب تاریک

بازگشاید.

27 سپتامبر 1995

جویبار

با تو در زمزمه ام

               از آغاز آفرینش

از هنگامی که پونه سبز شد

و با جویبار به گفتگو نشست،

از ساعت یازده، آن شب

هنگامی که من گوشی سبز را برداشتم

و بر یازده شماره انگشت فشردم

و صدایی سبز از آن سو گفت: “سلام”

و مرا با خود

به جویباری از سنگریزه های رنگین برد:

“پدرم سوزنبانی ساده بود

و مادرم به مهربانی دهکده ای در کنار راه

هر صبح جیب هایم را از اضطرابِ راه می انباشتم

و بعد از ظهرها به باغ می رفتم

تا آنها را با جیرجیرک تنهایم، قسمت کنم.

در شَلمه آموختم

که ستاره ها حرف می زنند

یک شب با حامد به مرغزار رفتیم

به صدای ستاره ها گوش دادیم

و تکوین کوکبی را جشن گرفتیم.

در زندان اوین

آسمان پرستاره، ما را به یکدیگر پیوند می داد

تا یک شب صدای خاموشی او را شنیدم

و زمین برای من از جنبش ایستاد.”

می گویم:

“سرت را بر سینه ام بگذار

می خواهم گیسوانت را ببویم

و به صدای قلبت گوش دهم

که در این شب تنها

با من حرف می زند.”

تو چشم هایت را می بندی

و من از یاد می برم

که در کدام حاشیه ی جویبار نشسته ام

و خود را به نوازش انگشتان آب می سپارم

و بر بالشی از عطر و خاطره به خواب می روم.

می گویی:

“کجایی؟ کجایی؟

آیا صدای ستاره ها را می شنوی؟”

می گویم:

“در شهر فرشتگان ستاره ها خاموشند

اما اگر به آفتابدره بیایم

و در چشم های تو بنگرم

آسمان من از گفتگو پُر خواهد شد.”

می خندی

و پلک هایت را دوباره می بندی.

می دانم که صبح به دانشگاه می روی

و ظهر یک تُک پا به خانه می آیی

تا شام آیدین و پدرش را حاضر کنی

و بعد به سر کار می روی

تا شب به خانه بیایی

و میان خواب و بیداری درس بخوانی

و در ساعت یازده خود را

به جویباری از آواهای نخستین بسپاری.

می گویی:

“چگونه باور کنم؟

ستاره بدون من در تهران قد می کشد

و گیسوی نهال دیگر به کمرگاهش می رسد.”

به یاد می آورم که نی های کنار زاینده رود

دوازده بار دور از من به گُل نشسته اند

و کبوتران کفترخوان اصفهانک

هزار بار بر فراز جالیزهای خوشبو چرخ زده اند

و می گویم:

“مهاجران هم می بالند

گُل می دهند و می ریزند.”

تو سبز می خندی

و من ناگهان درمی یابم

که در کنار جویباری که هر شب

در حاشیه ی آن با تو به گفتگو می نشینم

پونه هایی خوشبو رسته اند

که از مرزه های جوی پوده سبزترند.

می گویم:

“سرت را خم کن

گوشت را نزدیک بیار

بگذار این سایه های خوشبو ترا پُر کنند.”

بوهای نخستین را می شنوم

هنگامی که آدمی از درخت به زیر آمد

تا در کنار رودهای پُر راز جهان،

سفر پُر درد خود را آغاز کند.

آب با گیسوانت بازی می کند

و سنگریزه های رنگین در بسترِ جو می درخشند.

صبح نزدیک است.

گوشی را از گوشی به گوش دیگر می گذارم

و به زمزمه ی شیرین هستی خود گوش می دهم.

20 نوامبر 1995

خواب زمستانی

نه! باور نمی کنم

       این خواب زمستانی را

                         در چله ی تابستان.

ازگیل ها رسیده بودند

و تنها دستی باید آنها را می چید

زنبورها به نجوای نیمروزی خود دل داده بودند

و سایه ی ابری بر زمین دیده نمی شد.

من جامه ی نو به تن داشتم

و گذاشته بودم تا پشت لبم

پس از سال ها دوباره سبز شود

سبلتم این بار سپیدی می زد

اما خود را

به چلچلی چهل سالگان سپرده

و حتی ـ زبانم لال ـ

رنگ مو خریده بودم

تا با جشن طبیعت همراهی کنم.

دریغا که برف رویای مرا آشفت

قندیل های یخ از شاخه ها آویخت

و زاغ، تنها وارث دشت شد.

من به سپیدی باور کردم

و دانستم که تنها بخت من سیاه مانده است

و با خود عهد کردم که سِبلَتم را بتراشم.

آنگاه در برف جا پاهایی را دیدم

که سبک و پیوسته تا مغاکی کوهستانی پیش رفته بود.

از نشان شصت چپ، رَد پای ترا شناختم

پاهایی که بارها بوسیده ام، بوئیده ام

و بر چشمان خود نهاده ام،

اما اکنون ترا از من گرفته اند.

چرا فسردی؟

آیا از چشم های کم سوی من بود؟

یا از داشتن فرزندی در کنار؟

یا نداشتن کار؟

دریغا عشق که می پنداشتم نوشداروی هر دردی ست

آن را یکباره سر کشیدم و چنین گزند پذیر شدم.

آیا از آن نبود که رازی را بر تو فاش نکردم

که اگر زبانم آن را باز می گفت

از من مردی بد نشان می ساخت؟

پنج سال پیش بود

از پشت زهرخندِ عینک و روپوش سفید

                            شنیدم:

                           “میستر نفیسی! ولکام تو آمریکا!”

در آن راهروی تاریک

با نسخه ای سپید در دست

و گرهی بر پیشانی

ایستادم و از خود پرسیدم:

                           ”چرا من؟ چرا دیگری نه؟”

ایکاش می توانستم چون مجنون سر به بیابان بگذارم

در سیاهی چشم آهوان بنگرم

و پاکی تن خود را بازیابم

ایکاش می توانستم موی خود را بستُرَم

جامه ای از موی اسب به تن کنم

و به خدمت پیری در آیم

مسیح یار جذامیان بود

و من تنها فروغ را داشتم

که بر پیشانی در چوبی من می خواند:

                                     “خانه، سیاه است.”

سر برمی گردانم

و ترا می بینم که در این بستر کوهستانی

به خوابی زمستانی فرو رفته ای

زانوان را در بر گرفته

پلک ها را بر هم نهاده

و چون جنینی در زهدان

به اعماق هستی خود بازگشته ای

آیا لاله های گوش تو می توانند

صدای قلب مرا از روی خاک برچینند؟

و آیا زمزمه ی شعر من می تواند

چشم های تو را از هم بگشاید؟

ای ابر تیره

آسمان ما را واگذار

ای آفتاب زرد

بر زمین ما بتاب

ما دوباره به جشن تابستانی خود بازمی گردیم

من طومار شعر تازه ام را

چون سفره ای بر این تخته سنگ پهن می کنم

و از کولبار کوچک تو

کارد و بشقاب و بسته ی پنیر و نان بربری

و فنجان های چای را یک به یک بیرون می آورم

و در جای خود می چینم

لقمه ای می خوريم

و تکه ای سهم پرندگان می کنیم

بگذار این بار حتی آن کلاغ بد صدا را

که آخرین بار از سفره ی خود راندیم

به ریزه های نان دعوت کنیم

سفره ی ما بر همگان گشوده باد!

29 دسامبر 1995

 

هفت اوج

 هفت بار به اوج می روی

در زیر پای من

و بر فراز سرم

و می گذاری تا من، بی وزنی پرواز را حس کنم

از زمینِ پست جدا شوم

و پشت بام های کوتاه

و دستان پُر تضرع سیمان

و قطار همیشگی مورچگانِ آب و دان

و شیارهای آبله

و اخمِ خاک

و یادگاری های کوچک را رها کنم

و همراه با تو، از ابرها بگذرم

و به جایی شوم که آفتاب همه روزه می تابد

و هیچ کس را توان ورود به آن نیست.

با هواپیما که می آمدم

تمام راه به دنبال تو می گشتم

و در هیکل ابرها ترا می جستم

اما هنگامی که هواپیما از اوج به زیر آمد

از درون مه گذشت

بر فراز خانه ها و شاهراه ها چرخید

و بار دیگر بر شانه های پهن خاک بوسه زد

دانستم که باید بازگردم

چرا که عشق تو را

تنها در بی وزنی پرواز می توان یافت

جایی که همه چیز گزندپذیر می شود

و حتی صدای آرام بخش مهماندار

و بانگ گاه و بی گاهِ چاووش

که با شمردن اعداد و ارقام

می خواهد ثبوت از دست رفته را به تو بازگرداند،

کارگر نیست

و تو می دانی که هیچ چیز ترا حفظ نخواهد کرد

و خود را به آبی ي آسمان می سپاری.

گیسوانت را این بار بافته ای

و نیم تنه ای چل تکه بر تن داری

که نقشی از سیمرغ بر آن است.

در آغوشت می گیرم

می بینم که بار دیگر سبک می شوم

و همراه با تو ـ ای هُدهُدِ زیبای من!

به هفت وادی بی نام سفر می کنم.

در جایگاه اول خدای دانته را می بینم

بئاتریس را در دامان دارد

و از دلِ شاعر به او می چشاند.

دوم نظامی را می بینم

خمسه ی خود را سوزانده است

و آفاق نامه می نویسد

سوم نیما را می بینم

که بر کرانه ی ماخ اولا نشسته است

و دزدانه به صفورا نگاه می کند

و می داند که یوش را ترک نخواهد کرد

چارم عزت را می بینم

دو بال خوشرنگ بر پهلو دارد

و گلوله بر او کارگر نیست

پنجم حامد را می بینم

در دشتی از گل های نرگس ایستاده است

و ماه را نظاره می کند.

ششم گیل گمش را می بینم

هنوز بر بالین برادرش انکیدو می گرید

و می داند که آدمی را از مرگ رهایی نیست.

در جایگاه هفتم تو در می گشائی

و در کنار گل های ژولیده ی نرگس

که ماه پیش برای زادروزت فرستادم

مرا به چاشت دعوت می کنی.

چه چیز مرا به سوی تو می کشاند

و وا می دارد تا پا از زمین بردارم

و خود را به توفان های آسمانی بسپارم؟

آیا انگشتان بلند توست

که چون آنها را به دست می گیرم

هرگز رها نمی شوند؟

آیا گونه های توست که چون بخندی

تمامی آفتاب من از فراز آنها طلوع می کند؟

آیا شانه های عریان توست

که چون گیسوانت بر آنها فرو ریزند

سیاه و سفید را به دام می کشند؟

آیا سُرینک های توست

که تمامی شیطنت ترا در خود گرد آورده اند؟

و يا انگشتان پایت

که چون آنها را بر چشم بگذارم و ببوسم

از پشت چون ده برادرِ یکدل می نمایند

که سر در لاک خود فرو برده اند؟

و مهربانی ات که کدورت مرا می شوید

و رضایت ات وقتی که ایثار می کنی

و شور بی پایانت به زندگی

که در پای ي بسته

تنها شوق به رفتن را می بیند.

من سحر می شوم

و انگشتانم بر سراسر پوست تو سبز می شوند

و گرده ی مهربانی تو

بر تمامی پرچم های من می نشیند

من باز می شوم

باز می شوم

و بوی گل نرگس ما را در بر می گیرد

پلک بر هم می نهم

و تو را می بینم که چون شاطری مهربان

با انگشتان چابک ات مرا می ورزی

و خوب نرم می کنی

و خمیر مرا

با بوسه هایت گرد می کنی

و با نوک زبانت شکل می دهی

و از گل خنده هایت بر آن

دانه های خوشبوی صحرائی می پاشی

و آنگاه که دیگر

تن من، تن توست

و از اندام واحد ما

تنها چهار دست روئیده اند

تا بر حقیقتِ تندیس آریستوفان گواهی دهند

ناگهان مرا رها می کنی

تا آتش بگیرم

و از خامی به پختگی درآیم

و از طلب به عشق

و از معرفت به استغنا

و از توحید به حیرت

و فنا راه سپارم

و سی مرغ را سیمرغ ببینم.

تو دندان هایت را کلید می کنی

پلک هایت را بر هم می فشاری

سرت را به چپ و راست می چرخانی

ناخن هایت را بر کف دست می سائی

و همراه با فریادهایی

که به صدای ستارگانِ نوزاد

در دامن بی انتهای کهکشان ماننده اند

ناگهان فرو می ریزی

و تمامی شتابِ پرواز را بر روی یک نقطه

و فقط یک نقطه

             رها می کنی

من چون همیشه خود را به تو می سپارم

و هفت بار

از اوجی به فرود

و از فرودی به اوج دیگر پا می گذارم

و ناباورانه به تو می نگرم

که چنین آسوده بال

تمامی نیروی تن خود را

در یک نقطه از روح خود جمع می کنی

و همراه با هفت امشاسپند جاوید

مرا از تنگنای چینواد گذر می دهی

تا به تاکستان های بهشت درآیم.

با تو هفت شهر عشق را می گردم

و هفت درگاه آسمان را یک به یک می کوبم

می خواهم همیشه در بی وزنی پرواز بمانم

و هرگز به سکون خاک بازنگردم

و جز شانه های پهن عشق پناهی نجویم

تو لبخند می زنی

و از خوشه ی خوشرنگ انگور

حیه های لب تُرش را

دانه دانه جدا می کنی

و در دهان من می گذاری

من با هر دانه ای که زیر دندان می افشرم

طعم عشقی را می چشم

که دیرگاهی ست

در تاکستان زرین ما

به بر نشسته است.

6 فوریه 1996

تماشای نهنگ ها

 باید بپذیرم که تو می توانی

در کنار مردی دیگر بنشینی

و به هنگام غروب آفتاب

از فراز صخره ها

بازی ي نهنگ ها را تماشا کنی.

آیا تو دست او را در دست نداری؟

و هنگامی که از خاطرات زندان می گویی

او به چشم های سبز تو نمی نگرد؟

آیا انگشتان تو نمی خواهند

گیسوان بلند او را نوازش کنند؟

و هنگامی که او به پا می شود تا نفسی تازه کند

آیا نگاه گرم تو بر اندام او درنگ نمی کند

                             ـ که یادآور همسر به خون خفته ی

توست؟

از صخره ها تا خانه ی جنگلی او چقدر راه است؟

و آیا رطوبت سبزه ها زیر پایتان

خبر از نمناکی بسترهاي ي تازه نمی دهد؟

آیا دست های او

هنگامی که چوب ها را در آتشدان می نهد

                                        نمی لرزد؟

و آیا رقص شعله ها در چشمان او

یادآور اولین شبی نیست

که من از راز خود با تو سخن گفتم؟

و هنگامی که او شیشه ی شراب را خم می کند

تا در جام تو بریزد

آیا مِی، قهقه کنان بر من نمی خندد؟

و وقتی که تو جام را به لبت نزدیک می کنی

آیا طعم گَسِ شراب یادآور اولین رخوتی نیست

که لب های من بر لبان تو به جا گذاشت؟

به من بگو:

هنگام بازگشت از جنگل،

وقتی که سوسوی آفتاب از پس شاخه ها

با درخشش چشم های او درهم می آمیخت

و نگاه تو دستان او را می جست

که بی وقفه بر فرمان و دنده می سُرید

و او برایت از بی وفایی یار مصری اش می گفت…

به من بگو:

چرا لب های تو پرهیز کرد

تا حتی نام مرا بر زبان آورد

و چرا پوست تو

نوازش دست های زخمی مرا از یاد بُرد؟

آیا مهر تو به من چون آخرین درخشش های خورشید

به سردی گرائید

و ظلمت بی انتهای تنهایی

دوباره بر من فرود آمد؟

به راستی که دل آدمی گریزپاست

و عشق، کهیر کهنه ای است

که هر دم ناخنی تازه می جوید.

اگر بار دیگر به ساحل رفتید

تا از فراز صخره ها به تماشای نهنگ ها بنشینید

دلدار من! به یاد آر

روزی را که با هم به جنگل انبوه رفتیم

و در میانه ی راه به دو آهو رسیديم

افسوس!

دریا بزرگ است و آزاد

و نهنگان بر صحنه ی آب

خبر از اقلیم های تازه می دهند

دو آهوی ترسان

دیرگاهی ست که در جنگل ناپدید شده اند

و حتی ناله ی پرنده ای راه گم کرده

که بر فراز شاخه ای تنها می خوانَد

آنها را باز نخواهد گرداند.

7 مه 1996

آن کس که امشب بیدار خواهد ماند

امشب دو کس نمی خسبند:

یکی او که دیشب

دسته گلی میخک برای دلدار من آورد

و دیگری من که امشب چراغ افروخته ام

تا در پرتو شعری که می نویسم

چهره ی او را بهتر ببینم.

نام تو چیست؟

از کجا می آیی؟

و چرا در میان این همه دختران آزاد

به زنی دل بسته ای که دلدار من است؟

در او تلخی رنج را دیدی؟

                     ـ چنان که من دیدم

در او زیبایی غرور را دیدی؟

                    ـ چنان که من دیدم

و در او مهربانی عشق را دیدی؟

                    ـ چنان که من دیدم

 نخستین بار که دیدی اش چه جامه ای به تن داشت؟

آن روز پیراهنی آبی پوشیده بود

و چون هوا رو به سردی گذاشت

نیم تنه ای زرشکی به تن کرد.

گیسویش تا شانه می رسید

و لبخندی به لب داشت.

برایت از همسر به خون خفته اش نگفت؟

من او را می شناختم

قامتی بلند، گیسوانی انبوه

و لبخندی مهربان داشت.

از دردهای زندانش نگفت؟

من نیز چشم به دهان او داشتم

و از واژه های خونین او گُر می گرفتم.

در کلامش آهنگی نبود

که واژگان انگلیسی را شیرین تر می کرد؟

در کلام فارسی اش، من گاهی طنینِ تُرکی را شنیده ام

که چون جای خالی دندان شیری

شیرین است.

بی گمان دلدار من دسته گل تو را

در گلدانی بلورین نهاده

و امشب، آن سوی خط

گوش به من و چشم به آن

سپرده است.

می گویم: “چی؟

                همسرت اول بار به تو چه داد؟”

می گوید: “دسته گلی میخک.”

قلبم دوباره فشرده می شود

زهر سراسر تنم را می گیرد

و زبانم به واژه ها می چسبد.

می گوید: “نگران نباش!

          پنجشنبه می بینمش

          و اشتباه رفع خواهد شد.”

من از هم اکنون صدای قلبت را می شنوم

نفس ات تنگی می گیرد

زبانت خشک می شود

و شقیقه هايت طبل وار می کوبند.

با این همه، نومید مباش

شاید میخک هایت به دل او نشسته باشند.

تو خانه ای در جنگل داری

و سیمایی آراسته چون ستارگان سینما

و چشمانی نافذ چون قوشی در آسمان.

اما من چه دارم؟

دوازده شعر در عشق

و دلی که به او سپرده ام.

آیا هرگز

بر امواج عشق رانده ای؟

دیوانه وار پیش می روی

آنقدر که نمی دانی

             در پایابی یا غرقاب.

به من بگو:

          آیا من خود یکی غریقم؟

          و عنقریب موج سهمگین

            جسد مرا به بستر سنگی خواهد کوفت؟

به من بگو:

                     آیا من در امن گاهم

                    و این ورطه مرا تنها آزمونی است؟

آیا باید خشمگین شوم

و بگذارم از شقیقه هایم خارهای بیابانی برویند

یا آن که باید چون شاخساری از زیتون

بر بستری از نسیم بخسبم؟

دوست من!

رقیب من!

یک امشب آرام باش!

پلک هایت را بر هم بگذار

به صدای دل خود گوش بسپار

و بگو هر چه پیش آید خوش آید.

من نیز می روم تا چراغ فروکُشم

و در بسترِ شعر خود پناه جویم.

ما هر دو بی گمان به خواب می رویم

آن کس که امشب بیدار خواهد ماند

                                 زنی است

که دل ما هر دو را به کف دارد.

14 مه 1996

Leave a Reply

Websi

+ نوشته شده توسط پاندورا روزبه در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392 و ساعت 23:10 |