منم بابک:
با شما هستم، ای خلقهای نسل اندر نسل در بند
ای شمایانی که با سکوت خو کرده اید
منم بابک؛ حامل فریادهای خفته و خونین
من از اعماق تاریخ شما؛ زی سخن دارم
حدیث من؛ حدیث عشق و جانبازی، برای خاک در بندم
کجاست سرمنشاٌ ظلم و جوری که بر شما روا گشته ؟
روزگارانی:
تازیان را بارگاه خسروان بود؛ آمال و آرزو
تازی؛
بیابانگرد در بیابانهای هولناک و خیال انگیز
وحشی، درنده خوء
بی تمدن، فرمانروای ریگزارهای تفته؛ در بیابانهای، باز و فراخ
تازی؛ آئین و قانونی نداشت
شجاعت در عرب، معنای غارتگری
غایت حزم و شهامت در عرب غارتگری
عرب جز جنگ، شراب و زن معنا و مفهومی نداشت
آن روزگاران؛ عرب را شاًنی نبود
جز رجز خوانی زبان و آئینی نبود
ز آن سو:
خسروانی که ز کوروش نداشتند، هیچ نشان
نفاق و اشتقاق را؛ پیشه بود
و ز کژ خویی خسروان، فساد موبدان
خلق، از خسروان و موبدان بیگانه بود
زآن آشوب و هرج و مرج؛ ز ضعف ساسانیان
عرب در اندیشه مُلک ری و گنج خسروان؛
جزم در خاک این مرز کهن
و ز پریشانی و ضعف خسروان
جنگهای مدائن، جلولاء و نهاوند، سر گرفت
شهرها یکی اندر پی دیگری، شد، آماج و جولانگاه مشتی پاپتی
فاتحان در شهرها می کشتند و میبردند، دار و ندار خلق را
از سیل هجوم وحشیان، شهرها، قلعه های بیشمار، ویران شدند
تاج و تخت خسروان بر باد رفت
اموال و نعمت این خلق؛ تاراج رفت
زدن قفل خموشی بر زبانها مان
کتاب و کتابخانه را، یکسر آتش زدند
از دم تیغ بردن بی دریغ؛ هر که پارسی میخواند و می نوشت
تباه کردند دار و ندار این آئین کهن
آری ای فرزندان این ملک کهن
منم بابک:
آئین من عدل است
فرياد من، فریاد آزادي است
من از شاهان، بیزارم
چرا کز ظلم بیزارم
فریاد من، از دور تا نزديك، جاري است
زين سكوتِ سرد آهنين؛ شمایان خسته ام
مُلك من، مُلك شهرياران بوده است
من ز كوروش دارم نشان
آئين من، از مزدك است
مزدك را نشانِ، عدل و آزادي است
ما زين تازيان زخمهاي كاري ديده ايم
ما جفا، از خودي بسيار ديده ام
من سرخ جامه ای، سرخ صورتم، اندر پیکار با پیله ای که از بهر ما دوخته اند
در این پیکار:
من فریاد یک خلقم
امید من فردا و فرداهاست
امید من رهایی خلق از بند است
من سرود و پرچم یک خلق در بندم
در این پیکار نابرابر:
دل من، دریایی پرشوری زه خشم و کینه خلق است
دیده ام خونبار، ز ظلم و جوریست که بر خلقم روا گشته
سرم پر شور؛ آتشی که اندر سینه دارم، شعله اش تا عمق این تاریخ پابر جاست
منم بابک:
امید خلقهای نسل اندر نسل در بندم
ای شمایانی که فردا و فرداها می آئید
فریاد من، فریاد شمایانی است، که نی آمده در بندید
فریادهای من؛ نشان از عمق دردها و رنجهایی است که بر ما رفته است
منشاء ظلم و جوری که بر شما روا گشته؛ پیله ای است، که بر تن کرده اید
باید این پیله را از تن جدا سازید
پیله را آتش زنید، در دجله اندازید
این پیله نشان از رنگ تزویر است
این پیله؛ پتک محکمی است بر فرقتان هرروز و هرروز
پیله را از تن جدا سازید در دجله اندازید
من امروز واپسین روزی است؛ با شما هستم
انچه از من باقی است فریاد و فریاد است
فریادی است که تا عمق زمان زنده است
جرم من فریادی است، که در گلو دارم
فریاد من، رهایی از پیله ای است که از بهر ما دوختند
رها کن پیله را، ای فرزند در بندم
رها کن پیله را، فرزند دلبندم
آري آري، اي فرزندان، سرزمین آریایی؛
من فردی مسلح ام
از سکوت بیزارم
از چه است، این قفل خموشی بر دهان
فرياد من نسل اندر نسل با شمایان بوده است
تازيان در هر زمان دين را بهانه کرده اند
اينان نسل اندر نسل، رنگ اندر رنگ، در پي گنج آمدند
رنگ، تزوير و ريا؛ آئين هرتازي است
تازی هر روز به یک رنگ، ظاهر میشود
اينان فريادهاي بهافرید، بومسلم؛ سنباد و سيس را، به خون آغشته اند
اینان با شمایان آن کنند؛ که با ما کرده اند
آري آري اي فرزندان این آب و خاك
فرجام بابك بود؛ اينچنين
افشين با خدعه و نيرنگ، در پي جاه و مقام
كرد حقه هاي بيشمار
عاقبت بابك شد، گرفتار عدو
بردن بابك را به بغداد نزد خلو
خلو حكم كرد؛ قطع كنيد، دست، پا و گردن را از بدن
جلاد مسلح كرد، يك دست ، بابك از بدن
بابك، دگر دست را به غون آغشته كرد، ماليد بر صورتش
تا كه خون رفت از بدن، سرخ باشد صورتش پيش عدو
تا كه دنيا؛ دُنيه ست؛ سرخ باشد صورتش
جلاد قطع میکرد، دست و پا از بدن؛ خون فواره میزد تا عمق زمان
آري آري اي فرزندان اين ديار، تا دم مرگ بابك دم نداد
شامخ، سر بلند، و پر افتخار
سرفراز، دور دستها را می نگریست
همراه با عشق و وفا؛ استوار بر سر عهدی که با خلق بسته بود
جان خود را هدیه کرد؛ سر آن پیمانی که با خلق بسته بود
جان خود تقدیم كرد؛ بابک ؛ فدای اين آب و خاك
بهمن ماه 1375 بيدخ

Fariba Asasi and ‎دانوب دانوب‎ like this.
+ نوشته شده توسط پاندورا روزبه در یکشنبه بیستم دی ۱۳۹۴ و ساعت 23:30 |


سروش حماسه ها  

 

فردوسی بزرگ

ابرمرد روزگار !

نامت هماره مایه نام آوری بُوَد

شعرت ستون شعر و زبان دری بُوَد

شهنامه کارنامه خودباوری بُوَد

نوری که تافت از تو به ایران باستان

در هر زمانه مشعل روشنگری بُُوَد

 

بیش از هزار سال گذشت و تو همچنان ،

بر اوج قله های سخن ایستاده ای.

ای فرّخجسته شاعر شعر حماسه ها

با شور شعر خویش

تا هفت گنبد فلک آواز داده ای

بر بال شاهنامه که سیمرغ قاف توست

جان را به عرش برده و پرواز داده ای

کو ویژه واژای که ستایم تو را به آن ؟

 

ای جاودانه مرد ، وی پرچم نبرد

سی سالِ پر ثمر

سی سالِ بی سپر

پی گیر و دم به دم

با قدرت قلم

با عشق آتشین

تاریخ پرشکوه و غرور گذشته را

از دستبرد حمله و تاراج دشمنان

با شعر خود ستانده به ما باز داده ای

 

کاخ بلند نظم تو تا روز رستخیز،

بی گفته از عزیز ترین یادگارهاست.

آن گوهر مراد که شهنامه خواندی اش

گنجینه گزیده ترین ماندگار هاست.

شعر حماسی ات که پر است از غرور و شور

والا ترین سرود کهن روزگار هاست.

چون با فروغ مهر و توانایی خرد ،

بر شعر جاودان قرون و هزاره ها

با فرّ عشق جلوه اعجاز داده ای.

 

 کلید واژه ها : ادبیات معاص

+ نوشته شده توسط پاندورا روزبه در سه شنبه یکم دی ۱۳۹۴ و ساعت 20:48 |
جهان ملک خاتون
شاعری از قبیله ی جسارت

 

پیرایه یغمایی

 

• ناگهان در این میانه ، در قرن هشتم زنی ظهور می کند به نام جهان ملک خاتون که سرشار است از روانی شاعرانه . او بی اعتنا به همه ی آنچه که در دوره ی خود با آن روبروست، سراسر عمرش را شعر می سراید و شعر می سراید و شعر می سراید ...

 

اکنون شاید در حدود ۶۰۰ سال از زمان جهان ملک خاتون – شاعره ی قرن هشتم- می گذرد، به زنان شاعر پیش از او که کم و بیش اشعاری از آنها باقی مانده؛ از قبیل رابعه قزداری و مهستی گنجوی کاری نداریم، چرا که اگر در مقام مقایسه برآییم، شعرهای رابعه بسیار شورمند تر از شعر های اوست، و نیروی خیال هم در شعر مهستی قابل قیاس باجهان ملک خاتون نیست.
آنچه این نوشتار را به پیش می راند، فقط جسارت او در قرن هشتم است که در آن زمان های دور و دیر وی بر آن واداشته که شعر هایش را ثبت و ضبط کند و از آنها دیوانی فراهم آورد و صد البته که او این سد را با دشواری بسیار شکسته است. و دیگر این تأسف که چرا بعد از اینکه او این دشوار را از پیش پا برداشته، شاعره های بعدی، از او پیروی نکرده اند، راه او را ادامه نداده اند و باز هم همچنان در پرده و حجاب شعر سروده اند و تا دوران فعلی هیچیک از آنان اقدام به جمع آوری اشعار خود نکرده و دیوانی از خود برای آیندگان به میراث نگذاشته اند.
بیشتر زبان شناسان بر این باورند که زبان فارسی یکی از زبان های شگفت انگیز و آهنگین جهان است و پر واضح است که چنین زبانی می تواند شاعران بسیاری را در دامان خود بپروراند و با اینکه در میان این شاعران، تعداد شاعران زن هم کم نبوده، اما معلوم نیست که چرا از آنان رد پایی روشن و در خور اعتنا باقی نمانده و چرا کتاب های تاریخ ادبیات و تذکره های شاعران را انبوهی از مردان شاعر پر کرده اند؟
با نگاهی دوباره به تاریخ شعر فارسی از آغاز در می یابیم که تعداد زنان شاعر _ آنان که کم و بیش به آوازه ای رسیده اند، بسیار اندک و به قولی انگشت شمار است. در این میان فقط می توان به رابعه و مهستی نخستین شاعره ها اشاره داشت و بعد با فاصله ی بسیار از عالمتاج فراهانی( ژاله قائم مقامی۱۲٣٣ شمسی) نام برد، سپس به پروین (۱۲٨۵) زسیدو بعد هم ازقرهالعین(۱۲۹۲)یاد کرد و حساب بعد از آنهم که به دوره ی جدید شعر فارسی می رسیم، دیگر جداست.
تردیدی نیست که در این میان، زنان شاعر دیگری هم بوده اند اما یا از آنها چیزی باقی نمانده ،یا بجز دو سه خطی از یک غزل ناقص یا دوسه تک بیتی چیزی باقی نمانده که اگر هم نمی ماند سنگین تر بود و راستش را بخواهید از رابعه و مهستی هم بجز یکی دو غزل و یا تعدادی رباعی چیزی در دست نیست. از شعر های شور انگیز طاهره هم، با اینکه با زمان امروز چندان فاصله ای ندارد بجز مجموعه ای مخدوش چیزی ضبط نشده، چرا که در مورد اشعاری که به قرهالعین منسوب است، نظرهای مختلفی داده شده و بعضی از تذکره نویسان شعرهای او را به شاعرانی از قبیل«صحبت لاری»، «ام هانی»، «عشرت شیرازی» و دیگران نسبت داده اند و اصلا ً چرا راه دور برویم از شمس کسمایی هم که از پیشگامان شعر نو به حساب میآید و مرگش در سال ۱٣۴۰ خورشیدی اتفاق افتاده، بجز چند قطعه ی پراکنده در اینجا و آنجا چیزی باقی نمانده و به روایتی دیوانش گم شده است.
باز جای شکرش باقی است که از پروین اعتصامی مجموعه ی کاملی برای ما به میراث رسیده، هر چند که به نقل قول از دکتر محمد جواد شریعت: « پدر پروین تا قبل از ازدواج با طبع دیوان شاعره ی عزیز ما موافقت نمی فرمود، زیرا اختمال می داد که در این مورد سو ءتعبیر شود و طبع دیوان را تبلیغی برای به دست آوردن شوهر کنند.»(۱)
و جای شکر بیشتر هم اینکه پژمان بختیاری فرزند خلف ژاله اقدام به جمع آوری اشعار مادر نموده و آنها را از آسیب های زمان حفظ کرده است. البته جا دارد که در اینجا درودی جانانه به روان حبیب یغمایی، مدیر ماهنامه یغما فرستاد، زیرا هم او بود که پژمان را به این کاربرانگیخت. در باره ی تاریخچه ی آن روایت است که پژمان بختیاری که یکی از همکاران و همراهان ماهنامه ی یغما بوده، روزی در دفتر مجله ی یغما شعری از مادر می خواند، حبیب یغمایی با پافشاری از او می خواهد که چندی از اشعار مادر را که تا آن زمان جایی به چاپ نرسیده بوده، در اختیار ماهنامه ی یغما بگذارد. پژمان می پذیرد و به این ترتیب قصیده ی«شوهر» در آذرماه ۱٣۴٣، و قطعه ی «پس از مرگ شوهر» در بهمن ماه ۱٣۴٣ و شعر «تصویر هستی» در اسفند ۱٣۴٣ چاپ می شوند و خوانندگان را بسیار شگفت زده کرده و وادار به نوشتن نامه های ستایش آمیز می کند، چنانکه یغمایی در این مورد می نویسد: « اشعار ژاله سخت مورد پسند و ستایش دانشمندان واقع شده و حق هم همین است. تصور می رود که پژمان بعضی از کلمات قصیده ی «شوهر» را تغییر داده از جمله به نظر می رسد که مصراع اول این قصیده بوده است هم بستر من طرفه شوهری است نه همصحبت من و امکان دارد چند بیتی را هم حذف کرده باشد که اگر این حدس صائب باشد، خوب نکرده است.»
اما از جمله خوانندگانی که به ستایش برمی خیزند دکتر باستانی پاریزی و نیز شخصی است به نام محمد جواد شریعت ، که قطعه شعری بدین مضمون می سراید:
دوش خواندم ز نامه ی یغما
چامه ای نغز و شعر چون شکری
لفظ و معنی ز غایت خوبی
هر یکی بود بهتر از دگری
لفظ در حد اعتدال و کمال
معنی اش سوی ذوق و عشق دری
چامه ای سخت استوار چنانک
خوبی اش را نبود حد و مری
وین عجب بین که چامه ای چونان،
بود از بانوی لچک به سری
شعری از بانویی، ولی خواهم
از یکی مرد همچو آن اثری
بود از «ژاله» مادر «پژمان»
که او شاعری است با هنری
کاش «یغما» همیشه اینسان بود
گرچه اینگونه هست بیشتری
شاد بادا همیشه «یغمایی»
که کند یاد صاحب ِ نظری
خوان یغمای او بود جاوید
که ورا هست نیک ما حضری
رحمت حق به مادر پژمان
که بدین خوان نهاد نقل تری
پس از آن پژمان با توجه به استقبال خوانندگان و نیز اصرار حبیب یغمایی اقدام به چاپ دیوان شعر مادر می کند.
و اما علت اینکه چرا از دیگر زنان شاعر مجموعه ای در دست نیست و چرا احساس شاعرانه ی زنانه در غبار زمان به فراموشی کشیده شده، این است که در آن زمان ها که مردان به سادگی می توانستند در میدان شعر و شاعری بتازند و از تمامی احساسات رزمی و بزمی خود به آشکار سخن بگویند، بازگویی احساسات شاعرانه برای زنان غیر مجاز و ناپسند شناخته می شده و سرکوب می گردیده و اگر زنی شعری می سروده به فساد ذهنی محکوم می شده است. بنابراین زنان شاعر پیشه ای که از این موهبت الهی برخوردار بودند، بجای آنکه بر خود ببالند، احساس گناه می کردند و چون به حال درونی خود راه می یافتند و شعری می سرودند، یا آن را پنهان و معدوم می کردند و یا اینکه آن را پشت تخلص های محقرانه ای از قبیل ضعیفه، کنیزه، عاجزه، افسرده، ملولی ، حجابی، عفتی، کمینه، بی نشان و خلاصه از این دست تخلص ها، مدفون می ساختند که سراینده به درستی شناخته نشود.
این است که سراسر تذکره های زنان، از قبیل « از رابعه تا پروین» پر است از نام های عاریتی محقرانه و یکی، دوبیتی که به هر کدام از این نام ها ی نامشخص منسوب است که درنگ به روی این مسأله می تواند کاملا ً موقعیت زن شاعر و بطور کلی موقعیت زن را در آن دوران آشکار سازد. از این گذشته بسیاری از این بیت های پراکنده هم فاقد زنانگی شاعرانه است، زیرا بعضی از این شاعران برای پنهان کردن حال و هوای زنانه، دست به سرودن شعر های مردانه زده، بدینگونه که خود را مرد پنداشته و معشوق خود را زن. مثلا ًشاعره ای با تخلص همدمی خود را در مقام مجنون و معشوق را لیلی می انگارد و می گوید:
مجنون صفت از عشق بتان زار و نزارم/ دیوانه ی لیلی صفتانم چه توان کرد؟

یا شاعره ای به نام حیات یزدی در قرن دهم چون مجنون و فرهاد به دنبال عشق لیلی و شیرین است:
صحبت شیرین لبی، لیلی عذاری کرده ام پیدا/ در این ایام خوشحالم که یاری کرده ام پیدا
به یاد لعل شیرین می کنم چون کوه کن جایی/ چو فرهاد از برای خویش کاری کرده ام پیدا

و شاعره ای دیگر به نام سلطان معشوق خود را به صورت حوری بهشتی متجلی می کند:
با خیال تو و کوی تو نخواهیم بهشت/ حور چون تو و چون کوی تو کی هست بهشت؟
بعضی از زنان هم که شور شاعرانه داشتند، اما جسارت زنانه نداشتند، شعر را به شعار بدل کردند و به شعر های میهنی و اخلاقی روی آوردند و ندای آزادی و درس اخلاقیات سر دادند:
ایرانیان که فر کیان آرزو کنند / باید نخست کاوه ی خود جستجو کنند
مردی بزرگ باید و عزمی بزرگ تر / تا حل مشکلات به نیروی او کنند (نیم تاج سلماسی)
ای دل غمین برخیز،کن ثنای آزادی/تا کنم همی جولان در فضای آزادی (مهر تاج رخشان)

اما ناگهان در این میانه ، در قرن هشتم زنی ظهور می کند به نام جهان ملک خاتون که سرشار است از روانی شاعرانه . او بی اعتنا به همه ی آنچه که در دوره ی خود با آن روبروست، سراسر عمرش را شعر می سراید و شعر می سراید و شعر می سراید ... و از آنجا که می داند بعد از او ممکن است این سروده ها انکار شود و یا از میان برود و یا چون از آن زنی است به دور ریخته شود، در سال های پایانی زندگی اش بر آن می شود که آنها را با دست خود گردآوری کند. از این رو اشعار خود را که مجموعه ای از قصیده و قطعه و ترجیع بند و غزل و رباعی است، ظاهرا ً با هراس و پوزش و عذر خواهی از این جسارتی که مرتکب می شود، اما در باطن با عزمی استوار و پابرجا،با استناد به شاعری فاطمه زهرا «ان النساء راحین خلقن لکم / و کلکم تشتهی شم الریاحی» و نیز با آوردن یک رباعی از عایشه مقربه که شاید منظور همان رابعه سمرقندی باشد و نیز تأکید بر شاعری قتلغ ترکان و دخترش پادشاه خاتون، به قول خودش ملزم به این جسارت( جسارت جمع آوری اشعارش) می گردد، و آثارش را در دفتری گرد می آورد که:
که گر اهل دلی روزی بخواند
به آتش، آتش دردی نشاند
وجودی عاقل از وی پند گیرد
دل داناش آسانی پذیرد
بخشی از پوزش خواهی او را از دست یازیدن به این کار با هم مرور می کنیم:

«نزد ارباب علم و خداوندان عقل و ادب واضح و لایح باشد که اگر شعر فضیلتی خاص و منقبتی برخواص نبودی، صحابه ی کبار و علمای نامدار در طلب آن مساعی مشکور و اجتهاد موفور به تقدیم نرساندندی، اما چون تا غایت به واسطه ی قلت مخدرات و خواتین عجم مکرر در این مشهود شد، این ضعیف نیز برحسب تقلید شهرت این قسم را نوع را نقصی تصور می کرد و عظیم از آن مجتنب و محترز بودمی، اما به تواتر و توالی معلوم و مفهوم گشت که که کبری خواتین و مخدرات نسوان هم در عرب و هم در عجم به این فن موسوم شده اند، چه اگر منهی بودی جگر گوشه ی حضرت رسالت، خاتون قیامت، فاطمه زهرا رضی الله عنها تلفظ نفرمودی به اشعار ...»
جهان ملک خاتون فرزند جلال الدین مسعود شاه اینجو، از سلاله ی خواجه رشیدالدین فضل الله و غیاث الدین محمد وزیر و به قولی نسب او از سوی مادر به خواجه عبدالله انصاری عارف و شاعر معروف می رسد. به روایتی مادر وی سلطان بخت نام داشته و به روایت دیگر سلطان بخت نام زن پدر او بوده که جهان ملک با او احساس همدلی و نزدیکی بسیار می کرده، اما اساسا ً این موضوع از آن جهت دارای اهمیت است که جهان ملک بخاطر احساس همدلی با«سلطان بخت» نامی، این اسم را به روی فرزندش گذاشته که این فرزند در نوجوانی از دست می رود. ضربه ی این مرگ آنچنان سنگین می نماید که شاعر تا سال های سال سوگوار و غمگین بر جای می ماند و مرثیه های سوزناک می سراید:

دردا و حسرتا که مرا کام ِ جان برفت
وان جان نازنین جوان، از جهان برفت
بلبل بگو که باز نخواند میان باغ
کان روی همچو گل ز در ِ بوستان برفت
ای دل بگو به منزل جانان تو کی رسی؟
کارام جان من ز پی کاروان برفت
«سلطان بخت» ِ من به سر تخت وصل بود
آخر چرا به بخت من او ناگهان برفت؟

در مرثیه ی موثر و جانگداز دیگری، مادرانه از ژرفای جان می گرید و می گوید:

گلبن روضه ی دل، سرو گلستان روان
غنچه ی باغ طرب، میوه ی شایسته ی جان
طفل محروم ِ شکسته دل بیچاره ی من
کام نادیده به ناکام برون شد ز جهان
گر کنم گریه مکن عیب که بی یوسف مصر
چشم یعقوب بود روز و شب از غم گریان
این چه زخمی است که جز گریه ندارد مرهم؟
این چه دردی است که جز ناله ندارد درمان؟

آنچه از تذکره ها بر می آید جهان خاتون بانویی بوده است حساس، خوش گفتار، نژاده و دارای جوهره ی شاعرانه و افزون بر این زیبایی معنوی از زیبایی ظاهر هم به نحوی چشمگیر بهره مند بوده و دل آرام و خوش چهره می نموده است. چنانکه خود در پیرانه سری غزلی می سراید و در آن با حسرت از زیبایی و جوانی از دست رفته یاد می آورد:

رخی داشتم چون گل اندر چمن
قدی داشتم راست چون سرو ناز
دو ابرو که بودی چو محراب دل
که جان ها ببستند در وی نماز
دو چشمم به نوعی که نرگس به باغ
یقینش به دیدار بودی نیاز
دو گیسو که بودی بسان کمند
به دستان دو راهم بُدی جمله ساز
صبا گر گذشتی به راهم دمی
به گوشم سخن نرم گفتی به راز
دو لب همچو شکر، دو رخ همچو گل
به درد دل عاشقان چاره ساز

اینگونه که به نظر می رسد، جهان ملک در زندگانی خویش دو بار همسر گرفته. بار نخست به همراه همسر خود راهی کرمان و مقیم آنجا شده است که خود در قطعه ای به روشنی اعتراف می کند مدتی را که در کرمان بوده، به تکرار روز و شب گذرانده. وی پس از از دست دادن فرزند دلبندش سلطان بخت و نیز درگذشت همسرش (که هویت این همسر نخستین مشخص نیست)، دوباره به شیراز بر می گردد و چون در شیراز هم پدر و مادر خود را از دست داده و دیگر خویشاوندی نزدیک جز عمویش« شیخ ابو اسحاق اینجو» برایش نمانده، به او پناهنده شده و به دربار او می رود. و این شیخ ابو اسحاق اینجو، همان است که حافظ بارها در شعر ش از او به نیکی یاد کرده و او را ستوده است، چرا که او سلطانی بسیار ادب دوست و شعر پرور و شاعر نواز و دربار او همواره محل آمد و رفت و نشست و برخاست شاعران بزرگی چون حافظ بوده است.
پر واضح است جهان خاتون هم که به شعر عشق می ورزیده، به این نشست های شاعرانه جذب شده و در این شب های شعر- البته از پشت پرده- شرکت می کرده و هماورد حافظ گردیده ، بطوریکه در دیوان وی بسیاری از غزل هاست که به تأثیر حافظ سروده شده و بسیاری از غزل ها هم هست که در پاسخ حافظ سروده شده و پیداست که میان جهان ملک خاتون و حافظ داد و ستد هایی شاعرانهبوده است. از این رو بعضی از اندیشمندان از جمله روانشاد سعید نفیسی، جهان خاتون را همان شاخ نبات حافظ دانسته اند. همان زنی که حافظ به او عشق می ورزیده و در شعرش عاشقانه از او نام برده و ما هم هنگام تفأل از دیوان حافظ او را به شاخ نباتش سوگند می دهیم و می گوییم : حافظ! قسم به شاخ نباتت به من بگو/ او کی به سیل اشک ره خواب می زند؟
در این نشست های شاعرانه، بجز شاعران ،امیران و وزیران نیز حضور داشتند که یکی از آنان خواجه امین الدین جهرمی، وزیر ابواسحاق بود که شاه او را بسیار گرامی می داشت.
خواجه امین الدین پس از چندی شیفته ی احساسات پر شور و روان پر مایه و سخنوری پر مایه ی جهان خاتون می شود او را به همسری از عمویش خواستگاری می کند، اما جهان خاتون به این همسری تن در نمی دهد. امین الدین در درخواست خود پافشاری می نماید و سرانجام با پا در میانی شاه ابواسحاق، و بعد از درنگ و ناز بسیار، جهان ملک خاتون این وصلت را می پذیرد و بخشی از زندگانی خویش را در کنار وی سپری می نماید.
یکی از شاعران نام آوری که در این مجالس شاعرانه حضور می یافته،عبید زاکانی شاعر طنز پرداز همدوره ی جهان ملک است، که دو بار به حقارت این زن زبان هرزه می گشاید و به کژ راهی، طنز را با یاوه گویی اشتباه می گیرد. یک بار هنگامی که از شعر او سخن به میان می آید و عبید شعرهای او را که سرشار از عشق و زنانگی است، به بیراهه قضاوت می کند. این موضوع در تاریخ ادبیات دکتر صفا جلد سوم بدینگونه عنوان شده است:« مطایبه ی دیگری از عبید درباره ی جهان خاتون و زنانه بودن اشعارش در تذکره الشعراء دولتشاه آمده است که از نقل عین آن معذورم و مفهوم آن چنین است که اگر روزی غزل های جهان را به هند برند روح خسرو با حسن دهلوی خواهد گفت که این سخن از شرم زن برآمده است! این اظهار نظر عبید که البته با لحن طیبت ادا شده درست است، زیرا بیشتر غزل های جهان در ذکر احساسات عاشقانه ی زنانه ی اوست و حتا در چند غزل ، شاعر از مردی بی وفا گله کرده است.» (تاریخ ادبیات دکتر صفا/ جلد سوم/ بخش ۲/ص۱۰۴٨)
دیگر بار هنگام همسری اش با خواجه امین الدین جهرمی که عبید رباعی بسیار زشتی با کاربرد جناس در کلمه ی «جهان» می سرایدکه عرق شرم بر پیشانی می آورد که صد البته با این هجو گویی زننده بیشتر به حیثیت شاعرانه ی خویش آسیب رساند و نه به مقام جهان ملک خاتون که این زن همواره در جایگاه بالا بلند خویش ایستاده است.(۲)
در مورد بخش پایانی زندگی جهان خاتون تاریخ ادبیات ها چیزی به دست نمی دهند، اما آنچه مسلم است، این است که با بر افتادن اعتبار آل اینجو – چنانکه رسم روزگار است، جهان خاتون هم به رنج و بدبختی و تنگدستی و بی کسی گرفتار می آید و فرومایگان بویژه زنان حسود از هیچگونه ظلم و ستمی به وی پرهیز نمی کنند، چنانکه خود در شعری، به زنی دون صفت که به او ستم بسیار روا داشته، نفرین می فرستد و او را بجای «خاتون»، « خاکِ تون» می خواند (خاک تون به معنای خاک در آتشدان گرمابه ها و محل هایی از این دست)

بی نسق شد جهان ز مردم دون
خاک در چشم مردم دون باد!
خاک ِ تون است او، نه خاتون است
خاک ِ تون در دو چشم خاتون باد!
وانکه از غصه جان من خون کرد،
دلش از جور چرخ پر خون باد!
اخترش تیره باد و طالع نحس
عشرتش تلخ و بخت وارون باد!

در شعر دیگری که در زمان تنهایی و تنگدستی خود سروده، می گوید با اینکه قناعت گزیده ام و در کنار مدرسه ی ویرانه ای گوشه نشین شده ام، باز نمی دانم چرا این مردم دست از سرم بر نمی دارند و به آزارم می پردازند:
به کنج مدرسه ای کز دلم خراب تر است،
نشسته ام من مسکین و بی کس و درویش
هنوز از سخن خلق رستگار نی ام،
به بحر فکر فرو رفته ام ز طالع خویش
دلم همیشه از آن روی پر ز خوناب است،
که می رسد نمک جور بر جراحت ریش
مرا نه رغبت جاه و نه حرص مال و منال
گرفته ام به ارادت قناعتی در پیش
ندانم از من ِخسته جگر چه می خواهند
چو نیست با کم و بیشم ، حکایت از کم و بیش

در مورد شعر جهان ملک خاتون باید گفت که شعر این شاعر بخاطر داد و ستدها و همنشینی های شاعرانه ای که با حافظ داشته، از نظر ساختمان بیرونی( از قبیل وزن، ردیف، قافیه) و نه از نظر درونمایه ی فلسفی، بسیار زیر تأثیر غزل های حافظ است. برای نمونه می توان به موارد زیر اشاره داشت:

حافظ: یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور/ کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
جهان ملک:ای دل ار سر گشته ای از جور دوران غم مخور/ باشد احوال جهان افتان و خیزان غم مخور   

حافظ : ما ز یاران چشم یاری داشتیم/ خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم
جهان ملک: ما تو را دلدار خود پنداشتیم/وز تو چشم مردمی ها داشتیم

حافظ: تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود/ سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
جهان ملک: تا مدار فلک و دور زمان خواهد بود/ دل من طالب وصل تو به جان خواهد بود

حافظ: کسی که حسن خط دوست در نظر دارد/ محقق است که او حاصل بصر دارد
جهان ملک:کسی که شمع جمال تو در نظر دارد/ ز آتش دل پروانه کی خبر دارد

حافظ:ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر/ زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر
جهان ملک:ای صبا بویی از آن زلف پریشان به من آر/مژده ای زان گل سیراب به سوی چمن آر
و از این دست نمونه ها که بسیار است.
از جهت درونمایه، مهم ترین ویژگی شعر جهان ملک خاتون زنانه بودن آن است. این شعر بی هیچ پرده پوشی آنچه را که احساس حکم می کند، به رشته ی کلام در می آورد و چون این احساس از روی روانی زنانه و شیدا عبور دارد، سرشار از شور و شیدایی است و گو اینکه در آن زمان ها ، باز گو کردن احساسات زنانه برای زنان، بسیار دور از ذهن و به بهای ننگین شدن شاعر تمام می شده ، اما جهان خاتون توجهی به آن نداشته و بیان حال درونی خود را مقدم بر سخن درشت دیگران می دانسته است، چنانکه در غزلی می گوید:
گر مدعی به منعم هر لحظه بر سر آید،
در وسع من نباشد، از یار دل بریدن

در غزلی دیگر سیری ناپذیری خود را از عشق و عیش در نهایت سادگی اعلام می دارد:
بیا که بی رخ خوبت نظر به کس نکنم
بغیر کوی تو جای دگر هوس نکنم
دلا مرا به جهان تا که جان بود در تن
ز عشق سیر نگردم، زعیش بس نکنم


یا در غزلی دیگر با بی پروایی بسیار فقط پیراهن را حجاب میان خود و دلدار می بیند و رازگونه معشوق را به برهنگی بدن ها دعوت می کند:
در میان من و تو پیرهنی مانده حجاب/با کنار آی .... که آن هم ز میان برخیزد
(فروغ فرخزاد هم با زبانی مدرن تر این مضمون را در مثنوی عاشقانه ی خود بیان کرده است: ای تشنج های لذت در تنم/ ای خطوط پیکرت پیراهنم)
کلام جهان ملک در بیان احساسات آنقدر بی دغدغه است که گزارش ساده ترین چیزهایی که بر او می رود، در شعرش وارد می شود، مثلا ً بیخوابی شب های دراز زمستانی، یا زشتی معشوق:
شب های دراز تا سحر بیدارم
نزدیک سحر، روی به بالین آرم
می پندارم که دیده بی دیدن دوست
در خواب رود .... خیال می پندارم

آن دوست که آرام دل ما باشد
گویند که زشت است، بهل تا باشد
شاید که به چشم کس نه زیبا باشد،
تا باری از آن ِ من ِ تنها باشد

بطور کلی شعرجهان ملک خاتون ساده و بدور از تصنع است و خواننده فقط گاهگاهی با بعضی از اصطلاحات در آن بر می خورد و این نه از آن جهت است که شاعردر مورد آنها درنگ کرده باشد بلکه همان اصطلاحاتی است که در آن روزگار معمول بوده است، از جمله رویش سرو در کنار جویباریا بطور کلی آب( که اصلا ً از خصوصیات درخت سرو است که در کنار آب می روید).
جهان ملک از این ویژگی استفاده کرده و در بیت زیر، قامت سرو معشوق را در کنار جویبار اشک خود نشانده است:
دایم خیال قد تو در دیده ی من است
زیرا که جای سرو بود در کنار ما
البته این زمینه را حافظ و عبید و نیز شاعران پیش از آنها هم در شعر به کار برده اند.به عنوان نمونه می توان به دو بیت از حافظ اشاره داشت:
قد تو تا بشد از جویبار دیده ی من/ به جای سرو جز آب روان نمی بینم
چشم من کرد به هر گوشه روان سیل سرشک/ تا سهی سرو تو را تازه به آبی دارد

ایهام در شعر، که دربعضی از شعر های جهان ملک به چشم می خورد.(ایهام صنعتی است که یک کلمه را با دو معنا یا بیشتر در شعر به کار برند) به عنوان نمونه کلمه ی«باری» که در رباعی زیر از جهان ملک به سه معنی به کار رفته:
تا بر درت ای دوست مرا باری نیست،
مشکل تر از این بر دل من باری نیست
گر نیست تو را شوق ، مرا ، باری هست
ور هست تو را صبر ، مرا ، باری نیست ...
بیت زیر و ایهام در کلمه ی پیچاندن:
در مصراع اول به معنی پذیرش، اجازه ی ورود؛ در مصراع دوم به معنی باری که حمل می شود و در مصراع سوم و چهارم به معنی حتما ًو بی گمان
یا پیچاندن در بیت زیر با دو معنی: پیچاندن نامه(= طومار کردن،لوله کردن و در اصل خماندن نامه) ۲ – پیچاندن(= سرگشته داشتن. چنانکه مسعود سعد می گوید:کارم همه بخت بد بپیچاند/ در کام زبان همی چه پیچانم)
بر مثال نامه بر خود چند پیچانی مرا
چون قلم تا کی به فرق سر بگردانی مرا

کاربرد صفاتی که کمتر به کار گرفته شده اند، مثل صفت «بی نظیر» در مورد معشوق:
خوبان روزگار بدیدم به چشم سر
آن بی نظیر در دو جهانش نظیر نیست
کاربرد واژگان برخلاف قانون معتاد( = خلاف آمد عادت)
خلاف آمد عادت یا آشنایی زدایی شگردی شگفت انگیز در شعر و بطور کلی هنر است، در میان شعرای زبان فارسی حافظ به صورت توانمندی خلاف آمد عادت را در شعرهای خود به کار می گیرد:
روزی که چرخ از گِل ما کوزه ها کند،/زنهار کاسه ی سر ما پر شراب کن
اینجا در حالی که انتظار فعل«مکن» می رود، چون زنهار همیشه باید با فعل نفی یا نهی بیاید، خواننده بافعل«کن» روبرو می شود و احساس غرابت و شگفتی می کند. در مورد جهان ملک خاتون هم می توان به بیت زیر اشاره داشت
کدام درد بگویم که از جفا چه نکرد
به حال زار دلم جور بی شمار جهان
عادت بر این است که همیشه کلمه ی جفا با فعل مثبت بیاید (جفا کردن) اما در بیت مورد نظر با فعل منفی آمده و نتیجه ی مثبت از آن گرفته شده.   

کاربرد شخصیت های اسطوره ای در شعر:
خوش باش و شادی و غم دنیا عدم شمر
رستم ز پی چه وا زد و کاووس کی چه برد؟

کاربرد نمادهایی از قبیل چهار عنصر(آتش،خاک،باد،آب) در یک بیت، بر اساس چگونگی حالات عاشقانه:
بر مثال نامه بر خود چند پیچانی مرا
چون قلم تا کی به فرق سر بگردانی مرا
ز آتش دل همچو خاکی چند بر بادم دهی
وز دو دیده در میان آب بنشانی مرا

از دیوان جهان ملک خاتون دو نسخه در کتابخانه ی ملی پاریس محفوظ است و چه بهتر که آنجاست، چرا که میراث ملی ما را دیگران بهتر از خود ما حفظ می کنند. از این دو، نسخه ی suppl.۷٣۶ که از مجموع نسخ خطی فارسی کتابخانه ی مذکور است، تحت نظر خود شاعر کتابت شده است و آن دیگر به نشانیsuppl.۱۱۰۲ از مجموع نسخ خطی فارسی این کتابخانه، از روی نسخه ی نخستین نوشته شده است.
دویست و بیست(=۲۲۰) غزل از این دیوان به همت هانری ماسه شرق شناس پر آوازه به فرانسه برگردان شده و فرانسویان بعد از خواندن این اشعار احساس شاعرانه ی جهان ملک خاتون را به شاعره ی خودشان مارسلین دبوردو – والمور Valmore Marceline Desbordes ۱۷٨۶ - ۱٨۵۹ نزدیک یافته و جهان ملک خاتون را مارسلین ایرانی نامیده اند. (٣)
و اینک با نام جاودانگی نوشتار را با یکی از غزل های زیبای این شاعر به پایان می بریم:


پیش روی تو دلم از سر جان برخیزد
جان چه باشد؟ ز سر هر دو جهان برخیزد
گر گذاری قدمی بر سر خاک عاشق،
از دل خاک سیه رقص کنان بر خیزد
چند در خواب رود بخت من شوریده
وقت آن است که از خواب گران برخیزد
فتنه برخیزد و آن گلبن نو بنشیند
سرو بنشیند و آن سرو روان بر خیزد
در میان من و تو پیرهنی مانده حجاب،
با کنار آی .... که آن هم ز میان برخیزد
گر کنم شرح پریشانی احوال جهان
ای بسا نعره که از پیر و جوان بر خیزد

پا نوشت ها:
۱ - پروین ستاره ی ادب آسمان ایران/ دکتر محمد جواد شریعت/موسسه ی انتشاراتی مشعل/ ص۱۶
۲ - وزیرا! جهان قحبه ای بی وفاست
تو را از چنین قحبه ای ننگ نیست؟
برو .... فراخی دگر را بخواه
خدای «جهان» را «جهان» تنگ نیست (لطایف عبید زاکانی با تصحیح و مقدمه ی عباس اقبال/ انتشارات اقبال)
آیا زنان باید از عبید گلایه ای داشته باشند که در ۶۰۰ سال پیش این رباعی را می سراید، در حالی که هنوز هم که هنوز است، نویسندگان پرآوازه ی ما با کتاب هایی که بر آنها چاپ های متعدد می خورد بگونه ای دیگر در حقارت زنان رستاخیز می کنند. مثلا ً نویسنده ای چون م.ف.فرزانه از مادر صادق هدایت(خانم زیورالملوک) بهانه می گیرد که چرا فقط کلفت های پیر و زشت را انتخاب می کرده تا صادق هدایت نتواند کلفت بازی کند و غرایز جنسی اش را خاموش نماید و نهایتا ً دارای گره های روانی بشود و سرانجام خود را بکشد. آیا اینگونه اندیشیدن در مورد یک قشر اجتماع – کلفت ها- که نام شان بیان کننده ی سرنوشت شان است،(کلفت به معنی رنج، زحمت) و نیز اینگونه برخوردهای فرویدییسم در مورد نویسنده ای که خط زندگی اش یک خط معمولی نبوده و از یک قدرت شگفت انگیز خلاقه برخوردار بوده ، در نوجوانی روی به متافیزیک آورده، از جوانی با نویسندگانی چون جیمز جویس گره خورده و اصلا ً دارای ساختمان ذهنی دیگر گونه و فرهنگ درونی متعالی است، سلامت است؟ باید از جناب فرزانه پرسید پس چرا افراد دیگری که در آن خانه زندگی می کرده اند، هیچیک به این عارضه گرفتار نیامده اند؟ نویسنده در صفحات دیگر داستان های کلفت بازی خود را با رقیه و بتول و ملیحه و دیگر زنان بدبختی که به نام کلفت و بخاطر یک لقمه نان به خانه ی آنها پناهنده می شدند با آب و تاب شرح می دهد و ضمن پرداختن به این مسأله می خواهد که نتیجه ای مثبت و مساعد را به دوش خواننده آوار کند.(صادق هدایت در تار عنکبوت/ انتشارات فروغ / سال ۲۰۰۴) امثال «فرزانه» ها را باید به داستان واقعی «رفعت» ،جلد اول کتاب تهران قدیم، صفحه ی ٣٨۱ نوشته ی جعفر شهری ارجاع داد، تا بخوانند و ببینند که این طبقه وقتی زخمی بشوند، چگونه انتقام می گیرند. رفعت دختر بچه ای ده، دوازده ساله ای بود که به نام کلفت از روستا به تهران آمد و در خانه ی شخص متمولی مشغول به کار و پس از مدتی توسط ارباب و پسرش آلوده شد و خانم خانه پس از باردار شدن وی، او را بی انصافانه از خانه بیرون انداخت، رفعت هم پس از مدتی که برای یک دلاله کار کرد و پول و پله ای به هم زد، خانه ی فسادی دایر نمود و شکارچی دختران و زنان طبقه ی اعیان و اشراف شد و بدین ترتیب انتقام خود را از اشراف زادگان بی شرم گرفت. البته پرداختن به این موضوع (کلفت و کلفت بازی – که از محقرترین چهره های خوار داشت زنان است) گنجای بیشتری می طلبد که اکنون در حوصله ی این نوشتار نیست و در آینده پیشکش خوانندگان گرامی خواهد شد.
٣ – Sainte Beuve   در مورد مارسلین گفته است:« صدای این بانو پر از سوز و غم است که تا پایان عمر باید خاطره ی وی را به خاطر داشت.

Pirayeh163@hotmail.com

مأخذ:
پژمان بختیاری/دیوان کامل شعر/ نشر پارسا/تهران ۱٣۶٨
پروین، ستاره ی آسمان ادب ایران/دکتر محمد جواد شریعت/موسسه انتشاراتی مشعل/چاپ اول،زمستان۶۶
جهان ملک خاتون/ دکتر ذبیح الله صفا/ تاریخ ادبیات /جلد سوم(۲)/از ص۱۰۴۵ تا۱۰۵۶
سرو در بوستان ادب فارسی/دکتر بهرام گرامی/فصلنامه ی ره آورد/شماره ی ۵۶
صادق هدایت در تار عنکبوت/م.ف.فرزانه/انتشارات فروغ/چاپ اول،پاییز ۲۰۰۴
ماهنامه یغما/حبیب یغمایی/ سال ۱۷/شماره های دی،بهمن،اسفند
هماورد حافظ/ پوران فرخزاد/نیمه های نانمام/کتابسرای تندیس/تهران چاپ اول

 

+ نوشته شده توسط پاندورا روزبه در یکشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۴ و ساعت 17:20 |

توران شهریاری

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

توران شهریاری (بهرامی) (زادهٔ ۱۳ آبان ۱۳۱۰ در شهر کرمان)، شاعر برجسته زرتشتی اهل ايران است.

عمدهٔ شهرت شهریاری او به خاطر اشعار ملی گرایانه‌ای می‌باشد که با استحکام و کمال قابل توجهی سروده شده‌اند. وی از بنیان‌گذاران اتحادیه زنان حقوقدان ایرانی و نخستین زن از اقلیت‌های دینی است که به عضویت در هیئت مدیره کانون وکلای دادگستری ایران رسیده است.

محتویات

زندگینامه

توران شهریاری «بهرامی» در ۱۳ آبان ۱۳۱۰ خورشیدی در یک خانواده زرتشتی و در یکی از محله‌های قدیمی کرمان به نام محله خواجه خضر پا به عرصه وجود گذاشت. پدرش شهریارمیرزا از بازرگانان معتبر کرمان بود که در سرای چهارسوق به حرفهٔ تجارت اشتغال داشت. پدربزرگ وی نیز میرزا بهرام از جمله ثروتمندان نیکوکار کرمان بود که در دوران حیات خویش در امر دستگیری و کمک به مستمندان و بینوایان اعم از مسلمان و زرتشتی دریغ نمی‌نمود و کمک‌های نقدی و جنسی مستمری به صورت پنهانی به خانواده‌های واقعاً مستمند ولی آبرومند مسلمان و زرتشتی می‌نمود.

تحصیلات

وی تحصیلات ابتدایی خود را در «دبستان شهریاری کرمان» و تحصیلات متوسطه را «دبیرستان دخترانه بهمنیار» همین شهر سپری کرد و سپس برای ادامه تحصیل به تهران عزیمت نمود. او تحصیلات دانشگاهی خود را در زمانی که در سراسر ایران تنها یک دانشگاه بود در دانشکده حقوق دانشگاه تهران به سال ۱۳۳۴ خورشیدی به پایان رسانید و در سال ۱۳۴۲ خورشیدی نیز پروانه وکالت خود را از کانون وکلای دادگستری ایران دریافت نمود. در آن زمان وی پنجمین زن ایرانی بود که موفق به دریافت پروانه وکالت می‌گردید. شهریاری در همان حین به تحصیلات عالی خویش نیز ادامه داد و از دانشکده حقوق دانشگاه ملی (دانشگاه شهیدبهشتی امروزی) به دریافت درجه فوق لیسانس نائل گشت.

فعالیت‌های اجتماعی و ادبی

وی نویسندگی و سرودن شعر را از سال ۱۳۳۲ خورشیدی آغاز نمود و از همان زمان در کارهای اجتماعی، فرهنگی و ادبی حضوری فعال و گسترده داشت، حضوری که تا به حال نیز تداوم دارد. از جمله وی در چند دوره به عضویت در انجمن زرتشتیان تهران و همین‌طور در هیئت مدیره انجمن زنان زرتشتی درآمده‌است. توران شهریاری «بهرامی» همچنین در اردیبهشت‌ماه سال ۱۳۴۲ خورشیدی با راهنمایی و ریاست شادروان خانم دکتر منوچهریان (نخستین دانشجوی زن دانشگاه تهران و نخستین زن استاد دانشگاه کشور و نخستین زن وکیل ایرانی) اتحادیه زنان حقوقدان ایرانی وابسته به اتحادیه بین‌المللی زنان حقوقدان را در تهران بنیان نهاده و در عین حال با سابقه ۴۱ سال وکالت، در ۱۸ اسفندماه ۱۳۸۴ خورشیدی از سوی کانون وکلای دادگستری ایران، به عنوان یکی از ۱۷ نفر اعضای هیئت مدیره این کانون برگزیده شده‌است. او اولین فرد از اقلیت‌های دینی است که به عضویت در این هیئت مدیره رسیده و ضمناً نامبرده تنها زن اقلیت دینی است که از سوی دفتر مشارکت امور زنان وابسته به نهاد ریاست جمهوری در شمار ۶۰ نفر زن نام‌آور سراسر ایران قرار گرفته و از سوی وزیر فرهنگ لوح افتخار دریافت نموده‌است.

مضامین اشعار

اشعار «توران شهریاری» بیش‌تر دارای مضامین اخلاقی، فرهنگی، اجتماعی و ملی می‌باشد که به طور ساده و تا حد امکان به فارسی روان سروده شده‌اند. وی یکی از معدود شاعران زن ایرانی است که بهترین و بیشترین سروده‌های ملی و میهنی را درباره ایران و فرهنگ دیرینه این سرزمین، از خود به یادگار نهاده‌است و این از عشق سرشار او به ایران و فرهنگ درخشان آن سرچشمه گرفته‌است. دکتر باستانی پاریزی درباره اشعار او، در مقدمه «دیوان توران» می‌نویسد:
«شعر خانم شهریاری در عین استحکام و کمال بسیار روان و درخور فهم همه طبقات سروده شده و علاوه بر جنبه‌های ادبی، حاوی مسائل روز و سرگذشت‌های اجتماعی نیز هست. مثنوی‌های کوتاه و داستان‌های کوچک ذکر شده در دیوان او حاوی نکاتی آموزشی است که ضمناً تأثیر ادبیات گذشته ایران را نشان می‌دهد... و سرانجام اینکه خانم توران شهریاری یکی از شعرای سخن‌سنج و آگاه و توانای معاصر است که سبک خود را دارد و اشعارش پیام موزون دارد و بر دل می‌نشیند.»

آثار

  • گوهر، اولین اثر این بانوی شاعر می‌باشد که در سال ۱۳۴۵ خورشیدی چاپ و منتشر شده و تجدید چاپ آن نیز در آمریکا صورت گرفته‌است.
  • نگار زن، در سال ۱۳۵۲ خورشیدی از سوی سازمان بین‌المللی زنان چاپ و منتشر شده‌است. در این کتاب تصویر چهل و هشت زن ایرانی در ادوار مختلف تاریخ پنج هزار ساله ایران انتخاب شده و چهل و هشت رباعی برای این تصاویر سروده شده‌است.
  • دیوان توران در سال ۱۳۷۹ خورشیدی چاپ و منتشر گردیده و در حجمی متجاوز از پانصد صفحه، مشتمل بر قصاید، قطعات، مثنوی‌ها، غزلیات، دوبیتی‌های پیوسته، آفرین بادها و سوگنامه‌ها و چکامه‌های وی می‌باشد.

منابع

پیوند به بیرون

+ نوشته شده توسط پاندورا روزبه در دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۴ و ساعت 20:47 |

در حیره از همان آغاز خانه‌سازی به سبک شهرها صورت نگرفته بود، یعنی ساکنان حیره از همان سال‌های نخست در خانه‌ها گِلی یا سنگی زندگی نمی‌کردند. طبری که پس از 200 سال، «تاریخ‌نگاری» خود را به رشتة تحریر آورد احتمالاً از زبان سُریانی آگاهی نداشت؛ او واژة حیره را «سرگردانی» ترجمه کرده و گفته است: «هنگامی که “تبّع” با لشکریانش بدانجا روی آوردند، سرگردان و حیران شدند و از این رو، آن سرزمین را حیره نامیدند» (7)

خانم پیگولوسکایا که هم زبان سُریانی و هم عربی می‌دانست دربارة واژة «حیره» می‌نویسد: «تختگاه‌ِ دولت‌ِ لخمیان در آغاز، “حیره” یا “حیرتا” نامیده می‌شد که به مفهوم اردوگاه و محل استقرار عساکر بود. در زبان مردم عربستان جنوبی واژه “حیرت” به معنای اردوگاه است که به صورتهای “تحیر” از فعل “حیر” آمده است. این مفهوم با مفهوم واژة “حیرتا” در زبانهای سریانی و عربی [عربی‌ِ یمن/ بی‌نیاز] منطبق و به معنای خیمه‌گاه و منزلگاه است.» و ادامه می‌دهد: «بدین سبب بود که (حیره نعمان) لقب یافت. بدین روال نام مزبور از صورت عام به صورت خاص در آمد.» (8) به همین دلیل، «حیره‌»ها [خیمه‌گاه‌ها] طبق‌ِ صاحب آن‌ها نامگذاری می‌شدند: حیرة نعمان، حیرة منذر و غیره. سرانجام، پس از چند دهه با ساختمان‌سازی، حیره به شهر تبدیل گردید و واژة عام‌ِ حیره به خاص – نام یک شهر- تبدیل شد.

بنا بر اسناد تاریخی می‌توان گفت که «حداکثر در آغاز سدة 5 میلادی باید حیره به یک مرکز‌ِ شهری رشد کرده باشد؛ شاهد‌ِ این ادعا وجود اثبات‌شدة یک اسقف از سال 410 میلادی در آن‌جاست، زیرا می‌دانیم که اکثر تشکیلات‌های اسقفی در شهرها بنا می‌شدند.» (9)

نکتة بنیادین در این جاست که با مهاجرت‌ِ اعراب جنوبی به منطقة میانرودان، ترکیب آرامی – سُریانی – ایرانی (زبان) آن‌جا دگرگون شد. زیرا این مردم از قبایل گوناگون‌ِ عرب بودند و به گویش‌های گوناگون‌ِ عربی که متأثر از سُریانی- آرامی و حتا حبشی بودند سخن می‌گفتند. بخشی از آن‌ها مسیحی‌ (نستوری، منوفیزیت و ارتدکس) و بخشی از آن‌ها بت‌پرست و ماه‌پرست بودند. در یک فرآیند چند سده‌ای، بخش‌ِ وسیعی از میانرودان عرب‌نشین شده بود، به ویژه جمعیت حیره که اکثراً از عرب‌های مهاجر تشکیل می‌شد.

 دین و زبان در امارت حیره

با مهاجرت‌ِ عرب‌های جنوبی به منطقة میانرودان ادیان و فرهنگ‌های گوناگونی نیز به آن‌جا وارد شدند. مسیحیت، بت‌پرستی و ماه‌پرستی نیز به این ادیان تعلق داشت. طی دهه‌ها، این ادیان با ادیان بومی این منطقه در حال یک بده و بستان‌ِ فعال قرار داشتند. ادیان زرتشتی، یهودی، زُروانی، مانوی و مندایی پیش از ورود‌ِ عرب‌های جنوبی در مناطق‌ِ گوناگون‌ِ میانرودان جا افتاده بودند. ولی بنا بر اسناد تاریخی و حتا روایات اسلامی دین غالب در حیره، مسیحیت‌ِ نوع نستوری بوده است.

«بیشتر پادشاهان حیره از قرن پنجم میلادی به بعد مسیحی بودند و بسیاری از مردم حیره نیز به مسیحیت و به ویژه مذهب نسطوری روی آوردند، چنان که در میان قبایل تمیم، لخم، و تغلِب نیز مسیحیت رواج داشت.» [(یعقوبی، البلدان، ص 309] همین را نیز جواد علی، مورخ عراقی، نیز تأیید کرده است: «به اعتقاد او [استاد جواد علی]، عباد از سه قبیلة مختلف تمیم، لخم و ازد تشکیل شده بود که علی رغم اختلاف نژاد و نسب، اعتقاد به یک آیین آنها را گرد یکدیگر جمع کرده بود. از این رو، نام عباد تنها به نصرانیان حیره اطلاق می‌شد تا آنان را از بت‌پرستان ساکن آن سرزمین متمایز سازد. هنگامی که مسیحیت به صورت آیین رسمی حیره در آمد و اکثر مردم آن به این آیین گرویدند، این نام به همة مسیحیان حیره اطلاق می‌گردید تا سبب تمایز آن‌ها از مسیحیان دیگر عرب باشد» (10)

ولی به مرور زمان بومی‌های میانرودان نیز به سوی حیره رفتند و در آن‌جا اسکان یافتند. «در کنار این سه طایفه، گروهی از نبطیان عراق نیز در حیره اقامت داشتند. آنان بازماندگان ساکنان قدیمی عراق یعنی کلدانیان، بابلیان و آرامیان بودند و به زراعت اشتغال داشتند.» (11) به سخن‌ِ دیگر، آرامی‌- سُریانی‌زبانان و پارسی‌زبانان به همراه ادیان‌ِ کهن خود نیز در کنار‌ِ عرب‌های حیره می‌زیستند. دقیق‌تر گفته شود! ترکیب‌ِ جمعیتی حیره درست مانند ترکیب جمعیتی میانرودان گردید، با این تفاوت که دین مسیحیت (نستوری) در آ‌نجا غالب بود. خواننده می‌باید به این نکته توجه کند که مسیحیت‌ِ عرب‌ها از فیلتر‌ِ ادیان کهن و استوره‌های عربی عبور کرده بود و رنگ و بوی خاص خود را داشت.

مسیحیان حیره برای این که میان خود و دیگر ادیان به ویژه بت‌پرستان تفاوت قایل شوند، خود را «عِباد» می‌نامیدند. «اما جمعیت اصلی شهر حیره را “عباد” تشکیل می‌دادند که غالباً مسیحی نسطوری بودند … و زبان سریانی، زبان دینی و فرهنگی ایشان بود ولی در گفتگوهای روزانه احتمالاً به زبان عربی سخن می‌گفتند. البته مردم حیره زبان عربی را به لهجة خاصی صحبت می کردند که بیشتر رنگ نبطی داشت و می‌توان گفت منشآ لهجة خاص مردم این شهر به علت تأثیرات زبان و فرهنگ آرامی و نبطی است به ویژه آن که خط حیره هم از شعبه‌های خط آرامی و سریانی بوده است.» (12) نکتة مهم در این جا، این است که زبان گفتاری مردم حیره عربی (گویش‌های گوناگون) ولی زبان‌ِ نوشتاری دینی و فرهنگی آن‌ها سُریانی بوده است. به همین علت، بعدها، بسیاری از واژه‌های سُریانی و پارسی‌میانه (به دلیل حاکمیت سیاسی ساسانی در آن‌جا) وارد زبان نوشتاری عربی گردید (در بخش‌ِ زبان‌ِ عربی و زبان‌ِ قرآن به آن خواهیم پرداخت). افراد مسیحی در حیره که «عبادی» به شمار می‌رفتند، به خود «عبد» می‌گفتند. اگر کسی می‌گفت که من «عبد»م ، یعنی من مسیحی هستم. «عبد» همان «بنده» معنی می‌دهد. در حالی که آن‌ها مفهوم سُریانی «عبداله» [عبد + ال (به عبری و آرامی یعنی خدا)  را فقط برای مسیح به کار می‌بردند. مفهوم «عبداله» (سُریانی) هفت بار در انجیل عهد قدیم آمده است، مسیحیان به عیسی مسیح نیز servant of God یا Gottesknecht می‌گویندکه این، ترجمة همان «عبداله» یا معرب‌ِ آن «عبدالله» است.

البته در کنار‌ِ مسیحیت، ادیان یهودی، مانوی و مزدکی نیز توانستند در حیره خود را جا بیندازند. به ویژه برای یک دورة خاص که مزدکیان توسط دربار‌ِ حیره حمایت می‌شدند. گسترش‌ِ کیش‌ِ مزدکی در دوران قباد رخ داد.

«دوران مقارن با پادشاهی قباد (488-531 میلادی) در ایران، دوران آشوب‌های درباری به شمار می‌آید و همین آشوب‌های سخت به خلع قباد از تخت سلطنت منجر شد. هر چند او توانست در سال 499 م. دوباره قدرت را به دست گیرد. قیام مزدکیان و تمایل پادشاه به پذیرش این آیین و حمایت از ایشان، فتنه‌های بزرگان و موبدان را به همراه داشت که دامنه آشوب را گسترش می‌داد. ضعف دولت ساسانی در این دوران به امارت‌های تابع نیز سرایت کرد تا آنجا که در سال 523 میلادی حارث بن عمرو از پادشاهان آل‌ِ کنده توانست منذر بن ماءالسماء را از حیره فراری داده و بر آن تسلط یابد. … به نظر می‌رسد حارث بن عمرو کندی پس از قدرت یافتن در حیره به جلب نظر قباد پرداخته باشد، زیرا منابع خبر می‌دهند که حارث به پیروی از قباد، آیین مزدکی را پذیرفته، در قلمرو حکومتی خود به تبلیغ آن پرداخته و حتی خلع منذر بن ماء السماء و سقوط لخمیان در حیره را در همین اظهار تمایل حارث به قبول آیین مزدک ضبط کرده‌اند» (13)

گسترش‌ِ کیش‌ِ مانوی و مزدکی در حیره باعث شد تا به مرور زمان یک جریان قدرتمند گنوسی (عرفانی) ایرانی – عربی در این امارت شکل بگیرد که در تاریخ‌ِ دین بعدی یعنی اسلام نقش بسیار بزرگی ایفا کرد.

همچنین ما گزارشات فراوانی داریم مبنی بر این که بسیاری از شاعران عرب به گویش‌های خاص خود در می‌خانه‌های حیره شعر می‌سرودند و شعرخوانی می‌کردند. ولی از آن‌جا که هنوز خط عربی‌ اختراع نشده بود، یا این اشعار به ثبت نرسیدند یا اگر هم به ثبت رسیدند به خط سُریانی نوشته شده‌اند. پس از دویست سال، تاریخ‌نگاران اسلامی همین شاعران را «شاعران عهد جاهلیت» نام‌گذاری کردند و به منطقة مکه و مدینه جا به جا کردند.

چکیده

می‌توان با قاطعیت گفت که حیره در بخش‌ِ غربی فرات، خطة مرزی میان امپراتوری ساسانی و بدویان عربستان در اواسط سدة سوم میلادی ابتدا در شکل‌ِ خیمه‌گاه‌ها شکل گرفت. به مرور زمان شهرسازی آغاز گردید و تحت تأثیر تمدن‌ِ ایرانی توانست به یک دولت- شهر (امارت) تابع‌ِ پادشاهی ساسانی قرار بگیرد. ترکیب‌ِ جمعیتی مردم حیره غالباً از عرب‌های مهاجر تشکیل می‌شد که دین‌شان مسیحی (عمدتاً نستوری) بود و بعدها مردمان بومی میانرودان نیز بدان‌ها اضافه شدند، یعنی بابلیان، کلدانیان و آرامی‌ها. زبان گفتاری مردم حیره، گویش‌های گوناگون عربی ولی زبان نوشتاری آن‌ها سُریانی بود. در کنار‌ِ مسیحیت، ادیان زرتشتی، یهودی، بت‌پرستی، ماه‌پرستی و جریان‌های گنوسی مانند کیش‌های مانوی، مزدکی و مندایی نیز رواج داشت.

در فصل بعدی به مناسبات امارت حیره با دولت‌های ساسانی، اهمیت و پایان آن خواهیم پرداخت

+ نوشته شده توسط پاندورا روزبه در پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ و ساعت 20:12 |
زینگونه  که حال  نا پسندیده ماست

حسن رخ تو نه لایق دیده ماست

وصل تو به کیقباد و خسرو نرسد

سوداست که در دماغ شوریده ماست

(نظا می گنجوی)

+ نوشته شده توسط پاندورا روزبه در پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ و ساعت 0:9 |
Pirayeh Yaghmaei

تفاوت عظیم فروغ فرخزاد با شاعران قبل و بعد خودش ، در بینش فلسفی او بود که متأسفانه هنوز کسی به اين بخش از شعر فروغ به صورت جدی نپرداخته است/ پيشگويی های او که در قالب شعر به ما ارائه داده شد، به يک معجزه شباهت دارد، او اوضاع اجتماعی امروز را - آن روزها بو کشيده بود و در شعرش به ما نشان داده بود/ او سال های نوری از زمان خود جلوتر بود / او دیده بود که خورشيد سرد می شود - او این اوج فاجعه را ديده بود/ او دیده بود که ماهیان به دریاها می خشکند و سبزه ها به صحراها می خشکند ( مگر ...نخشکيده اند؟) / و برکت از زمین ها می رود ( مگر نرفته است؟ ) و از بس مرده زیاد می شود ، خاک از آن پس مردگانش را نمی پذیرد ( مگر نشده است؟) / او دیده بود که ديگر کسی به عشق نمی اندیشد ( مگر کسی می انديشد؟) / و بر فراز سر دلقکان پست و چهره ی وقیح فواحش یک هاله ی مقدس نورانی مشتعل می شود ( مگر مشتعل نشد و مشتعل نيست؟) / او می دانست آینده ای می رسد که فردا برای کودکان مفهومی گنگ و گمشده خواهد داشت ( مگر نيست؟) او اين حقيقت ياس آوررا ديده بود که مردم جنازه بر دوش از غربتی به غربت دیگر می روند ( مگر نمی رويم؟) / او غلظت رو به افزون اينهمه تاريکی ، اينهمه درد را ديده بود / بی گمان حس قدرتمند شاعرانه ی فروغ - اگر در این زمان هم بود- ، نمی توانست به شعرهای گزارشی و شعاری و شعرهای سياسی ساده ای روی بیاورد که عامه پسند باشد و حتمن باز وقايع سالهای نيامده را از آینده ی دور و دیر را پیش روی ما می گذاشت ، اما ما باز هم نمی دیدیم و ما باز هم کودکانه در شعرهای فروغ به دنبال روايت های تنی کنجکاوی می کرديم / و اما تازه این تمام فروغ نیست ، او شگفتی های بسيار دارد که می تواندخواننده اش را تا مدت ها مبهوت کند / اشاره های بالا مربوط به شعر « آيه های زمينی» اوست که با صدای ( پيرايه )، پيشکش عزیزانم:

See More
+ نوشته شده توسط پاندورا روزبه در جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 17:23 |
 نام کتاب: دفترچه ممنوع نام نویسنده: آلبا دسس په دس نام مترجم: بهمن فرزانه چاپ: چاپخانه فراین، ۱۳۷۹ انتشارات: بدیهه نوع کتاب: داستان های ایتالیایی – قرن ۲۰

 

فرازهایی از کتاب ۱. باید اعتراف کنم از وقتی که صاحب این دفترچه شده ام دیگر یک لحظه آرامش ندارم... از این که همیشه با ترس و لرز بنویسم و دفترچه را مخفی کنم احساس کوچکی می کنم... حالا دیگر حتی در اداره هم آرامش ندارم. (ص ۹، ۱۲ و ۱۳)

۲. حقیقت این است که فرزندان ما آن طور که ما به پدر و مادرمان معتقد بودیم به ما ایمان ندارند. (ص ۲۶)

۳. شش هفت نفر بیشتر نیستیم، یک میهمانی خودمانی است ولی با این حال همگی مثل این که می خواهند به یک مجلس رسمی بروند لباس پوشیده اند. معلوم است که بهترین لباس خود را پوشیده و جواهرات خود را هم بسته اند. از طرز لباس پوشیدن و بلند صحبت کردن آنها به خوبی درک می کنم که می خواهند به یکدیگر حالی کنند که هر کدام تا چه حد خوشبخت و ثروتمند هستند، یعنی زندگی سعادتمندی را می گذرانند. شاید هم واقعا نمی فهمند که وضع آنها درست مثل موقعی است که به مدرسه می رفتیم و اسباب بازی های خود را به یکدیگر نشان می دادیم و هر یک می گفتیم: مال من قشنگ تر است. (ص ۳۳)

۴. شاید درک واقعی زندگی همان فهم و ادراک بی اهمیت ترین وقایع روزانه باشد. (ص ۴۳)

۵. اگر بچه ها با پررویی اعتراف کنند که هم صحبتی پدر و مادر برای آنها کسل کننده است یک مادر هرگز نمی تواند بدون این که غیرطبیعی به نظر برسد اعتراف کند که از هم صحبتی فرزندانش حوصله اش سر می رود. (ص ۴۴)

۶. شاید در هر حال خیلی مشکل باشد که انسان تا آخر عمر با کسی دوست بماند. در حقیقت در هر مرحله خاصی یکی از طرفین تغییر می کند. گروهی ترقی می کنند و پیش می روند، گروهی همچنان ثابت می مانند و بر روی هم در دو جهت مختلف حرکت می کنند. از این رو دیگر ملاقاتی پیش نمی آید و همفکری از بین می رود. (ص ۴۶)

۷. گاهی برعکس فکر می کنم نوشتن رویدادها اشتباه است. وقتی حادثه به صورت کلمه در می آید از واقعیت خود خیلی زشت تر می نماید. (ص ۵۸ و ۵۹)

۸. شاید باید انسان پیر شود و فرزندانش هم بزرگ شوند تا بتواند با انعکاس زندگی خودش در آنها خودش را بهتر بشناسد. (ص ۶۴)

۹. زن ها قدرت حدس زدنشان خیلی خوب است. (ص ۶۹)

۱۰. هیچ چیز برای یک زن دردناک تر از این نیست که ببیند جوانیش تمام شده و باید یاد بگیرد که نوع دیگری زندگی کرده و سرگرمی های جدیدی برای خودش درست کند. (ص ۷۰)

۱۱. همیشه رابطه ای که بین یک مادر و پسر به وجود می آید محکم تر از رابطه ای است که مادر می تواند با دخترش داشته باشد. (ص ۹۲)

۱۲. یک زن برای این که خوشبخت باشد باید به کسی تعلق داشته باشد. (ص ۹۷)

۱۳. یک خانواده نشانه قدرت است، قدرتی عظیم و شکست ناپذیر و کسی که هنوز خیلی جوان است شاید نتواند ارزش آن را درک کند. (ص ۹۶)

۱۴. تحمل کردن بیش از هر چیز دیگر اراده می خواهد. (ص ۱۰۳)

۱۵. اگر با کسان عزیزی که با ما زندگی می کنند صاف و بی پرده نباشیم پس در یک خانواده هر روز پس از دیگری با که زندگی می کنیم؟ (ص ۱۱۰)

۱۶. هرگر نمی توانم از حق آزادی خود بدون احساس شرمندگی و محکومیت دفاع کنم. (ص ۱۱۵)

۱۷. اشخاص ثروتمند همیشه می ترسند ثروت خود را از دست بدهند و این علامت ضعف آنها به شمار می رود. (ص ۱۲۹)

۱۸. ازدواج تنها راه خوشبخت بودن در زندگی نیست. (ص ۱۲۹)

 

۱۹. به میرلا گفتم: «دخترم، مردها از زن های مستقل خوششان نمی آید و آنها را برای همسری انتخاب نمی کنند و علاوه بر این خود تو هم موقعی که اولین بچه ات را در آغوش داری که گریه می کند و به تو احتیاج دارد آن وقت حاضر نخواهی شد برای موفقیت در دانشگاه بچه ات را رها کنی و بروی.» (ص ۱۵۸)

۲۰. مردی که کار می کند بالاخره همه دوستانش را از  دست می دهد و فقط همکاران اداری و دوستی های اجباری برایش باقی می ماند. سپس انسان یک باره تنها می شود. (ص ۱۸۱)

۲۱. گوئیدو: «وقتی ما به سن معینی می رسیم آن چه را که تا آن موقع انجام داده ایم دیگر برایمان کافی نیست. فقط به درد این می خورده که ما را تبدیل به آن چه هستیم بکند و آن وقت می خواهیم تبدیل به آنچه که آرزو داریم بشویم. دوباره برحسب عقاید و سلیقه امروزی خود زندگی را شروع کنیم، ولی برعکس باید همان طور به همان زندگی که وقتی نوع دیگری بوده ایم برای خود انتخاب کرده ایم، ادامه دهیم. (ص ۱۸۲)

۲۲. میشل عقیده دارد که همیشه همین طور است تنها چیزی که باعث اطمینان یک مرد به زندگی می شود عشق یک زن است، میل این که به خاطر او و برای به دست آوردن او قوی باشد. (ص ۱۹۳  و ۱۹۴)

۲۳. مادرم همیشه می گوید روحیه ما بستگی به تغییر فصل دارد. تا به حال فکر می کردم پیرها این را می گویند تا برای اخلاق خود بهانه ای داشته باشند ولی حالا کم کم دارم می فهمم که حق با آنها است. (ص ۱۹۸)

۲۴. آنها هر دو بچه های من هستند و هر وقت با یکدیگر دعوا می کنند، مثل این است که در داخل وجود من هم کسی دارد جنگ می کند. (ص ۲۰۵)

۲۵. دلم می خواست هرچه زودتر صبح بشود تا بتوانم کاری انجام دهم، فکر می کردم اگر سرپا بایستم صبح زودتر خواهد رسید. (ص ۲۴۶)

۲۶. نوشتن و یا حرف زدن در باره شهوات جنسی تنها مخصوص اشخاصی است که دیگر جوان نیستند. (ص ۲۴۸)

۲۷. حالا دیگر از روی تجربه می دانم همین که یک گرفتای زندگی رفع می شود بی درنگ گرفتاری تازه ای پیش می آید، ولی به هر حال انسان به زندگی کردن ادامه می دهد. (ص ۲۴۸ و ۲۴۹)

۲۸. اغلب در مقابل بداخلاقی مردها از خودم می پرسم که اگر به جای زنی بودند که نه تنها در اداره کار می کند بلکه مجبور است مشکلات زندگی را هم به تنهایی حل کند آن وقت چه می کردند؟ (ص ۲۴۹)

۲۹. کسانی که تنها به کار خود مشغول هستند هرگز پولدار نمی شوند، بلکه کسانی متمول می شوند که صاحب چیزی باشند. (ص ۲۵۳)

۳۰. کلارا گفت: برای عشق آدم باید خیلی وقت داشته باشد چون در حقیقت عشق اصلا وجود ندارد باید آن را روزانه به وجود آورد و بعد در بلندترین نقطه آن ایستاد، خیلی مشکل است... (ص ۲۶۵)

۳۱. شاید هم آدم وقتی تنها است هرگز احساس قدرت نمی کند. تنها اطمینان مفید بودن برای دیگران است که به ما نیرو می بخشد. (ص ۲۶۸)

۳۲. ما آن قدر از یکدیگر دور شده ایم که حتی قادر نیستیم به همدیگر برسیم، و هر دو تنها زندگی می کنیم. (ص ۲۷۲)

۳۳. کلارا گفته بود آدم عشق را روز به روز برای خود می آفریند. (ص ۲۷۵)

۳۴. چقدر مسخره است که انسان با شوهرش مثل خواهر و برادر زندگی کند و در عین حال مجبور باشد وفاداری و فداکاری عشاق را داشته باشد. (ص ۲۹۰)

۳۵. با گذشت سال ها آن چه را که مادرم در باره زندگی یک زن به من می گفت و مرا در آن موقع می رنجاند به نظرم درست می آید و حق را به او می دهم. می گفت یک زن هرگز نباید وقت داشته باشد. باید دائم کار کند و گرنه به محض این که بی کار شود فورا به عشق فکر خواهد کرد. (ص ۲۹۱)

۳۶. از خود می پرسیدم  آیا واقعا این سعادت نیست که هر نسلی برای خود جنگی داشته باشد تا همه بتوانند تقصیر شخصی خود را به گردن آن بیندازند؟ (ص ۲۹۷)

۳۷. هر کس برای به دست آوردن یک عشق همیشه باید به نحوی سختی بکشد و یا در غیر این صورت آن قدر قوی باشد که به کلی از عشق صرفنظر کند. (ص ۳۱۰)

 

۳۸. شاید بعضی از مردم اگر خود را بشناسند آن وقت قادر خواهند بود اخلاق خود را بهتر کنند. من برعکس هر چه بیشتر خودم را می شناسم بدتر می شوم. (ص ۳۱۶)

۳۹. در این ساعت همه خوابیده اند. برای آنها خواب محو کننده روزی است که گذشته، و آغاز کننده روزی دیگر. من برعکس روزهای گذشته ام را در صفحات این دفترچه نگاهداری کرده ام مثل دفتر حسابی که هیچ وامش را نپرداخته ام. (ص ۳۳۱)

۴۰. مادرم تمام روز را در اتاقی می گذراند که همه خاطره هایش در آن جمع است، مثل این که خلاصه زندگیش را در آن جا گذاشته باشد. تابلوهای آب و رنگ از مزارع و املاک خانوادگی، یک عکس رنگ و رو رفته خانه مان. چند نقل از عروسی خودش که در دستمالی توری پیچیده شده و چند تکه نقره که چون ارزشی نداشته کسی آنها را نخریده است و به دیوارها تابلوهای بستگان خودش را آویزان کرده است. (ص ۳۳۳)

۴۱. گذشته، دیگر نمی تواند از ما دفاع کند و به آینده هم اطمینانی نیست. (ص ۳۳۴)

۴۲. نه با مادرم می توانم این افکار آشفته را در میان گذارم و نه با دخترم، چون هیچ کدام چیزی نخواهند فهمید، به  دو دنیای مختلف تعلق دارند. یکی مادرم که با پایان دادن آن مرده و فنا شده، و دیگری میرلا که از آن زاده. این دو دنیا در من به هم می رسند و یکی می شوند. شاید به همین سبب است که من گاهی دیگر هیچ چیز را درک نمی کنم برای این که من فقط رابط این دو دنیا و گذرگاه آنها هستم. (ص ۳۳۴)

۴۳. می دانم میرلا با این اخلاق و طرز فکر من موافق نیست و با «زنده بودن» خود می خواهد قیام خود را بر ضد من به من نشان دهد. نمی فهمد که من خود به او آزادی عمل داده ام، من که هنوز پای بند آن آداب و رسوم قدیمی و در عین حال دارای افکار جدید و تازه هستم. مثل پلی رابط بین این دو دنیا بوده ام و او از من استفاده کرده است. (ص ۳۳۵)

۴۴. عشق فقط موقعی گناه است که شهوت باشد. (ص ۳۴۶)

 

 خلاصه کتاب

من والریا هستم و با شوهرم میشل، دخترم میرلا و پسرم ریکاردو زندگی می کنم. صبح روز یکشنبه ۲۶ نوامبر ۱۹۵۰  وقتی برای خرید سیگار شوهرم از خانه خارج شدم، تصمیم گرفتم برای خودم هم دسته گلی بخرم تا از حمل آن در خیابان لذت ببرم. از مغازه سیگارفروشی، سیگار خریدم و چشمم به دفترچه سیاهی افتاد و تصمیم گرفتم آن را بخرم. فروش دفترچه در مغازه سیگارفروشی در روز یکشنبه ممنوع بود، اما فروشنده به شکل پنهانی دفترچه را به من فروخت. با ترس و لرز آن را زیر پالتو خود گذاشته و به خانه بردم. نمی دانستم این دفترچه را در کجای خانه بگذارم، چون حتی یک جای مخصوص به خود در خانه نداشتم. آن را موقتا در سطل خاکروبه گذاشتم ولی پس از آن دفترچه را در جاهای موقت دیگری جای دادم تا کسی آن را پیدا نکند.

دو هفته پس از خرید دفترچه، شروع به نوشتن خاطرات خود کردم. خاطراتم را نوشتم اما مرتب احساس گناه می کنم چون دفترچه ای خریده ام که فقط مخصوص خود من است نه کسی دیگر. آرامشم را از دست داده ام. برای نوشتن در دفتر از دقایقی استفاده می کنم که شوهر و بچه هایم در خانه نیستند. حتی شرایط را طوری فراهم کرده ام که کسی در خانه نباشد و با خیال راحت مشغول نوشتن شوم. در عین احساس گناه، هیجان زیادی مرا فرا گرفته است. در ابتدا جز یک رشته کشمکش های درونی روزانه که برای حفاظت دفترچه تحمل می کردم، چیزی برای نوشتن نداشتم، اما بالاخره دستم به آزادانه نوشتن باز شد و خاطراتم را بی پرده می نویسم.

میشل از وقتی که بچه دار شدیم مرا ماما صدا می کند ولی من دوست دارم که والریا صدایم کند. اوایل از این که مرا ماما صدا کند خوشحال بودم ولی الآن از گفتن نام ماما احساس بزرگی نمی کنم و دوست دارم در سن چهل و سه سالگی مرا به نام والریا صدا کنند تا احساس جوانی کنم. پدر و مادرم مرا همیشه ب ب صدا می کنند و دوستانم مرا پیزانی می نامند. برای بقیه همیشه خانم میشل، یا مادر ریکاردو و میرلا هستم. تنها شوهرم مرا والریا صدا می کرد، دوست دارم هنوز شوهر پنجاه ساله ام والریا صدایم کند نه نامی دیگر.

من در یک شرکت کار می کنم. شوهرم در بانک مشغول به کار است. حقوق کمی می گیریم و زندگی را به سختی می گذرانیم. به دخترم ایراد می گیرم که چرا کشوی مخصوص به خود در خانه دارد. در واقع قصدم ایرادگیری نیست و می خواهم به بقیه حالی کنم که من هم نیازمند کشوی مخصوص هستم تا مثلا دفترچه خاطراتم را در آن پنهان کنم.

شب سال نو میرلا لباس شب جدیدی به همراه شال زردوزی شده پوشید تا به مهمانی رقص خانه کاپریلی برود. قرار شد که ریکاردو هم فراک پدرش را با بلوز نویی که برایش خریدم بپوشد. اما فراک پدر برای ریکاردو کوچک بود. تصمیم گرفتیم از یکی از افراد فامیل فراک قرض کنیم اما فامیلمان هم مثل خودمان ندار هستند. بالاخره میرلا تنها رفت. در بچگی میرلا و ریکاردو، هر وقت چیزی می خواستند، می گفتم دیگر بانک پول ندارد و آنها باور می کردند. اما دیگر نمی شود به آنها دروغ گفت. ریکاردو جدیدا دوست دختری موبور و لاغراندام بنام مارینا دارد.

سابقاً هر اتفاقی که می افتاد  زود از یاد می بردم، اما حالا وقتی حوادث عادی روزانه را یادداشت می کنم همه آنها را به خاطر می سپارم و سعی می کنم دلیل وقوع شان را بفهمم. اگر مانند گذشته بود ماجرای فراک ریکاردو را فراموش می کردم. اما فعلا به این حقیقت رسیده ام که فرزندان به پدر و مادر خود ایمان ندارند، آن طوری که پدر و مادرها به پدربزرگ ها و مادربزرگ ها معتقد بودند. من هرگز به مادرم دروغ نگفته ام و پدرم را مرد خوبی می دانم. هرگز به کمبود پول آنها توجه نکرده ام. همیشه به خوبی های آنها توجه دارم. اما بچه های این زمانه به پول اهمیت می دهند. من زندگی پدر و مادرم را نمونه می بینم. اما حالا وجه تشابهی بین خودم و پدر و مادرم نمی بینم. حتی گاهی شک می کنم که آن چه نیکی در خود و پدر و مادرم وجود دارد، هنوز هم در برابر پول و ثروت ارزش خود را حفظ کرده باشد. می خواهم به شوهرم بگویم که علت جدایی بچه ها از ما همین شک و دو دلی است.

سابقا پرستار برای بچه ها و مستخدم برای کارهای خانه داشتیم ولی مدت هاست آنها را جواب کرده ایم. من از کار روزانه خسته ام. افراد خانواده ام این را می دانند ولی فقط آن را به زبان می آورند و اقدامی نمی کنند. انگار به زبان آوردنش کافی است. فقط وقتی تب شدید دارم همه نگران می شوند. متأسفانه من به ندرت تب می کنم. همیشه با خستگی می خوابم و خستگی را سر چشمه خوشبختی می دانم چون آن قدر خسته ام که فرصت نمی کنم به بدبختی هایم فکر کنم. گاهی شب ها بیدار می شوم و درخلوت در دفترچه خاطراتم چیزی یادداشت می کنم.

من دوستی بنام جولیانا دارم که سالی یک بار دوستان قدیمی دوران مدرسه را برای مهمانی دعوت می کند. همیشه از رفتن به مهمانی طفره می روم چون لباس ندارم. ولی نهایتا همیشه لباس تکراری می پوشم اما کلاهم را تعمیر کرده و بر سر می گذارم و می روم. دخترم میرلا از این واقعیت ها با خبر است. پدرم شخص متدینی است. مادرم از اشراف زادگان قدیم بوده که نسلشان از هم پاشیده است. خودم را از این اشراف زادگان جدا می بینم. در میهمانی جولیانا، کامیلا از هدایای شوهرش پائولو می گوید. جولیانا از جواهرات اهدایی شوهرش حرف می زند. جاجینتا با غرور از این که سر شوهرش کلاه می گذارد و به خاطر بچه ها از او پول می کشد می گوید. مارگریتا با پالتو پوست گرانبهایش از همسرش لوئیجی حرف می زند که قاضی سرشناسی است. جاجینتا از وابستگی شوهرش فدریکو سخن به میان می آورد. اما من این گونه زنی نیستم. احساس می کنم دوستانم همان بچه های مدرسه هستند با همان اداها. آن وقت ها اتوبوس مدرسه به دنبالشان می آمد و حالا شوهرانشان. آن وقت ها با عروسکشان به هم فخر می فروختند و حالا با لباسها، جواهرات و همسرانشان. احساس می کنم دلیل آن که مثل دوستانم نیستم این است که در جمع آنها تنها منم که سر کار می روم . مسئولیت های مالی و نیازمندی های بچه ها به عهده  من است. مادرم معتقد است این مسئولیت ها وظیفه میشل است. از دید مادرم،  من فقط باید حقوقم را پس انداز کنم و شوهرم باید حقوقش را خرج کند.

روز ۶ ژانويه روز اپیفانیا است. در افسانه های ایتالیایی، در این روز بفانا که پیرزنی زشت روست سوار بر جارو از آسمان برای بچه ها هدیه می آورد. من همیشه برای چنین روزی برای بچه هایم کادوهای ارزان قیمت می خرم. شوهرم معتقد است که بچه ها قدر این همه زحمت را نمی دانند که با چه دل خونی کادوها تهیه شده اند.  من اعتقاد دارم که با انجام این کارها شاید بتوانم فرزندانم را کمی بیشتر در دنیای بچگی نگه دارم اما هرگز این  را به زبان نمی آورم. در بچگی میرلا وقتی فهمید بفانا ساختگی است، آن را به زبان آورد. برخلاف من که هرگز به مادرم چیزی نگفتم.

هرگز ممکن نبود باور کنم که آن چه در یک روز اتفاق می افتد ممکن است اهمیت این را داشته باشد که به آن توجهی بشود. زندگیم همیشه به نظرم بی معنی رسیده و جز عروسی ام و تولد بچه ها، حادثه قابل توجهی در آن رخ نداده است. بر عکس از وقتی که از روی اتفاق نوشتن در دفتر یادداشت را شروع کردم، کشف کرده ام که گاهی یک لغت یا یک اشاره کوچک چقدر ممکن است پر معنی باشد.

ضمن بحثی که با شوهرم کردم، به این نتیجه رسیدم که خیلی از دوستان قبل از جنگ خود را کنار گذاشته ایم شاید به این خاطر که وضع مالی مان رو به نزول رفته بود و نمی توانستیم از پس این دوستی ها بربیاییم.

دوستی بنام کلارا پونتی دارم که از شوهرش جدا شده و طراح صحنه فیلم های سینمایی است. او اکنون زن موفقی است. ادعا می کند که همیشه عاشق است. یک بار ازمن پرسید آیا تا به حال به میشل خیانت کرده ای؟ از شنیدن این حرف عصبانی شدم. شوهرم همیشه مشغول گوش دادن به موسیقی واگنر است. کنارش می نشینم و به دوخت و دوز ادامه می دهم. احساس می کنم که شوهرم در رویاهایش، آن چه را که خود دوست دارد باشد، می بیند.

این اواخر میرلا شب ها دیر به خانه می آید. او با کانتونی که وکیلی سی و چهار ساله است در مهمانی شب کریسمس دوست شده است. معتقد است که معاشرتش با این وکیل پولدار کار درستی است. حاضر نیست با پسرهای هم سن خودش که پولی ندارند بیرون برود. می خواهد با کانتونی پولدار حشر و نشر داشته باشد. اعتقاد دارد که دوستان ریکاردو حرف های بی معنی می زنند و آخر سر هم اگر دعوتی کنند به کافه کوچکی می روند که دست و پای آدم از سرما یخ می زند. وی هم چنین عقیده دارد که چیزی جز ازدواج برایش باقی نمانده است، چون نه اسم و رسمی دارد و نه مقام سیاسی، حتی لباس خوبی برای پوشیدن ندارد، پس سعی می کند با کانتونی دوست باقی بماند.

همیشه فکر می کردم که با شوهر و بچه هایم خانواده خوشبختی تشکیل داده ایم، اما اکنون دریافتم که همگی  به هم دروغ می گوییم. مثل خودم که نوشتن در دفترچه را از بقیه پنهان می کنم. فکر می کنم که ما همیشه میل داریم آن چه را در گذشته اتفاق افتاده فراموش کنیم، چون اگر غیر از این باشد از تمامی عیوب همدیگر با خبر می شویم. باید دفترچه را از بین ببرم، چون از زمانی شروع به نوشتن کردم پی به این حقایق برده ام.

یکشنبه ها به مادرم سر می زنم. معتقدم که پیرها دوست دارند در خانه آفتاب گیر زندگی کنند. پدر و مادرم هم سن هستند. اما پدر بیشتر احساس سرزندگی و جوانی دارد. وقتی از خودم و شوهرم و بچه ها با مادرم حرف می زنم احساس می کنم از کسانی حرف می زنم که دوستشان دارم. اما مادرم طوری رفتار می کند که انگار از آدم هایی حرف می زنم که به زور بین آنها قرار گرفته ام. نظرم این است که از نسلی هستم که از نشان دادن خستگی شرم ندارد. اما مادرم هرگز خستگی اش را نشان نمی دهد. مادرم زن سردی است و معمولاً فقط در مورد چیزهای مالی با من حرف می زند.

میرلا هنوز شب ها دیر به خانه می آید. از آنتونی کادو قبول کرده است. مادرم او را شبیه من می داند. من هرگز مانند میرلا نبودم. مادر عشق مرا به میشل قبول نداشت و آن را از سر اجبار و برای خروج از خانه می دانست، حالا همان طور میرلا را مانند من می داند که برای فرار از خانه جذب کانتونی شده است.

میشل هفتاد هزار لیراضافه حقوق گرفته و آن را به من داده است. اول تصمیم گرفتم خدمتکار نیمه وقت استخدام کنم اما بعد ترجیح دادم برای میرلا پالتو بخرم و برای تولدش جشن بگیرم. من احساس می کنم پیر شده ام و چیزی برای خودم نمی خواهم.

امروز ۱۹ ژانویه است و اتفاق عجیبی رخ داد. در نگهبانی اداره مردی جوان، قدبلند و شیک پوشی مرا دید و چشم از من برنمی داشت. او مرا خانم زیبا خطاب نمود. در اداره آرام و قرار نداشتم و می ترسیدم به سراغم بیاید اما از این که مورد توجه مرد جوانی قرار گرفته بودم دچار شعف و پیچیدگی های رفتاری شدم. انگار در خارج از خانه زندگی دیگری انتظار مرا می کشد، مثل زمانی که در دفترچه می نویسم. احساس خوشی دارم. دیگر نگرانی مالی ندارم. برای خودم پیراهن زیر آبی خریدم اما آن را پس خواهم داد، چون عکس العمل میشل با دیدن آن برایم خوشایند نبود.

بعد از ببیست و سه سال ازدواج تازه متوجه شدم که برای خودم زیاد وقت ندارم. امروز به قصد خرید برای میرلا به مرکز شهر رفتم. چیزی نخریدم چون همه چیزها گران بودند اما با تاکسی به خانه آمدم و انعام هم دادم، تازه احساس خوبی داشتم. دخترم قبول ندارد برایش جشن تولد بگیرم. میرلا و ریکاردو هر دو اقتصاد سیاسی می خوانند. من نگران رابطه نزدیک دخترم با کانتونی هستم اما میرلا نگرانیم را برطرف کرد. برای تولد دخترم پالتو قرمزی خریده و به او کادو دادم.

خسته هستم واشتها ندارم. کاش اتاق مخصوص خودم را داشتم. از تظاهر کردن متنفر هستم اما مجبورم به آن تن بدهم. از این که مرا به خاطر دفترچه ام دست بیندازند نگرانم. میشل در کار خانه به من کمک نمی کند. اما من در کار کردن بیرون خانه به او کمک می کنم. ریکاردو مثل پدرش نیست به من در کار خانه کمک می کند. میرلا با آدم های مسن به بار می رود. می ترسم با میشل در مورد میرلا حرف بزنم. با نیرنگی کارهای میرلا را به دختر همکارم نسبت دادم. میشل آن را تقبیح کرد. حتی حاضر نشد میرلا را جای آن دختر فرض کند.

برای تولد میرلا، پدرم، مادرم و پدر شوهرم برای صرف ناهار منزل ما بودند. پدر شوهرم سرهنگ بازنشسته است و زن ها را تحقیر می کند. او منتظر ازدواج ریکاردو و تولد نتیجه اش است. نتیجه ای که حتما باید پسر باشد. سر میز ناهار از میشل خواستم مرا والریا صدا کند نه ماما،  قبول کرد. میرلا خوشحال بود. شب با کانتونی برای شام بیرون رفت و پالتو قرمز زیبایش را پوشید. ساعت طلایی زیبایی از کانتونی هدیه گرفت. از او خواستم ساعت را پس دهد که قبول نکرد.

مارینا گفته میرلا معشوقه کانتونی است و ریکاردو با او دعوا کرده است. خودم را در تربیت میرلا مقصر می دانم. از گفتن حقیقت به میشل واهمه دارم. می ترسم در روزنامه ها نامی از میرلا آمده باشد! همیشه گمان می کردم دختر زیبایم زود ازدواج کرده و بچه دار می شود. اما او فعلا قصد ازدواج ندارد و می خواهد سرکار برود. ریکاردو تصمیم دارد در آینده ما را به مسافرت ببرد اما من می دانم که درآمد عایدی اش را صرف مارینا خواهد کرد. دلم می خواهد سفری به ونیز داشته باشم اما میشل آرزوی میلان را در سر می پروراند. ریکاردو مایل است با کانتونی در مورد میرلا صحبت کند اما من مایلم این کار را میشل انجام بدهد.

به خاطر نوشتن خاطراتم در دفترچه، کارهای خانه را انجام نمی دهم. میشل متوجه قصور من در انجام کارهای خانه شده است. کار زیاد اداره و خستگی را بهانه کرده ام. میشل به حرف هایم در مورد اداره گوش نمی کند. مسئولیت های اداری من برای میشل اهمیت ندارند. امشب در مورد دوستی میرلا و کانتونی با میشل حرف زدم و از آبرویمان گفتم که در خطر است. میشل شباهت زیادی بین اخلاق من و میرلا می بیند. من سابقا با رئیس شرکت تا دیر وقت کار می کردم و او مرا به خانه می رساند. این عمل میشل را ناراحت کرده بود و من نمی دانستم. میشل می پندارد عصبی شده ام. او مرا سابق بر این آزاد حس می کرده در حالی که من این روزها آزادترم.

دیشب مشغول نوشتن خاطراتم بودم که میشل سر رسید و فهمید دارم چیزی می نویسم. سعی کردم موضوع را انکار کنم اما شک را در چهره اش می دیدم. فکر کرد دارم به مردی نامه می نویسم. این روزها مدام مواظب من است. می خواهم دفترچه ام را به اداره ببرم اما آنجا نه وقت دارم و نه آرامش. دفترچه را از بین نمی برم چون پیگیری حوادث به ترتیب از روی دفترچه کارم را آسان کرده است.

میرلا در دفتر وکیلی به نام برونو باریلزی کار گرفته است. شنبه من به اداره خودم رفتم تا آرامش داشته باشم. اداره ما شنبه ها تعطیل است. آن روز ناگهان رئیس به اداره آمد. تازه به راز رئیسم پی بردم که شنبه ها به اداره می آید تا آرامش داشته باشد. رئیس به کافه نزدیک اداره سفارش قهوه داد. با هم قهوه خوردیم. رئیسم سیگار کشید. می دانست سیگاری نیستم. رئیسم باریلزی و کانتونی را به عنوان وکلای خوب و سرشناس می شناخت. با رئیسم قدری کار کردیم و از اداره خارج شدیم. چقدر با او احساس راحتی داشتم.

میرلا کارجدیدش را شروع کرد. ریکاردو به او حسادت می کند. شاید ریکاردو بعد از اتمام درسش برای کار به آرژانتین برود. از تصور خانه بدون بچه ها وحشت می کنم اما میشل مشکلی با رفتن بچه ها ندارد. ریکاردو مارینا را برای معرفی به خانه آورد. پدر مارینا بعد از مرگ همسرش، زن جوانی گرفته و مارینا با نامادری راحت نیست. از مارینا خوشم نمی آید شاید چون خیلی از من جوانتر است. پسرم می خواهد تا قبل از رفتن به آرژانتین ازدواج کند. میشل با ازدواج پسرمان  به این زودی مخالف است. دلم می خواهد با میشل از قصد فرار پدر و مادرم قبل از ازدواج بگویم اما با او راحت نیستم. دیدن پیری پدر و مادرم مرا می ترساند چون به پیری خودم می اندیشم.

هر وقت سلمانی می روم حس می کنم جوانتر شدم. دلم می خواهد شنبه به اداره بروم تا آرامش بگیرم اما می دانم رئیسم در اداره هست و احساس خوبی ندارم. دوستم کلارا به خانه ما آمد تا با میشل در مورد سرمایه گذاری یک فیلم صحبت کند. کلارا هم سن من است اما از من بسیار جوانتر و شادتر نشان می دهد. او همیشه از عشق من به میشل متعجب است. همه ما کلارا را دوست داریم غیر از ریکاردو. قرار شد میشل داستان فیلمی را بنویسد و برای کلارا ببرد. میشل در وقت های بیکاری اش یک داستان عشقی نوشته است. شاید کلارا این داستان را به بهای مناسبی از میشل بخرد. شاید دیگر میشل در بانک کار نکند و من هم بتوانم به ونیز سفر کنم. رئیسم به من گفت که شنبه در اداره منتظر من بوده است و من خیلی متعجب و خوشحال شدم. در مورد رئیسم و توانائی هایش با مادرم صحبت کردم اما او مرا و رئیسم را قبول ندارد. شنبه بعد به اداره رفتم اما رئیسم به خاطر تولد پسرش نتوانست بیاید. به خانه برگشتم و کارهای خانه را انجام دادم. میشل خیلی دیر، خسته به خانه آمد.

روز یکشنبه با مادرم تلفنی حرف زدم و دعوا کردیم. از این که شنبه برنامه ام به هم خورده بود ناراحت بودم و دق دلم را بر سر مادر خالی کردم. من یکشنبه ها به دیدار مادرم می روم ولی این یکشنبه کار زیاد خانه را بهانه کردم و نرفتم. میشل و بچه ها یکشنبه ها تا ظهر می خوابند، من برای شوهرم در تخت صبحانه می برم. کاش من هم می توانستم گاهی استراحت کنم اما کسی نیست کارها را انجام بدهد. پشیمان شدم با مادرم تماس گرفتم، برای پدر میوه خریم و برای مادر دسته گل بنفشه، به دیدارشان رفتم. با مادر از وکیلش برتولتی که باعث بدبختی ما در بچگی شده بود حرف زدم. اگر وکیلمان درست کارش را انجام داده بود حالا ما این قدر فقیر نبودیم. اصلا بهتر که دارایی نداریم، نباید شرمی از فقر خود داشته باشیم.

رئیسم را در اداره دیدم و قرار گذاشتیم شنبه آینده ساعت چهار همدیگر را در اداره ببینیم. دربان خانه مان کانتونی را دیده بود که میرلا را به خانه رسانده بود و نامزدی میرلا را به من تبریک گفت. کاش می توانستم از سابینا در مورد میرلا بپرسم، آن دو با هم دوست و همکلاس هستند اما مطمئنا جوابی نخواهم گرفت. هرچه سعی می کنم به بچه هایم و دوستانشان نزدیک تر شوم از آنها دور می شوم.

امروز به اداره نرفتم و اتاق میرلا را گشتم اما چیز مشکوکی پیدا نکردم. با دیدن لباس های دخترم فهمیدم که چقدر فقیر هستیم. ما در عین حال که همدیگر را دوست داریم اما در حال دفاع از خودمان هستیم. میرلا اولین حقوقش را گرفت. به من گفت که برخلاف گفته ما کار کردن اصلا مشکل نیست و مثل تفریح است. حتی خستگی ناشی از کار رضایت بخش است. او از شنیدن اسم فامیلش ، خانم کسادتی، در محل کار اعتماد به نفس بالایی پیدا کرده است.

به دخترم گوشزد کردم که تمام درآمدمان را خرج بچه هایمان کردیم تا شاد باشند و برای خود کاری نکردیم. اما آنها خوشحالند چون می توانند درآمدشان را خرج خود کنند. میرلا دلش می خواهد مثل باریلزی وکیل معروفی بشود حتی اگر ازدواج کند و بچه دار شود. کار زن فقط کلفتی، خانه داری و نگهداری از شوهر و بچه نیست، حق تفریح هم دارد.

ریکاردو از کار و حقوق میرلا عصبانی است. از اول با هم رقیب بودند اما من آن را به حساب حسادت های بچگانه می گذاشتم اما حالا حس می کنم تنفر در بین است. او دختران امروزی را خلاصه شده در مادیات و عشق به مردان مسن می بیند. به ریکاردو قول دادم که پول هفتگی اش را دو برابر خواهم کرد تا کمی آرامش بگیرد. او دوست دارد همسر آینده اش مثل من باشد نه خواهرش، همان طوری که میشل دوست داشت من مثل مادرش باشم. من در سال های جنگ برای کمک خرج خانواده شیرینی می پختم و می فروختم. ریکاردو می خواهد با مارینا ازدواج کند و خود به آرژانتین برود و کار کند. می خواهد مارینا را پیش ما بگذارد. از من خواسته شنبه آینده در خانه باشم تا سه نفری حرف بزنیم. قرار هفته آینده را با رئیسم به هم زدم. او هم مثل من از این وظایف خانوادگی خسته است. برای همسرش پالتو پوست و برای دخترش دوچرخه خریده و من چک هایشان را پست کردم. قیمت پالتو پوست خیلی بالا بود، غبطه خوردم.

امروز یکشنبه است و میشل پیش کلارا رفته است تا موضوع فیلم را مطرح کند. میرلا با دوستش سابینا شام را بیرون می خورد. ریکاردو پیش مارینا است. من با خیال راحت به کارهای خانه رسیدگی کردم و در دفترچه ام خاطرات نوشتم. میشل به خانه برگشت و با ریکاردو شام خوردیم. آن دو سرحال و خوشحال بودند و من متاسف که تمام روز کار کرده و کشوها را مرتب نموده بودم. پسرم رضایت پدرش را برای نامزدی با مارینا گرفت. میشل محو جوانی و شب زنده داری کلارا شده است.

روز شنبه مارینا به خانه ما آمد. دختر سرد و بی حالی است، از سلیقه ریکاردو در تعجب هستم. من حضورش را خوش آمد گفتم. برای من درس و پس از آن کار ریکاردو خیلی مهم است، حاضرم با مارینا ازدواج کند و تا دو سال زنش را در خانه تحمل کنم. یادم به مادر شوهرم افتاد که سال ها با او زندگی و تحملش کردم. موقع خروج پسرم و نامزدش، میرلا به خانه آمد. دخترم نامزد برادرش را دوست ندارد. در خلوت از میرلا می خواهم تکلیفش را با کانتونی برای ما مشخص کند. کانتونی پدر و مادر ندارد که میرلا را پیش آنها ببرد و معرفی کند.

با کلارا تماس گرفتم و از نگرانی میشل برای پذیرفتن داستان فیلمش حرف زدم. هنوز کلارا به علت گرفتاری فرصت نکرده داستان را بخواند. حتی اضافه کردم که در صورت پذیرفته شدن این داستان، زندگی ما از نظر مالی می تواند خیلی بهتر شود. اکنون پشیمانم که چرا این حرف ها را زده ام.

شب خواب ندارم. آهسته بیدار شدم و در دفترچه ام نوشتم. این روزها احساس می کنم جوان و زیبا شده ام. دیگر مطمئن هستم که رئیس اداره عاشقم شده چون امروز برایم از باغچه خانه شان گل میموزای خوشبو آورده بود. از امروز دارم به اسم کوچک رئیسم که گوئیدو است فکر می کنم. او هم مثل من در میان خانواده است اما مرد تنهایی است. تشویقش کردم که خالق اثری باشد تا کمتر احساس تنهایی کند، مثلا خاطره بنویسد. من عمرم را صرف بچه هایم کرده ام و آنها نهایتا مرا ترک خواهند گفت. اما گوئیدو می گوید آنها ما را ترک نمی کنند، هم آنها را داریم و هم تنها هستیم. کاش می شد به سن 45 که رسیدیم در زندگی و انتخاب خود تجدید نظر کنیم. من به رئیسم گفتم که همیشه مواظب حالش بوده ام و او هم اولین روزی را که اداره آمدم به یاد داشت. بعد از کار پیشنهاد کرد مرا با ماشینش  به خانه برساند اما قبول نکردم.

برای این که میشل و بچه ها مواظب اعمالم نباشند، من مواظب آنها هستم. کاش ریکاردو زودتر به آرژانتین می رفت تا من از اتاقش استفاده کنم. میشل امروز خسته و عصبی به خانه آمد. کاش می شد در مورد دفترچه ام به مادرم، میشل  یا دوستی حرف می زدم . مادرم همیشه در حال دوزندگی است. کلارا پیشنهاد کرده فیلمی را ببینیم که در آن مردی زن دار عاشق زنی دیگر می شود. با میشل آن را دیدیم اما نپسندیدیم. باید شنبه آینده با رئیسم صحبت کنم و خودم را از ماجرای شنبه ها بیرون بکشم.  میشل تازگی ها جوانتر و سرحال تر شده ، مثل ریکاردو که شادتر شده است. ریکاردو به خاطر مارینا، اما میشل احتمالا برای داستان فیلمش. شاید رئیسم هم از دیدارهای روز شنبه با من انرژی می گیرد. کاش اداره نروم یا حداقل شنبه ها نروم تا این بی قراری ها پایان یابد.

ریکاردو برای زن ها ارزش دوستی قائل نیست، اما میرلا رفتار زنان متجدد امروزی را بستگی به تربیت و موقعیت جدید آنها می داند. کلارا امروز زنگ زد و برای بعد ازظهر با میشل قرار گذاشت. ریکاردو ناهار منزل مارینا دعوت دارد. من دلم می خواهد بهانه ای پیدا کنم و به رئیسم زنگ بزنم. اما منصرف شدم چون یک دنیا رخت اطویی دارم.

فردا اولین روز بهار است و من بهار را دوست دارم. کلارا داستان فیلم میشل را پذیرفته اما از میشل خواسته تا با هم کمی آن را تغییر دهند و به دست کارگردان برسانند. میشل نه تنها از خانه  و ماشین کلارا حرف می زند از جوانی و زیبایی او سخن به میان می آورد. حسادتم گل کرد و گفتم کلارا آن چنان که فکر می کند خوب نیست چون مردم می گویند مرتب رفیق می گیرد. میشل ایرادی در این کار نمی بیند. اما همین کار را برای من که بچه دارم و مادر هستم نمی پسندد. او سال ها است که با این حرف ها مرا می فریبد و من هم به دروغ تاییدش می کنم.

با موافقت میشل، برای عید پاک مارینا را برای شام دعوت کردم. میشل تازگی ها برای وقوع جنگ جهانی سوم و توقف فیلمسازی نگران و عصبی است. من برایش از جنگ لیبی و حبشه گفتم و از این که همیشه ایتالیا درگیر جنگ بوده ولی پیشرفت کرده است. او مرا زن نفهم خطاب کرد و ناراحت شدم. برسر مسئله جنگ بین میرلا و ریکاردو بحث پیش آمد و میشل با میرلا دعوا کرد و اشکش را در آورد. میرلا درست حرف می زد اما به خاطر زن بودنش همیشه مورد حمله قرار می گیرد.  

امروز پنج شنبه مقدس بود. میشل امشب پیش کلارا رفته است. بچه ها هم بیرونند. امروز رئیس از من و خانم مارچلینی که تایپیست است خواست به اداره برویم. وقتی همکارم کارش تمام شد و رفت، رئیسم از من خواست کمی بیشتر بمانم، ماندم. کیفم روی میز بود و اسمم رویش حک شده بود. این کیف را از میشل برای تولدم کادو گرفته ام. رئیسم در حالی که با من حرف می زد، دستش را روی حروف اسم من می کشید. انگار داشت مرا نوازش می کرد. دست مرا در دست گرفت و با هم از علاقه جدیدی که پیش آمده حرف زدیم. پس از آن من به کلیسا رفتم و گوئیدو مرا تا کلیسا همراهی کرد. مرا به نام والریا صدا کرد و موقع رفتن دست مرا گرفت و بوسید. سال ها بود کسی چنین محبتی به من نکرده بود، چقدر احساس کردم خوشبختم. 

روز عید پاک خانه را تزیین کردم. کشیش برای تقدیس خانه آمد. میشل دسته گلی خرید و برای تشکر پیش کلارا رفت. پسرم با نامزدش به کلیسا رفتتند. من و دخترم به کلیسا رفتیم و من برای نجات این روزهای خودم و میرلا دعا کردم. منتظر میشل شدیم که نیامد. پدر و مادرم به خانه ما آمدند. شام خوبی درست کردم. قبل از رسیدن میشل به خانه، پادوی گل فروشی سبد گل بزرگی از طرف رئیسم برایم آورد. سبد گل حدود ده هزار لیر ارزش داشت. ریکاردو با پررویی گفت کاش به جای آن پول نقد کادو داده بود. شاد بودم و هیجان زده، نتوانستم شام بخورم. برگی از گل ها را که زرد لیمویی بود لای دفترچه ام خشک کردم. 

در اداره گاهی رئیسم به اتاقم تلفن می زند و وقتی می روم فقط اذعان می کند که قصد دیدار مرا داشته است. بعد از مدت ها من از ته دل می خندم. خدا مرا ببخشد باید وجودم را از گناه پاک کنم. نمی دانم چرا نمی توانم.

ریکاردو دفترچه مرا دید اما حواسش را پرت کردم و دفترچه را پنهان کردم. از سابینا که دختر قد بلند و ساکتی است و سال هاست با میرلا دوست است خواستم میرلا را نصیحت کند. اما بعید می دانم کاری انجام بدهد.

در اداره گوئیدو دست های مرا غرق بوسه می کند. به او گفتم نباید دیگر شنبه ها همدیگر را در اداره ببینیم. قرار شد سه شنبه یکدیگر را در کافه ای ببینیم. مرا با ماشینش به خانه رساند. خانه برایم زندان شده است. مدام به بقیه می گویم که حالم خیلی خوب نیست. دوست ندارم با میشل به سینما بروم. میشل منتظر جواب داستان فیلمش است.

به کلارا زنگ زدم و از او خواستم روزی به خانه اش بروم و قبول کرد. کلارا داستان فیلم میشل را دوست دارد اما زیاد به موفقیت آن امیدوار نیست.

امروز با رئیسم در کافه ای قرار داشتم. می خواستم نروم اما وقتی او اداره را ترک کرد، من هم با عجله به دنبالش رفتم. در کافه به او گفتم که دیگر نباید یکدیگر را روزهای شنبه یا حتی در کافه ای ملاقات کنیم. او دستم را گرفت و گفت که بدون من نمی تواند زندگی کند. وقتی مرا به خانه می رساند در جایی توقف کرد و باز هم از من خواست در تصمیمم تجدید نظر کنم. قبول کردم روزهای شنبه همدیگر را ببینیم. به خانه که رسیدم فهمیدم میرلا هم خانه است چون کانتونی به نیویورک رفته و هنوز برنگشته است.

شب زنده دار شده ام و همه به این خصلت من عادت کرده اند. زیاد کار می کنم تا به گوئیدو کمتر فکر کنم. من احتیاج دارم با کسی حرف بزنم. میشل شب ها پیش کلارا می رود. ریکاردو با نامزدش اوقات را می گذراند. میرلا مدام پیش کانتونی است. نامه های میشل را که سال ها پیش از آفریقا برایم نوشته بود مجددا می خوانم. چقدر برای دیدار مجدد هیجان داشته و اکنون از این هیجان دیگر خبری نیست. عشق و احساسات ما رنگ شرم و گناه را به خود گرفته است. این اواخر میشل مرا زنی سرد حس می کند. اگر در خانه داری و مراقبت از بچه ها کمک کند برای او وقت خواهم داشت.

ریکاردو می خواهد قبل از رفتن به بوئنوس آیرس ازدواج کند اما من راضی نیستم. مرا متهم می کند که هیچ وقت برایش وقت نمی گذارم. میرلا از این که با سابینا حرف زده ام رنجیده است. تنها کسی که مرا می خواهد گوئیدو است. کاش دیگر میشل پیش کلارا نرود، می ترسم.

در اداره از گوئیدو شنیدم که کانتونی به نیویورک رفته تا زنش را طلاق بدهد، باورم نشد، نمی دانستم کانتونی قبلا ازدواج کرده است. باید با میرلا در این مورد صحبت می کردم. وقتی با میرلا حرف زدم کنترل خود را از دست دادم و سیلی محکمی به گوشش زدم. گمان می کردم کانتونی او را فریب داده اما میرلا از اول می دانست که او متاهل است. میرلا دختر زرنگی است و از من خواست اگر باعث آبروریزی ما می شود از خانه برود. من راضی به رفتنش نیستم. او دیگر به مذهب اهمیت نمی دهد. آن چه برایش مهم است طرز تفکرش است. راضی شدم که با کانتونی صحبت کنم و بخواهم دست از سر دخترم بردارد. راستی اگر میرلا دختر مجردی است و کانتونی هم زنش را طلاق داده، حق دارند همدیگر را دوست داشته باشند، اما من چه حقی در قبال گوئیدو دارم؟

خواستم از مشکل میرلا با گوئیدو حرف بزنم اما چه فایده دارد. من هنوز اوضاع خودم برای رئیسم تثبیت نشده و چه حق دارم از دخترم با رئیسم حرف بزنم. احساس می کنم میشل عاشق کلارا شده است. میشل از من خواسته به خانه کلارا رفته و با او حرف بزنم تا بدانم قصد دارد فیلم نامه را به جریان بیندازد یا نه.  برای چهارشنبه آینده از کلارا وقت گرفتم. از میشل خواستم غصه نخورد و به شوخی به او گفتم کم کم به بازنشستگی نزدیک می شویم، با حرکت ناگهانی دستش مرا از خود راند. نمی دانم تازگی ها چرا این قدر عصبی شده است.

امروز دربان اداره کارت ویزیت الکساندر کانتونی را برایم آورد که می خواهد مرا ببیند، او را پذیرفتم. او مرد قد بلند و خوش تیپی است. مودبانه با من حرف زد. از او خواستم دست از سر دخترم بردارد، قبول نکرد. از علاقه دو طرفه حرف به میان آورد. از همسرسابقش ایولین حرف زد که آمریکایی بوده و زندگی بیهوده ای با هم داشتند. در واقع زنش او را ترک کرده و به آمریکا برگشته او هم مجبور شده به آمریکا برود و درخواست طلاق توافقی کند. از اعتقادات متفاوت هر مادر و دختری حرف زد. آمده بود تا تصویری که از او در ذهن دارم تغییر دهد و با میرلا رفتار بهتری داشته باشم. می دانست همه چیز را می دانم اما می ترسم به آن اقرار کنم. به اتاق گوئیدو رفتم. از اداره خارج شده بود. بارانی او را لمس کردم و به خود چسباندم. با گوئیدو تماس گرفتم و از او خواستم به اداره بیاید. به میرلا زنگ زدم و اطلاع دادم برای ناهار منزل نمی روم. گوئیدو آمد و دست هایم را بوسید. از این که دوری اش برایم سخت شده حرف زدم. از قصد سفرم تا دو هفته دیگر به ورونا پیش خاله ام گفتم. او موافقت کرد. حتی می خواست به ونیز که نزدیک وروناست برود و مرا در آن جا ببیند تا پنج روزی را با هم باشیم. مرا در آغوش گرفت و بوسید. از من خواست که عشق و دوستی اش را قبول نمایم.

به خانه رفتم. میرلا از این که کانتونی مرا ملاقات کرده و باعث ناراحتی ام شده غمگین است. میرلا باید از این خانه برود. اعتقاداتش با باورهای ما تناقض دارد. میرلا با خودش و دیگران صادق است اما من صداقت ندارم و حتی در عشقبازی هم عدم رضایت خود را نشان می دهم. میشل که به خانه آمد در مورد سفرم به ورونا و ونیز به او گفتم. راضی به این سفر است. او دیگر مرا نمی بیند، بین من و او بچه ها قرار گرفته اند.

برای ناهار به آپارتمان کلارا رفتم، خانه قشنگی خریده و بسیار شیک تزئینش کرده است. از گرفتاری های کاری حرف زد، از این که این روزها دیگر عاشق نیست. میشل به او گفته دست از کار کردن در بانک خواهد کشید و به دنیای سینما رو خواهد آورد. کلارا از من خواست میشل را از ورود به سینما منصرف سازم، چون دنیای سینما دنیای متفاوتی است و نیاز به آماتوری مثل میشل ندارد. یک شب تا صبح میشل با کلارا کار کرده و حرف زده که من این را نمی دانستم. پیشخدمتش برای ما ناهار خوبی تهیه نمود. سیگار کشید و با هم شکلات خوردیم. کلارا سعادت میشل را در ادامه زندگی کنونی اش می بیند نه در سینما. او حس می کند من خوشبختم. دلم می خواست از گوئیدو و سفر ونیز با کلارا حرف بزنم. کاش نقاط ضعف مرا می دید. کلارا هدف من و میشل را در تربیت بچه ها می بیند، اما هدف خودش را در کار.هر چه صبر کرده بود تا مردی خوشبختش کند موفق نشده بود، پس خود به دنبال خوشبختی رفته بود.

چند روزی قادر به نوشتن نبودم. بیخوابی به خاطر نوشتن خاطرات اذیتم می کرد. میرلا دیگر به من احتیاجی ندارد. ریکاردو از آینده اش می ترسد. رفتارش با مارینا خشن است، در حالی که مارینا مطیع است. میشل دیگر با من درد دل نمی کند و حرف هایش را با کلارا، میرلا و مارینا می زند. همان طوری که من هم دیگر با میشل گرم و صمیمی نیستم و به گوئیدو نزدیک شده ام و جواب بوسه هایش را می دهم. احساس من به میشل از روی عادت است در حالی که احساسم به گوئیدو عاشقانه است. میشل فکر می کند چون دیگر جوان نیستیم مثل سابق با هم گرم و صمیمی نیستیم و نیازی هم نیست. کلارا هم سن من است ولی همیشه عاشق است چون شوهر ندارد. باید مرخصی بگیرم و به ورونا پیش خاله ام  بروم. من پیر نشدم و هنوز جوانم و می خواهم عاشق باشم. نمی خواهم حرف های روزمره بزنم.

به نظرم در اداره دارند به رابطه من و گوئیدو شک می کنند. راجع به کانتونی با مادرم صحبت کردم. مادرم در تربیت میرلا مرا مقصر می داند. وقتی با ماشین گوئیدو به گردش می روم خود را مقصر نمی دانم. پول می تواند خیلی مشکلات را حل کند. ثروت گوئیدو برای من لذت بخش است و باعث آرامش من می شود. می ترسم ناگهانی بمیرم و دفترچه ام به دست دیگران بیفتد. مارینا از امکان سفر ریکاردو ناراحت است. ریکاردو دیگر اعتماد به نفس سابق را ندارد. انگار همیشه به من وابسته است. مدام به سفرم با گوئیدو به ونیز فکر می کنم. میشل یک شب تا سحر پیش کلارا بود و تا روی داستان فیلم با هم کار کنند. تهیه کنندگان به خاطر احتمال جنگ، حاضر به ریسک برای ساختن این فیلم نیستند. از این بابت ما خیلی متاسف هستیم اما به بچه ها نخواهیم گفت. میشل ناراحت است و چند روزی عصبی و رنجور در خانه مانده است. هر لحظه منتظر است کلارا زنگ بزند و داستان فیلمش را قبول کند. دلم برایش می سوزد، فکر می کنم منتظر جواب داستان فیلمش نیست، منتظر خبری از کلارا است. دلم نمی خواهد با میشل به رستوران بروم اما با گوئیدو همه جا به من خوش می گذرد. هیجان دیدار گوئیدو برای من دلچسب است. گاهی در رویاهایم خودم را با گوئیدو در محلی رویایی می بینم، خودم را ثروتمند می پندارم تا لذت ببرم. ثروت گوئیدو به او قدرت می دهد که من دوست دارم. کاش میشل هم پولدار بود. 

افکار گناه آلود من با نوشتن در دفترچه به وجود آمده است. جرات ندارم اعتراف کنم عاشق شده ام، فقر خود و ثروت گوئیدو را بهانه می کنم. من آدم ترسویی هستم. شاید با رئیسم به سفر بروم اما بعد او را برای همیشه کنار بگذارم. لازم دارم به خودم ثابت کنم که هنوز جوانم. شوهرم از احتمال وقوع جنگ برای توضیح عدم موفقیتش در زندگی سود می برد. شنبه گوئیدو دیر آمد و عذرخواهی کرد. روز بدی در خانه داشته و می خواهد زودتر به سفر برویم. من هم موافقم. کنارم آمد و مرا بوسید و تا آخر وقت یکدیگر را می بوسیدیم. به خانه که رسیدم از میشل خواستم با میرلا صحبت کند تا دیگر دیر به خانه نیاید. میشل نمی داند من کانتونی را در اداره ملاقات کرده ام.

ریکاردو از من خواست به ورونا نروم چون می خواهد زودتر ازدواج کند. مارینا آبستن است. به اداره نرفتم. تمام روز فکر کردم و خوابیدم. میرلا وقتی موضوع را فهمید مرا دلداری داد. می خواهد کلفتی نیمه وقت برای کارهای خانه استخدام کند. از او خواستم خودش را از میان دروغ ها و زشتی های ما بیرون ببرد. شب میشل را در جریان گذاشتم. مدتی طولانی می خندید. با ازدواج ریکاردو موافق است و با سفر به آرژانتین مخالف.  در اداره به گوئیدو جریان پسرم را گفتم. هنوز نمی خواهد برنامه سفر را به هم بزنیم. میشل طرفدار ریکاردو است. معتقد است که اگر ما هم حالا با هم دوست بودیم همین اتفاق می افتاد. میشل با پسرمان حرف زد و می خواهد برای او در بانک کار پیدا کند. مارینا خوشحال است که از پسرم جدا نمی شود.

دوستان میشل قول داده اند ریکاردو را در بانک استخدام کنند. میشل مشغول کار، پول در آوردن و روزنامه خواندن است تا خودش را از حقایق دور نگه دارد. من دنبال شناخت خود هستم، هر چه بیشتر خود را می شناسم بدتر می شوم. نامه خاله ماتیلا رسید، مرا در ورونا می پذیرد. من خواستار تعویق سفر هستم چون پسرم می خواهد ازدواج کند اما گوئیدو مخالف است. در بار یک هتل با گوئیدو نشسته بودیم که برادر زنش سر رسید و ما را با هم دید. البته به کسی چیزی نمی گوید. اما دیگر نباید بگذاریم این کار تکرار شود. بعد از عروسی پسرم حتما به سفر خواهم رفت و با گوئیدو تنها خواهم بود. اما نمی دانم به خودم راست می گویم یا نه.

مارینا به خانه ما آمد، با او بد حرف زدم. قرار است در ماه دسامبر نوه ام دنیا بیاید. مارینا جهیزیه نداره، خودم برایش جهیزیه آماده خواهم کرد. به او گفتم که خوب فکرهایش را بکند چون هنوز دیر نیست، شاید بخواهد با مرد متمولی ازدواج کند. مادرم برای ازدواج ریکاردو، نوه عموی ما، یعنی کنتس دالمو را درنظر گرفته تا املاک از دست رفته اش به او بازگردد. هر چند که ما راضی هستیم به خاطر وجود بچه، ریکاردو مارینا را بگیرد. مارینا گریه می کرد. او را بغل گرفتم. دیگر هر شب به خانه ما می آید. میشل در اتاق خواب می ماند تا راحت باشد. اما من جای خلوتی برای خودم ندارم. خسته هستم. گوئیدو اصرار دارد قبل از عروسی به سفر برویم. نمی توانم. پسرم می خواهد من در خانه بمانم و بچه داری کنم و مارینا سر کار برود، مارینا هیچ کاری بلد نیست. اگر اداره نروم گوئیدو را نخواهم دید. مارینا می خواهد جای مرا بگیرد. اجازه نمی دهم. می خواهند اگر بچه دختر باشد اسمش را والریا بگذارند.

میشل صفحه خریده و شب ها گوش می کند. پدرم وقتی دفتر وکالتش را بست و کار نکرد روحا از دست رفت. اما مادرم کماکان زنده است. زن ها هرگز از کارهای خانه بازنشست نمی شوند. نتوانستم گوئیدو را شنبه ببینم چون پدر مارینا به دیدار ما آمد. عروسی 13 ژوئن خواهد بود. به پدر مارینا گفتیم عجله برای عروسی به خاطرسفر ریکاردو است، قبول کرد. معلوم نیست با دخترش همدست است یا این که از هیچ چیز خبر ندارد. سفرم را به تعویق انداخته ام. مارینا مانع جوانی و خوشبختی من است. من از همه چیز می گذرم تا قوی تر باقی بمانم.

دوست ریکاردو می خواهد مارینا را به عنوان حسابدار در مغازه جوراب فروشی اش استخدام کند. مادرم ناراضی است. مادرم و دخترم مرا نمی فهمند. من پل بین دو نسل هستم. ریکاردو و مارینا چمدانی که در آن دفترم را قایم کرده بودم  برداشته بودند تا شناسنامه ریکاردو را در آن پیدا کنند. شانس آوردم که در آن قفل بود. به آنها تشر زدم که حق ندارند به وسایل من دست بزنند. ریکاردو فکر کرد نقش مادر شوهر را بازی می کنم. از پدرش خواست بگذارد من بعد از مراسم عروسی به مرخصی بروم. کارهای خانه را مارینا و خدمتکاری که خواهند گرفت، انجام خواهند داد. دوست دارم به سفری آزاد بروم اما نمی خواهم مارینا هر چه را با سختی ساخته ام تصاحب کند، پس به سفر نخواهم رفت.

مارینا و ریکاردو در ناهارخوری ورق بازی می کنند. میشل در اتاقش صفحه گوش می کند. میرلا در اتاقش درس می خواند. من مکانی برای خودم ندارم. گاهی به اتاق میرلا پناه می برم. میرلا می خواهد اتاقش را تا دو سه ماه دیگر تخلیه کند تا من آن را تصاحب کنم. خودش با کانتونی به دفتری که باریلزی برایشان در میلان بازخواهد کرد خواهد رفت. در میلان در پانسیونی اقامت خواهد کرد. کانتونی هنوز نتوانسته همسرش را طلاق دهد. من آرزوی ازدواج میرلا را دارم. میرلا اخلاقی شبیه پدرش دارد. مارینا یک باره تصمیم گرفت بچه را سقط کند اما من مانع شدم. به مارینا گفته ام بچه شان را نگه می دارم. ریکاردو و مارینا دوست دارند آزادانه سفر کنند. بچه را پیش من خواهند گذاشت اما نمی دانم برای چه مدت. میرلا قطعا از پیش ما خواهد رفت اما بعید می دانم ریکاردو بتواند ما را ترک کند. او موجود وابسته ای است، مثل من است. اگر بچه ها می رفتند من می توانستم بیشتر و بهتر با گوئیدو باشم و احساس جوانی کنم. با رفتن میرلا و تولد بچه، من در اتاق میرلا می مانم و از بچه مراقبت خواهم نمود. ریکاردو ومارینا هم در اتاق خود خواهند بود.

همه چیز از آنجا شروع شد که دفترچه را خریدم. تا آن روز برای همه ماما بودم، اما تا چند روز دیگر مادرشوهر و مادربزرگ خواهم شد. زندگی برای من یک سفر همراه با امید است، اما این امید هرگز به حقیقت نخواهد رسید. من زندگی ام را صرف دیگران کردم. به قول گوئیدو من به دیگران اجازه می دهم مرا خورد کنند و برایم تصمیم بگیرند. اما من نخواهم گذاشت سرمایه یک عمرم را از من بگیرند. چه بد که در حال تبدیل شدن به یک پیرزن بدجنس هستم. باید بعد از عروسی دو ماه با گوئیدو به سفر بروم و در بازگشت هم با او ارتباط داشته باشم. بگذار مارینا خانه داری و بچه داری کند.

من و گوئیدو هنوز در اداره همدیگر را می بینیم. به هم گفته ایم که یکدیگر را دوست داریم اما من می دانم که ما هرگز به هم نمی رسیم. ما زندانی هایی هستیم پشت میله های نامریی. او حاضر است مرا از این جا برای همیشه به جای دیگری ببرد. اما ما برای این کارها خیلی پیر هستیم. برای من همین عاشقی و درک احساسات لطیف مان کافی است. چند روز دیگر، روز دوشنبه، عروسی ریکاردو است و من به سر کار نخواهم رفت. شب ها آرام کنار میشل می خوابم، او خودش را به خواب می زند و من هم همین کار را می کنم.

امروز یکشنبه است از کلیسا برگشتم و کانتونی و میرلا را در ماشین دیدم. دستی برایشان تکان دادم. دربانمان می خواهد بداند کی ازدواج می کنند، به او گفته ام پائیز امسال در میلان. سه تا بلیط فوتبال خریدم و به میشل و ریکاردو ومارینا دادم. آنها برای دیدن مسابقه رفته اند. مثل شروع نوشتن در دفترچه، خواستم تنها باشم. باید به مارینا آشپزی یاد بدهم. باید همان زمان که گوئیدو به من پیشنهاد سفر داد با او می رفتم. من ترسو و دورو هستم. باید دفترچه را از بین ببرم. شب ها که دور هم هستیم ظاهرا خانواده ای خوشبختیم، فقط خدا می داند که ما چقدر خودمان را گول می زنیم. من امشب دفترچه را می سوزانم تا به دست مارینا نرسد. می خواستم زن جوانی شوم اما فقط زن بدجنسی شدم. دیگر چیزی نمی نویسم. این آخرین نوشته های من است تا روزی که اسمم، والریا را روی سنگ قبر بنویسند. شاید در آن روز ریکاردو فکر کند من زن مقدسی بوده ام. تا چند لحظه دیگر وقایع زندگی من که از ۲۶نوامبر ۱۹۵۰ شروع و تا ۲۲ ماه می ۱۹۵۱ ادامه پیدا کرد در این دفترچه خواهد سوخت.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 18:42  توسط     |    
یک نظر                     
+ نوشته شده توسط پاندورا روزبه در سه شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۳ و ساعت 14:0 |

عقاب شعری است که خانلری به صادق هدایت اهداءنمود ومن هم آن را اهدا می کنم به تمام دوستان فیس بوک وتما م کسانی... که درراه آزادی وعزت وکرامت انسانها تلاش می نمایند
گشت غمناک دل وجان عقاب
چون ازودورشد ایام شباب
دید، کش دوربه انجام رسید
آفتابش به لب بام رسید
باید ازهستی دل برگیرد
ره سوی کشوردیگر گیرد
خواست تاچاره ناچارکند
دارویی جویدو درکارکند
صبحگاهی زپی چاره کار
گشت برباد سبک سیر سوار
گله کاهنگ چراداشت به دشت
ناگه ازوحشت پرولوله گشت
وآن شبان ،بیم زده،دل نگران
شدپی بره نوزاد،دوان کبک، دردامن خاری آویخت
مار،پیچید وبه سوارخ گریخت
آهو،استادونگه کردورمید
دشت را خط غباری بکشید
لیک صیاد سردیگرداشت
صیدرا فارغ وآزادگذاشت
چاره مرگ نه کاری است حقیر
زنده راجان نشود ازدل سیر
صید،هرروزبه چنگ آمده زود
مگرآن روزکه صیاد نبود
آشیان داشت درآن دامن دشت
زاغکی زشت وبداندام وپلشت
سنگها ازکف طفلان خورده
جان زصدگونه بلا دربرده
سالها زیسته افزون زشمار
شکم آگنده زگند ومردار
برسرشاخ ورا دید عقاب
زآسمان سوی زمین شد به شتاب
گفت :«کای دیده زما بس بیداد
باتوامروز مرا کار افتاد
مشکلی دارم اگربگشایی
بکنم هرچه تو می فرمایی »
گفت:«مابنده درگاه توایم
تا که خواهیم هوا خواه توایم
بنده آماده،بگوفرمان چیست
جان به راه توسپارم،جان چیست
دل چودرخدمت توشادکنم
ننگم آید که زجان یادکنم »
این همه گفت ولی با دل خویش
گفتگویی دگرآورد به پیش:
کاین ستمکارقوی پنچه کنون
ازنیازست چنین زاروزبون
لیک ناگه چوغضبناک شود
زوحساب من وجان ،پاک شود
دوستی را چونباشد بنیاد
حزم را بایدم ازدست نداد
دردل خویش چواین رای گزید
پرزدودورترک جای گزید
زاروافسرده چنین گفت عقاب
که:مرا عمرحبابی است برآب
راست است این که مرا تیز پرست ،
لیک پرواز زمان تیزتراست
من گذشتم به شتاب ازدرودشت
به شتاب ایام ازمن بگذشت
گرچه ازعمردل سیری نیست
مرگ می آیدو تدبیری نیست
من واین شهپرواین شوکت وجاه
عمرازچیست بدین حد کوتاه؟
توبدین قامت وبال ناساز
به چه فن یافته ای عمردراز؟
پدرم ازپدرخویش شنید
که یکی زاغ سیه روی پلید
با دوصد حیله به هنگام شکار
صدره ازچنگش کردست فرار
پدرم نیز به تو دست نیافت
تابه منزلگه جاوید شتافت
لیک هنگام دم بازپسین
چون تو برشاخ شدی جایگزین
ازسرحصرت بامن فرمود :
کاین همان زاغ پلیدست که بود
عمرمن نیز به یغما رفته است
یک گل ازصدگل تونشگفته است
چیست سرمایه این عمردراز ؟
رازی اینجاست توبگشا این راز؟
زاغ گفت :ارتو دراین تدبیری
عهد کن تاسخنم بپذیری
عمرتان گر که پذیرد کم کاست
دیگری راچه گنه ،کاین زشماست
زآسمان هیچ نیاید فرود
آخرازاین همه پرواز چه سود
پدرمن که پس از سیصدواند
کان اندز بد ودانش پند ،
بارها گفت که برچرخ اثیر
بادهاراست فراوان تأثیر
بادها که کززبرخاک وزند
تن وجان را نرسانند گزند
هرچه ازخاک شوی بالاتر
بادرابیش گزنداست وضرر
تابدانجا که براوچ افلاک
آیت مرگ شود ،پیک هلاک
ما ازآن سال بسی یافته ایم
کزبلندی رخ برتافته ایم
زاغ رامیل کند دل به نشیب
عمربسیارش ازآن گشته نصیب
دیگراین خاصیت مردارست
عمرمردارخوران بسیارست
گندمردار بهین درمانست
چاره رنج تو زان آسانست
خیزوزین بیش ره چرخ مپوی
طعمه خویش برافلاک مجوی
ناودان ، جایگهی سخت ونکوست
به ازآن کنج حیاط ولب جوست
من که بس نکته نیکودانم
راه هربرزنو هرکو دانم
خانه ای درپس باغی دارم
واندرآن گوشه سراغی دارم
خوان گسترده الوانی هست
خوردنیهای فراوانی هست
آنچه زآن زاغ چنین دادسراغ
گندزاری بود اندرپس باغ
بوی بدرفته ازآن تا ره دور
معدن پشه ،مقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل وجان
سوزش و کوری دودیده ازآن
آن دو،همراه رسیدند ازراه
زاغ برسفره خود کردنگاه
گفت خوانی که چنین ا لوانست
لایق حضرت این مهمانست
می کنم شکر که درویش نیم
خجل ازما حضرخویش نیم
گفت وبنشست وبخورد ازآن گند
تابیاموزدازآن مهمان پند
عمردراوج فلک برده به سر
دم زده درنفس باد سحر
ابررادیده به زیر پرخویش
حیوان را همه فرمانبرخویش
بارها آمده شادان زسفر
به رهش بسته فلک طاق ظفر
سینه کبک وتذرووتیهو
تازه وگرم شده طعمه او
اینک افتاده براین لاشه وگند
باید اززاغ بیاموزد پند
بوی گندش دل وجان تافته بود
حال بیمار ی دق یافته بود
دلش ازنفرت وبیزاری ریش
گیج شد،بست دمی دیده خویش
یادش آمد که برآن اوج سپهر
هست پیروزی وزیبایی ومهر
فروآزادی وفتح وظفرست
نفس خرم باد سحرست
دیده بگشود وبه هرسو نگریست
دید گردش اثری زینها نیست
آنچه بودازهمه سوخواری بود
وحشت ونفرت وبیزاری بود
بال برهم زدوبرجست ازجا
گفت کای یار ببخشای مرا
سالها باش بدین عیش بناز
توومردار،توعمردراز
من نیم درخوراین مهمانی
گند ومردارتراارزانی
گرکه براوج فلکم باید مرد
عمردرگند به سرنتوان برد
شهپرشاه هوااوج گرفت
زاغ رادیده براو مانده شگفت
سوی بالاشد وبالاترشد
راست بامهر فلک همسرشد
لحظه ای چند براین لوح کبود
نقطه ای بود وسپس هیچ نبود

5 hrs · Like · 3
..

 

 

 

 

 

 

Write a comment...


..

 

 

 

 

 

 


Bibi Kasrai

16 mins · .

 

When we were kids, we would get writing assignments asking questions like "what would you like to become when you grow up" or " Is material wealth better than knowledge". Personally I thought they are all stupidly posed questions and a good reason is I still don't know what I want to become when I grow up and the other question was hypocritical because everyone's answer had to be knowledge:)
 Now this is what I think- Money is an energy and like any other energy it can be used...
 See More

 

 


LikeLike · · Share.

 

 

 

2 people like this..

 

 

 

 

 

 


Write a comment...

 

 

+ نوشته شده توسط پاندورا روزبه در شنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۳ و ساعت 11:23 |

آن دو دست سبز جوان را می‌گویم

الهام ملک‌پور

آدم می‌تواند سال‌ها در یک شعر متوقف شود

«همین‌طوری راه افتادم، مثل بچه‌ای که در جنگل گم می‌شود. به همه‌جا رفتم و در همه‌چیز خیره شدم و همه‌چیز جلب‌ام کرد تا عاقبت به یک چشمه رسیدم و خودم را توی آن چشمه پیدا کردم. خودم که عبارت باشد از خودم و تمام تجربه‌های جنگل، اما شعرهای این کتاب درواقع تجربه‌های من هستند و جستجوهای من برای رسیدن به چشمه.» - فروغ فرخزاد (مجله‌ی آرش، شماره‌ی هشت، تیرماه 1343)

وقتی از شاعر می‌نویسی، از هیچ‌چیز نمی‌نویسی به این دلیل که «وجود برجسته و مشخص نیست و نیستی مرز آن را تشکیل می­دهد». یک شعر در همین مرزهاست که پیدایش می‌شود و نیستی همان کیفیتی از حضور است که کلمه‌ها سعی می‌کنند از آن بگریزند، ولی در همان حال به دام آن می‌افتند، درست همان جایی که شاعر قدم‌هایش را توی جنگل می‌شمارد.

نوشتن از فروغ فرخزاد، نوشتن از شاعری متولد هفتم دی‌ماه 1313، محله‌ی امیریه در خیابان معزالدوله‌ی تهران و درگذشته به تاریخ 24 بهمن‌ماه 1345 نیست؛ نوشتن از فروغ، نوشتن از چندین دفتر شعر، چند داستان کوتاه، یک رمان نیمه‌تمام، دو سناریو برای فیلم، تعدادی تابلو و طرح نقاشی و چند تایی کار سینمایی در سابقه‌ی کاری و یک حسین و یک کامیار و یک تصادف مرگ‌بار نیست؛ و شاید هم نوشتن از همه‌ی این‌ها باشد. با تمام این‌ها، نوشتن از فروغ بیش از هرچیز نوشتن از شاعر به‌مثابه شاعر است و شعر او آن‌طور که به قول خودش «آدم می‌تواند سال‌ها در یک شعر توقف کند.» (آرش، همان)

کسی که زندگی را می فهمد و مرگ را

فروغ در گفتگویی به سوالی در باره چرایی نوشتن شعر چونین پاسخ می‌دهد که: «اصلن این "چرا" با شعر جور در نمی‌آید. من نمی‌توانم توضیح بدهم که چرا شعر می‌گویم. فکر می‌کنم همه‌ی آن‌ها که کار هنری می‌کنند، علتش – یا لااقل یکی از علت‌هایش – یک‌جور نیاز ناآگاهانه است به مقابله و ایستادگی در برابر زوال. این‌ها آدم‌هایی هستند که زندگی را بیشتر دوست دارند و می‌فهمند و همین‌طور مرگ را. کار هنری یک‌جور تلاشی ست برای باقی ماندن و یا باقی گذاشتن "خود" و نفی معنی مرگ.»

شاید این همان مفهومی نباشد که نصرت رحمانی در نوشته‌ی خود برای سال‌مرگ فروغ در «مجله‌ی امید ایران» (به تاریخ 23 بهمن‌ماه 1351) به آن اشاره می‌کند که «با مرگ چیزی از میان نمی‌رود» بلکه می‌تواند این مفهوم را در خود داشته باشد که توقف در شاعر، مرگ را دوام می‌بخشد و مرگ همان زوال نیست. مرگ گاهی تضمین جاودانگی ست و شاعر می‌ماند و شعر را زندگی می‌کند.

شعر اگر نوشتن شاعر نباشد و شاعر نتواند شعر را زندگی کند، «مثل درهای بسته‌ای هستند که وقتی بازشان می‌کنی، می‌بینی گول خورده‌ای، ارزش باز کردن نداشته‌اند. خالی آن‌طرف آن‌قدر وحشتناک است که پر بودن این‌طرف را جبران نمی‌کند» (باز هم از مجله آرش). ولی آن‌طور که مهدی اخوان ثالث در نوشتار خود در مجله‌ی «سپید و سیاه» (به تاریخ 5 اسفند ماه 1345) می‌آورد، «فروغ در شعرش زندگی می‌کرد و در زندگی شعر می‌سرود "زندگی هنری‌اش از زندگی عادی جدا نبود" یک نفس هر دو فضا را استنشاق می‌کرد و در بود و نبودش غرق بود و این حادثه برای فروغ مانند حرکتی از یک اتاق به اتاق دیگر بود.»

مهدی اخوان ثالث درست می‌گفت و این را می‌شود در «شعری که زندگی ست» سراغ گرفت. زندگی شاعر گواهی بر شعربودگی خودی است که شاعر مانده است و شعر را زندگی کرده است. این را می‌توان از گفته‌های خودش باز یافت آن‌جا که می‌گوید: «اگر می‌ترسیدم می‌مردم اما نترسیدم.»

تن زنانه در خدمت تبعید شاعر

«من از آن آدم‌هایی نیستم که وقتی می‌بیند سر یک نفر به سنگ می‌خورد و می‌شکند، دیگر نتیجه بگیرم که نباید به طرف سنگ رفت. من تا سر خودم نشکند معنی سنگ را نمی‌فهمم. من احتیاج داشتم در خودم رشد کنم و این رشد زمان می‌خواست و می‌خواهد. با قرص‌های ویتامین نمی‌شود یک‌مرتبه قد کشید. قد کشیدن ظاهری ست، استخوان‌ها که در خودشان نمی‌ترکند.»

اواسط دهه‌ی هشتاد بود. تابستان گرم یکی از همان سال‌ها که فضای عمومی می‌رفت تا بسته و بسته‌تر شود. با دوستی مشغول تماشای نقاشی در نگارخانه‌ی ممیز خانه‌ی هنرمندان ایران بودیم و همان‌طور که از تابلویی به تابلوی دیگر می‌رفتیم، درباره‌ی نقاشی‌ها هم صحبت می‌کردیم. دوست همراه چشمش به آشنایی افتاد که او هم برای دیدار از نقاشی‌ها آمده بود. گویا آن آشنای دوست، اهل شعر بود و آن‌طور که دوستم می‌گفت، شعرهای مرا هم خوانده بود. به اصرار دوستم برای احوال‌پرسی به‌سوی آن فرد رفتیم و بعد سلام و احوال‌پرسی و معرفی مختصر، ایشان سر صحبت را با شعر باز کرد. به من گفت که شعرهای مرا خوانده است و شعرهایم او را به یاد فروغ انداخته است. او تاکید کرد که البته شعرهای مرا در حد شعرهای فروغ نیافته است. نظر او را محترم یافتم و خواستم دقیق‌تر و با اشاره به شعرها نظرش را بگوید. درنهایت این‌طور معلوم شد که او حضور ذهن ندارد و نمی‌تواند حتا نمونه‌ای به خاطر بیاورد.

کم‌تر پیش می‌آید که به هنگام انتشار کتاب، شعرخوانی، نقد از نوشتار شاعرانه و حتی تمجید از شاعر زنی، نام فروغ به میان نیاید. این پدیده‌ی فروغ‌انگاری به این دلیل نیست که به‌راستی تمام شاعران زن پس از فروغ چون فروغ می‌نوشته‌اند، یا به این دلیل نمی‌تواند باشد که هیچ مردی پس از فروغ چون او ننوشته است که گواه بطلان آن را می‌توان در همان شعری یافت که سهراب سپهری برای فروغ نوشته بود. حتا نمی‌توان به این مورد استناد کرد که صدای هیچ مرد شاعری در هیچ کجای ادبیات تکرار نشده است. آیا به‌راستی باید این را چون حقیقت محتوم پذیرفت که فروغ فرخزاد خاتم‌الانبیای شاعرانگی زن بیولوژیک است یا بایسته‌تر است تا چرایی این‌گونه اسطوره‌سازی را از پیکره‌ای یافت که در زمان حیات بر او سنگ می‌زدند؟

یک فروغ بس است، یک شاعرانه‌ی زنانه‌ی عصیان‌گر بیرون‌پریده از قاب کفایت می‌کند. این درست همان خواسته‌ای است که هر نسل از هنرمندان و شاعران که پا به میدان می‌گذارند آن را طلب می‌کنند و پی می‌گیرند. بهتر است یک اسطوره‌ی جاودانه و در اوج، حضور مطلق خود را داشته باشد و از سوی اندیشمند مردسالار زن‌هراس، مورد ستایش قرار گیرد تا چندین و چند تن شاعر دیگر در کنار فروغ قد علم کنند. همان یکی آن‌قدر این جماعت را به خود مشغول داشته است که هنوز صحبت از رابطه‌ها و نامه‌ها و عاشقانه‌های فروغ در میان است درست در همان زمان که هیچ مرد بیولوژیک شاعری، اجباری در توضیح در این باره ندارد. هنوز صحبت از تاثیرها و تاثرها بر شعر و رسم و زیست فروغ فرخزادی است که هنوز تاثیر حضورش بقای حضور دیگرانی ست. یک فروغ به نمایندگی از همه‌ی شاعران و ادیبان زن به تجسد قداست در می‌آید تا همه‌ی شاعران و ادیبان زن در اسطوره‌ی برساخته‌ی مردسالاری مدفون شوند.

اضطرار حضور و اضطراب مرگ

صدایش دلنشین بود و لکنتش در ادای چند حرف و دقتش برای تلفظ کلمه. برای شعر خواندن، شور حرف زدن از شعر و برای سکوت کردن. فروغ یک انسان است و انسان بودن یعنی کاملن آسیب‌پذیر بودن. او به خطوط اصلی دنیا نگاه کرده است و می‌دانسته است که نگاهش یک نگاه انسانی است. فروغ چیزی را خط نمی‌زند تا مبادا به جایی بر بخورد. حتا ناآگاهی خود را، خامی خود را، اشتیاق خود را و ضعف خود را پنهان نمی‌کند.

میم آزاد درباره‌ی فروغ می‌گوید: «"بر جدار کلبه‌ای که زندگی ست" می‌نویسد و می‌نویسد. می‌گوید و این توانایی درد و میل فرخزاد است. حدیث نفس می‌کند و شعر جز این نیست. من یعنی یک آدم که دارد حرف می‌زند. حرف که می‌زند ساده و خوب و زیباست. توانا هم هست...»

فروغ فرخزاد، تنش را و تجسد حضورش را در زیست و حتی در مرگش به‌مثابه شعر نوشت و نوشت و این درد و میل بود که شاعر را مضطرب کرد زیرا شعر در همین مرزهاست که پیدایش می‌شود و نیستی همان کیفیتی از حضور است که کلمه‌ها سعی می‌کنند از آن بگریزند، ولی در همان حال به دام آن می‌افتند، درست همان جایی که شاعر قدم‌هایش را توی جنگل می‌شمارد.

--------------------------------------

این مطلب از مجموعه مطالبی است که این هفته ایران وایر در بزرگداشت فروغ فرخزاد منتشر می کند.

از همین مجموعه:

فروغ هنوز با ما حرف می زند

مصائب مشترک زمانه ما و فروغ

فروغ، شاعری که در چشمانش آسمان تخم گذاشت

خانه سیاه است، موج نو و کیارستمی
 

بازگشت به بالای صفحه

+ نوشته شده توسط پاندورا روزبه در جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ و ساعت 11:4 |